مرغ محبت
مرغ محبتم من کی آب و دانه خواهم؟
با من یگانگی کن یار یگانه خواهم
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
مرغ محبتم من کی آب و دانه خواهم؟
با من یگانگی کن یار یگانه خواهم
گاه با خود مي انديشم
آن تكه كاغذي كه نشان عشق ما بود همان سيب سرخ آبداري بود كه
مي افتاد و عشق آغاز مي شد .
گاه با خود مي انديشم آرزوي چه كسي بود كه خواست من و تو ما نشويم
گاه با خود مي انديشم من و تو اگر ما نشويم
من به تنهايي ويرانم ، تو به تنهايي خويشتني
گاه با خود مي انديشم دفتر من وصف دلداگي دل من است
امروز رفته بودم کمیته امداد تا به مناسبت «جشن عاطفه ها» اگر از دستم بیاید، کمکی به بعضی از بچه های نیازمند بکنم. بچه های معصوم و تکیده ای دیدم که نگاههای بی پناهشان آتش به دلم زدند. بچه هایی که در دنیای شیرین و عوالم کودکی، به خاطر فقر و فلاکت درهم شکسته شده بودند. بچه هایی که باید کسی در این دوران نازشان را بکشد، ناز عابرین و رهگذران را می گشیدند تا کمکی، پولی...
یاد پسر مرفه همسایه مان و توله سگش افتادم. توله سگی که مخارج تغذیه و حمامش چندین برابر مخارج آن بچه هایی است که من دیدم.
چه می توانستم بکنم؟ در جامعه ای که کثیری از اهالی اش با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند، کثیری که در ظاهر می خندند تا کسی پی به دل ریش ریش شان نبرد، کثیر بیکارانی که وقتی مأیوس از یافتن کار، عوض رفتن به پیش زن وبچه، به فکر یافتن تکه طنابی می افتند...
چه می توانستم بکنم جز اینکه:
ساغری در اشک ناتوانی خویش زدم...
دوست عزیزتر از جانم.
دوستی گلدانی است که در او دمیده تازه گلی
چهار فصلش همه سبز
آشتی شاخه او
بر لب هر ورقش نقشی از خنده شیرین بهار
از طراوت سرشار
تارش از محفل عشق
پودش از محفل ابر
بشکند روزی اگر شاخه ای از این گل سرخ
دل ما می شکند.
بار بـردار از دوشـی نیـستم بـاری نـبـاشم
گرچه نتوانم ستانم داد مظلومی ز ظالم
باز این خواهم که همکار ستمکاری نباشم
شب رفت شمع سوخت من ماندم و غم
مشو عـاشـق که جـانـت را بـسـوزد غـم عـشـق اسـتخوانت را بـسوزد
تو آتش می زنـی در خرمن خویش نـدانـی ایـن و آنـت را بــســوزد
مـخـور خـوبـان آتـش روی را غم که روزی خان و مانت را بـسوزد
ز دیده اشک خـون چندین مباران که ترسـم دیـدگـانـت را بـسوزد
اوحدی مراغه ای