آهی به دل
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل,
غم من لیک غمی غمناک است.
پروانه ات شدم تو ولی آتشم زدی
آرامش همیشه ی من را بهم زدی
پروانه ات شدم که به حکم خدای درد
یک سرنوشت تلخ برایم رقم زدی
یک سرنوشت تلخ , پر از پیله و قفس
سودای پر کشیدن از این خاک پر هوس
از هرم هر نفس نفست داغ می خورم
اما دلم خوش است که هستی , همین و بس
او تنها بود ، خسته بود
و تنها و خسته پیر می شد .
بدون آنکه در ازای ایثاری که کسی آنرا از او طلب نکرده بود
چیزی به دست آورد .
او تنها و خسته پیر می شد ...
ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که آبش باید داد.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب آنها و گفتن که من اینچنینم
ساده است بدانیم که چگونه می زییم
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم
زندگی دایره است ، مرکزش صفر بزرگ
و منم داخل آن ، و توئی نیز چو من
و من و تو با هم ، می توانیم که از صفر بسازیم عددی
و به اندازه ی اندازه ی خود
حجم این دایره را بیش کنیم .
گرچه صفریم ولی گسترش خویش کنیم .
پس ... اگر ...
من به تو یاری نکنم
و تو مانی بی من ، یا بمانم بی تو
آسمان بی کس و بی مهر شود
دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود ....
دچار باید بود
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست ماهی کوچکی که دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!!
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو