تقدیم با عشق

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
من آن" نی خشکم "
بر لبهای نا پیدایی که قصه فراق را
مدام در من می دمد
و خاطره ای از "روزگار وصل" خویش
از عمق دور و مجهول درون خاموشم
آشنا و شور انگیز سر بر می دارد
و جان سرد و غمگینم را گرم و شاد
در آغوش می فشرد
سطر به سطر
واژه به واژه
در تنهاییم رخنه میکند
برای هجوم شبی سرد اماده می شوم
به هیاهوی فصلی مرده به بیداری می رسم
نه هق هق صدایی
نه سوسوی شهابی
به تنهاییم می اندیشم
واین که چگونه در ذرات وجودم تنهایی جای گرفت


اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم 
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم



چگونه فراموش كنم تورا:
كه خيالت و زمزمه هايت هميشه با من است
كه سايه ات و نگاهت هميشه در خيالم بوده است
كه براي هميشه بودنت به پروردگار دعا كرده ام
كه با تو هميشه دميده ام مهرباني را
كه پاسخ من به اغاز و پايان زندگي تو هستي
تو به من خندیدی ،و نمیدانستی
من با چه دلهره ای، سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت