💥از عبرتهای تاریخی...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🌾تاریخ سرشار از عبرت است اما انسانها کمتر عبرت پذیرند!
 محمدامین رسولزاده سهم ارزنده ای در انقلاب مشروطیت ایران دارد او 17سال بیشتر نداشت که جزو بانیان اصلی حزب مساوات در باکو شد سپس به ایران آمده و در دوران استبداد صغیر به همکاری با جنبش ستارخان پرداخت و پس از فتح تهران نیز روزنامه «ایران نو» را انتشار داد. سپس به باکو بازگشته و با سقوط حکومت تزار، در1918م دولت«جمهوري آذربايجان»را تشکیل داده و رسول‌زاده كه 34سال بيشتر نداشت به عنوان جوانترین و نخستين رئيس جمهورِ در جهان اسلام برگزیده میشود، این اولین بار در آسیا بود که مردمانی از دستِ ددان و سلاطینِ مستبد رهایی یافته و مزه آزادی،دولتی مدرن و پارلمان به سبک اروپا را می چشیدند و به زنان حق شرکت در انتخابات داده میشد درحالیکه نه تنها زنان در آسیا، بلکه در بسیاری از کشورهای اروپایی نیز از آن محروم بودند...

🌾اما دولت رسولزاده جوان بیش از 23ماه دوام نیاورد چون بولشویکها به محض اینکه در مسکو بقدرت رسیدند ارتش سرخ برای بلعیدن جمهوری نوبنیاد آذربایجان بدانجا سرازیر شد، اما، آنچه از عبرتهای روزگار است اینکه، برخی از مقامات خودِ جمهوری آذربایجان به ارتش اشغالگرِ سرخ پیوسته و از پشت به کشور خود خنجر زده و ارتش سرخ را به مانند اسب تروا تا قلب باکو انتقال دادند. علی حیدر قارایف یکی از برجسته ترینِ این افراد بود او در آنزمان، خودش نماینده منشویکها در پارلمان آذربایجان بود اما اینک از بولشویکها بولشویکتر شده بود! او برجسته ترین خدمات را به ارتش سرخ در یورش به آذربایجان و سقوط دولت دمکراتیک رسولزاده انجام داد
(Ə. Qarayev. Yaxın keçmişdən. Bakı, 1926, s. 117)
 او در واقع، نقش دسته تبری را بازی کرد که گویند زمانی، تیغه تبری بر جنگل افتاده و باعث ترس درختان شده بود درختی کهنسال، به آنان گفت این تیغه به تنهایی ترسی ندارد از زمانی بترسید که یکی از شماها در سوراخ او رفته و دسته او شوید...
و اکنون علی حیدر قارایف دسته یِ تبرِ بولشویکها شده بود!
 نقل است که در آن هوای گرگ و میش و در زمانِ سرازیری ارتش سرخ به باکو، محمدامین رسولزاده در پشت تریبونِ مجلس قرار گرفته و از خطرِ ارتش سرخ اشغالگر میگفته و مردم را به مقاومت در مقابل آن فرا میخواند. در همین مجلس، قارایف بلند شده سخنان رسولزاده را قطع کرده با پرخاش، خطاب به او میگوید که دوران شما تمام شده و اگر تسلیم ارتش سرخ نشوید خودم همه شماها را به گلوله خواهم بست!...
رسولزاده در همانجا خطاب به قارایف سخنی میگوید که جزو عبرتهای تاریخی است رسولزاده میگوید:
 «علی حیدر قارایف! تو جزو اولین کسانی خواهی بود که روزی بدست همین رفقای کمونیستی ات کشته خواهی شد آنروز این سخن مرا بخاطر داشته باش...»!      http://femida.az/2018fevral12

🌾اما قارایف هرگز به هشدار رسولزاده توجه نکرد او حتی پس از اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ، در مسند دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان نشسته برجسته ترین خدمات را به روسها کرد، حتی در دستگیری و اعدام همشهریانش به روسها کمک میکرد! و خودِ رسولزاده که در فرار از دست روسها، خود را از طریق کوهها به لاهیج رسانده بود در آنجا با تلاش قارایف دستگیر شد، قارایف به استالین و پانکراتوفِ جلاد اصرار و التماس میکرد که رسولزاده را اعدام کنند، میگفت اگر او زنده بماند حکومت شورایی در باکو شکل نخواهد گرفت..!
اما رسولزاده معجزه آسا جان سالم بدر برد و آنقدر زنده ماند تا پایان دردناک قارایف را که پیش بینی کرده بود ببیند!
روزگار بگشت و بزودی، سال1938م اوج تصفیه های استالینیستی فرا رسید، قارایف نیز به همراه هزاران نفر با اتهامات ساختگی مانند "فعالیتهای جاسوسی و ضد انقلابی" دستگیر و بارها چنان شکنجه شد که بالاخره، اتهامات ساختگی را در زیر شکنجه قبول کرد! («Qanunçuluq».-2012.-№ 8.-S.17-23.) و سرانجام درحالیکه کاملا خسته و فروریخته بود، جلوی میز محاکمه نشانده شد محاکمه ای که چند دقیقه طول نکشید و به اعدام محکوم شد و در 24آوریل 1938جلویِ جوخه اعدام قرار گرفت.
همانگونه که رسولزاده پیش بینی کرده بود! آیا در آن لحظه پیش بینی رسولزاده را بیاد می آورد؟!

❇️همیشه بیاد داشته باشید که پلیدترین و اهریمنی ترین افکار در زیر پوششی از زیباترین و جذابترین شعارها بیان میگردند تا به آسانی فریب دهنده باشند تا مصداق بارز این سخن شکسپیر از زبان یاگو شخصیت مزور نمایشنامه اتللو باشند:
«آه ای خدایان دوزخ، هنگامیکه اهریمنان سیاهترین گناهان را تدارک میبینند نخست آنرا به رنگهای آسمانی می آرایند، درست همانگونه که من اینک می کنم!»

 

💥شرحی بر تصویر روی جلد کتاب سالهای زخمی.


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🌾نقاشی روی جلد کتاب، مربوط به تسلیم قلعه ایروان، یکی از دردناکترین تصاویری است که ایرانیان پس از روزها مقاومت، سرانجام شکست خورده، سلاحهای خودشان را روی زمین گذاشته اند، معماری و نمادهای اسلامی مانند مناره ها و گنبد مساجد شهر کاملا پیداست که بعدها همه شان از بین برده خوهند شد و آثاری از ایران باقی نخواهد ماند!

🌾این قلعه در سال1504م بدستور شاه اسماعیل صفوی و بدست وزیر او روانقلی خان در ساحل رودخانه «زنگی» ساخته شد و مقاومترین قلعه ایرانیان در جنگ با روسها بود، قلعه ایی که بیش از بیست و سه سال، در مقابل حملات مقاومت کرده اما سرانجام در آخرین حمله روسها به فرماندهی ژنرال پاسکویچ و البته با خیانت ارامنه داخل قلعه به عباس میرزا، به زانو در آمد. این آخرین مقاومت ایرانیان بوده که پس از سقوط قلعه،روسها از ارس گذشته تا اشغال تبریز پیش آمدند و شاه قاجار مجبور شد به قرارداد ترکمنچای تن بدهد. ایرانیان، دیگر پس از این شکست سهمناک و عقد قرارداد ترکمنچای و غرامت آن، هرگز کمر راست نکردند...

🌾فیلمی هفت دقیقه ای که در زیر این نوشته می آورم دارای نریشنِ زبان روسی با زیرنویس ترکی است با نقاشی معروف«سقوط قلعه ایروان» اثر هنرمند روسی«فرانس آلکسیویچ روبو» شروع میشود و فیلم با همین نقاشی بغایت تلخ نیز پایان می یابد. در این نقاشی، قشون ایرانی پس از شکست، تسلیم شده و تفنگهای خود را به زمین گذاشته و روسها، اسرای ایرانی را  به زندان تفلیس منتقل میکنند...
البته، در کنار این تصویر تلخ، از تماشای هیبت و عظمت این قلعه که با امکانات پانصد سال پیش، بدستور شاه صفوی ساخته شده حسی از غرور و افتخار به هر ایرانی دست میدهد...! این قلعه از خاک رس و سنگ ساخته شده و در اطراف قلعه، چاله‌ های عمیق و پهن کَنده شده بود که چاله ها از آب پر میشدند. قلعه از سه طرف توسط حصارهای دو لایه محصور و دارای هفده برج بود.

🌾 ژنرال پاسكويچ با قواى خود در اواسط اكتبر 1827عازم فتح اين قلعه شد قلعه به محاصره در آمده و در زیر شلیک بی امانِ توپهای روسی,روزها مقاومت کرد که به نوشته منابع خارجى شش روز و به نوشته منابع ایرانی 12روز مقاومت ادامه داشت اما سرانجام در نتيجه اصابت گلوله های توپ، ديوارها و برج و باروى قلعه تَرَك برداشت و شب هنگام يك ارمنى بنام قاراپت با چند نفر ديگر، پشت دروازه قلعه آمده، دروازه را بر روى قوای روسی گشودند. ارامنه ساكن قلعه حتی برخی از قشونِ ایرانی را که هنوز مقاومت میکردند دستگير کرده و به ژنرال پاسکویچ تحويل دادند.
خاچاطور آبوویان در کتاب خود بنام«زخم‌های ارمنستان» بی آنکه به خیانت ارامنه داخل قلعه اشاره کند در باره غرش توپهای روسی مینویسد:
«قلعه ایروان در دود گم شد پنج روز و پنج شب توپها بی امان می ‌غریدند. مثل اینکه آتش الهی بوده که بر شهرهای سدوم و گمورا از بالا ‌می بارید قلعه ایروان گاهی مثل چراغ نورانی میشد و سپس خاموش میگردید آنقدر گلوله های توپ به سر و قلبش خورده بود که جانش به لبش رسیده بود...»

🌾سرانجام، قلعه ایروان به تصرف روسها در می آید و پادگان آن که ۴۰۰۰ سرباز ایرانی بود تسلیم گردیده فرمانده قلعه، حسن خان و ۲۰۵ مقام بلند پایه اسیر شده را دست بسته به زندان پترزبورگ فرستادند. حدود ۱۰۰توپ و مقادیر زیادی تفنگ و غنایم جنگی دیگر که در تصویر دیده میشود به تصرف روسها در می آید.
پاسكويچ بخاطر اين پيروزى از تزار، لقب ايروانسكى و نشان سن جورج دريافت كرد. سقوط ايروان، روحيه جنگى سربازان ايرانى را به كل تخريب نموده، دسته دسته فرار از خدمت بالا گرفت بطورىكه پس از اشغال ايروان توسط روسها، فقط 3000 نفر سرباز براى عباس ميرزا باقى مانده بود و از 60 هزار سربازى كه فتحعلی شاه در اختيار داشت حدود 50 هزار نفرشان فرار كرده بودند.
پس از سقوط قلعه، روسها از ارس گذشته تا اشغال تبریز پیش آمدند. (بر گرفته از: سالهای زخمی...صص311الی315)

 🌾سقوط قلعه ایروان برای ایرانیان تکان دهنده و برای روسها، چنان مهم بود که در روسیه مدال مخصوص فتح قلعه ایروان درست گردیده و به سربازان شجاع اهدا شد. در آرشیوهای روسی دهها اثر، نوشته و فیلم در مورد این قلعه وجود دارد اما در ایران، دریغ از فیلمی یک ثانیه ای که نشان از تلاشهای اجدادمان باشد...!
 این قلعه عظیم پس از تصرف روسها همچنان موجود بود تا اینکه در زلزله سال 1853 ، دیوارهای قلعه به شدت آسیب دید اما همچنان موجود بود که متاسفانه در دهه 1880 بخشی از دیوار شمالی قلعه تخریب گردیده و یک کارخانه تولید کنیاک درست کردند و سپس تمام آثار و معماری مربوط به معماری ایرانی و اسلامی تخریب گردید...

بخاطر درخواستهای مکرر دوستان، کتاب سالهای زخمی بصورت نفیس با جلد سخت کالینگور در 590صفحه با قیمت180 تومان از سوی انتشارات سفیر اردهال در تهران تجدید چاپ شد...

 

💥خنجرِ مخصوص روسی


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
✅در تاریخ معاصر، ایرانیان همیشه مقهور روسها بوده و از هیچ کشور و همسایه ای به اندازه روسها ضربه نخورده اند و    مردم شهرهای شمالی ایران مانند آذربایجان و گیلان بخاطر موقعیت جغرافیایی، بیشترین زخمها را خورده اند.
 چرا که هیچ کشوری مانند روسیه، بهترین فرزندان مشروطه خواه تبریز را در روز عاشورا در شهرِ خودشان به دار نیاویخته است!

🌾این خنجر، از دوران قاجار با قرارداد ترکمنچای تا زمان حاضر کشیده شده:
از جدایی شهرهای ایران، از حمایت از استبداد مرکزی ایران در مقابلِ جنبش دمکراسی خواهی مردم در جریان مشروطیت، از به توپ بستنِ مجلس نوپای مشروطه، از سرازیری قشون روسی به تبریز و به خون نشاندن قیام ستارخان، از تلاشهای روسها برای بازگرداندن دوباره محمدعلی شاه مستبد به قدرت، از زخمهای این کشور در جریان جنبش جنگل، از اشغال ایران در دو جنگ جهانی، در جریان فرقه دمکرات آذربایجان ، جمهوری مهاباد و غیره...

🌾میزان کینه و نفرت ایرانیانِ شوربختِ پس از ترکمنچای، چنان گسترده بود که به کوچکترین تلنگری در1829م به جانِ گریبایدوف و اعضای سفارت روسیه افتاده 38 نفر دیپلمات روسی را با قمه و خنجر سلاخی کردند و  80سال بعد از ترکمنچای، وقتی روسیه در 1905م از ژاپن شکست خورد ایرانیان چنان خوشحالی میکردند که انگار خودشان پیروز شده بودند!.

🌾و در جریان انقلاب مشروطیت، وقتی مردم برای ایمن ماندن از تعرض استبداد،  تحصن در سفارت انگلستان را برمیگزیدند روسها حاضر بودند هرکس که به سفارت آنها پناه ببرد حتی یک تومان هم بدهند! با اینحال، کسی به سفارت روسیه پناهنده نشد، حتی آن عده انگشت شماری که میخواستند به سفارت روسها پناه ببرند از مردم کتک مفصلی میخوردند!

🌾میزان نفرت تاریخی مردم ایران از روسها به اندازه ای بوده که حتی در زمان ما، وقتی در ۱۳۹۳ش. تیم کشتی فرنگی ایران، روسیه را شکست داد جوانان ایران در فضای مجازی، آنرا به ترکمنچای پیوند داده جشن گرفته و نوشتند که:
 انتقام ترکمنچای را گرفتیم...!


 

💥دکتر پولاک پدر طب ایران...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🌾دكتر پولاك از جمله معلمينى بود كه اميركبير آنان را از اتريش براى تدريس در دارالفنون استخدام كرده بود اما وقتی این گروه 7نفری به ایران رسیدند دو روز قبل از آن امیر از کار برکنار شده بود، پولاک در این مورد مینویسد:
«در 24 نوامبر 1854. وارد تهران شديم. پذیرایی سردی از ما نمودند احدی به استقبال ما نیامد، خبردار شديم... چند روزی قبل از ورود ما ،در نتیجه توطئه های درباری و علی الخصوص توطئة مادرشاه، ميرزاتقی خان مغضوب گردیده...»( پولاك، ياكوب، سفرنامه...ص4)

🌾دکتر پولاك نكات جالبى از قدرت علما در دوره قاجاریه مینويسد:
 «ملاها در بين محرومين و فرودستان طرفداران بسيارى دارند؛ دولتيان از ملاها ‌میترسند؛ زيرا میتوانند قيام برپا كنند...».(همان...ص ۲۲۵)
وى در مورد قدرت ملاعلى كنى مرجع تقليد تهران مینويسد:
«يك اشاره از طرف او كافى است كه شاه را از تخت سلطنت به زير آورد و هر فرمان و دستورى كه دربارۀ خارجيان و غيرمسلمانان صادر كند، فورا از طرف مردم اجرا میگردد. سربازان گارد محافظ سفارت در تهران به من مى‌ گفتند با آنكه از طرف شاه مأمور حفاظت جان و اعضاى سفارت شده‌اند، اما اگر حاج ملاعلى كنى به آن‌ها دستور دهد، بدون درنگ من و ديگر اعضاى سفارت را خواهند كشت»(همان... ص۳۳۲)

🌾در ۱۲۳۴ش. دكتر كلوكه طبيب خاص دربار درگذشت، و ناصرالدين شاه دكتر پولاك را به جانشينى وى برگزيد، او ده سال در ايران ماند و چندين كتاب درباره كحالى، پاتولوژى، جراحى، تشريح بدن انسان، سمومات...نوشت بعد از دهسال زندگی در ایران، به اروپا بازگشت.
ناصرالدین‌ شاه در سومین سفر خودش به فرنگ او را در آنجا دیده و مینویسد:
«حكيم پولاك حكيم سابق ما كه در ايران بود از وينه به ديدن ما آمده بود، در اينجا ديده شد، او هم همان حكيم پولاك هفده بيست سال قبل است، همان‌طور فارسى حرف میزند و همان عادات و اخلاق و وضع را دارد»(خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان...ص230)
اعتمادالسلطنه مینویسد«سنگ مثانه بيرون آوردن به اهتمام و تعليم دكتر پولاك شايع شد و درعرض يكسال، خود او بيست و سه سنگ درآورد كه يكى هلاك شد و باقى به سلامت رستند»(تاریخ منتظم ناصری...ج ۳ص۱۷۴۹).

🌾پولاك البته به صفت شوم ایرانیان یعنی پارتی بازی هم اشاره میکند و مینويسد:
به محض اینکه یکی از ایرانیان صاحب قدرت و مقامی میشود تمام فک و فامیلهای خود را سر کار می آورد و وقتی«مثلا صدراعظم بشود، بلافاصله میكوشد با عقب گذاردن همۀ غريبه ‌ها، تمام دار و دستۀ خود و حتى دورترين خويشاوندانش را از گمنامى و تاريكى بيرون بكشد و مقامات پايتخت و ولايات را به آنها سپرد. البته به محض اينكه صدراعظم ساقط شود همۀ آنها نيز با وى از كار بیكار میشوند.»( پولاك، همانجا...ص ۱۵۹.)

🌾اما دکتر پولاک با دوتا مشکل همواره روبرو بود یکی، حملات شدیدی طرفداران طب سنتی که چشم دیدن او را نداشتند و دیگری، ممنوعیت عمل کالبدشکافی بروی مسلمانان بوده که به نوشته وی، از نظر اسلام ممنوع بود و اجرای آن، با تکفير روبرو ميشد.
پولاک می نویسد که حتی اجازه نمیدادند جسد جنایتکاران را هم تشریح کنم.(همان... ص 212)
اما خوشبختانه، یکی از همکاران وی بطور ناگهانی می میرد و دکتر پولاک جسد او را کالبدشکافی میکند و همچنین، مورد دیگر، مرگ یک کتابفروش فرانسوی بود که برای رونق بخشیدن به کتابخانه اش، قبل از مرگ، جسد خود را به طب دارالفنون فروخته بود. این دو کالبد شکافی را دکتر پولاک در حضور شاگردانش انجام داد.

🌾اما آنچه بسیار عجیب است اینکه، اجازه معالجه و جراحی زنان ایرانی در 170سال پیش توسط او به عنوان یک پزشک مرد خارجی است! پولاک مینویسد:
«جراحیهای کوچک در مورد زنان بیشتر توسط جراحان زن انجام میگیرد و از این جراحان زن، دو تن در تهران به داشتن مهارت شهرت خاص دارند! با وجود این، اغلب، و بیشتر در موارد خطرناك، از جراحان مرد کمک میطلبند؛ بدین ترتیب هم بود که به من اجازه میل زدن مجرای بول، عمل سنگ مثانه دختران و زنان حتی در مورد طبقات ممتاز داده میشد». (همان...ص290)

 

💥همیشه دیر صدای مردم را می شنوند!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
🌾امروز مصادف است با 26 دی ماه یعنی خروج محمدرضاشاه از ایران. همگان این سخنرانی معروفِ او را به شنیده اند که میگوید «صدای انقلاب شما را شنیدم»...
چهار سال قبل، در اوجِ نخوت و غرور بود و برخی، متملقانه به او لقب «ژنرال دوگل» و برخی «اسکندر کبیر» داده بودند! حتی نلسون راکفلر گفته بود:
«باید اعلیحضرت را برای دوسالی به آمریکا ببریم تا نحوه مملکتداری را به ما بیاموزد»!
در همین سالهای غرور، در اسفند 53 بود که شستهای دو دستش را توی جیب جلیقه اش کرده تشکیل آن حزبِ مسخره رستاخیز را اعلام کرده و گفت:
«هر کس نمیخواهد عضو آن بشود گذرنامه اش را بگیرد و به هر بهشت یا جهنمی که میخواهد برود»

🌾اما اینک در زمان سخنرانی«صدای انقلاب شما را شنیدم» صدایش از ته چاه می آمد و سوگند میخورد که« در آینده بر اساس قانون اساسی، عدالت اجتماعی و اراده ملی و بدور از استبداد و ظلم و فساد حکومت خواهد بود».
دکتر امیر اصلان خان افشار که در سالهای انقلاب، رئیس تشریفات دربار بود در خاطراتش میگوید وقتی هنوز انقلاب شروع نشده و شاه در اوج قدرت بود، همگان حتی روسای کشورها برای دیدار و شرفیابی حضور شاه سر و دست میشکستند اما انقلاب که شروع شد و قدرت شاه در حال ترک برداشتن بود دیگر تعداد کسانی که برای دیدن شاه بحضورش شرفیاب میشدند روز به روز کمتر شد...
یک روز خود شاه هم متوجه شده وقتی آخرین نفر را بحضور پذیرفت از امیراصلان میپرسد دیگر کسی برای حضور نمانده؟ رئیس تشریفات در جواب میگوید: دیگر کسی برای شرفیابی به حضور نمانده...
شاه با تاثر در جواب میگوید پس من چکار کنم؟...
امیراصلان(رئیس تشریفات) مجبور میشود از دوستان نزدیک خود مانند سیروس فرمانفرمائیان، علی اصغر امیرانی، عبدالله انتظام و دیگران بخواهد که ظاهرا، بوسیله او تقاضای شرفیابی کنند تا روحیه اعلیحضرت تقویت شود....! (خاطرات امیراصلان...ص451)

🌾وقتی پس از انقلاب، دربدری هایش آغاز شد دعوت نامه ای از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دريافت کرد اما با ورود به مراکش شرايط تغيير کرد ملک حسن که به طمع ثروت 50 ميلياردی شاه او را به مراکش دعوت کرده بود با اين پاسخ شاه روبرو شد که تمام ثروت او به صد ميليون هم نمیرسد ملک حسن از دعوت خود پشيمان شد و محترمانه عذر او را خواست...
این گروه آواره! در طول ماه مارس 1979 (دهم اسفند تا دهم فروردين ) در تکاپوي يافتن مامنی تازه شد  کشورهایی اروپايی مانند سوئيس و انگلستان را اصلا حرفش را نزن! اما او از بودن در آفريقا هم نگران بود و احساس ناخوشايندی داشت زيرا تجربه تلخ تبعيد پدر را به ياد او می آورد، سرانجام دوستان آمريکايی راکفلر و کيسينجر توانستند جزاير باهاما واقع در غرب اقيانوس اطلس برای اقامتش پيدا کنند.
اما در اوايل ژوئن (اواسط خرداد 1358 )دولت باهاما از تمديد ويزای اقامت او در آن کشور خودداری کرد. برای يافتن پناهگاهی به دوستان آمريکايی متوسل شد.
سرانجام کارتر تحت فشار اطرافيانش مجبور شد روز 21 اکتبر ( 29 مهر 1358 ) اجازه مسافرت شاه و همسرش را به آمريکا البته با ويزاي توريستی صادر کند.

🌾شاه در این زمان، علیرغم ميل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پيش رو نميديد و دولتمردان آمريکايی هم با فرستادن نمايندگانی، شاه را وادار به اين سفر کردند یعنی دک کردند.
اما ميزبان شاه و صادر کننده ويزای او رهبر نظامی پاناما عمر توريخوس بود شبیه یکی از صدها نظامی اش در ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری که پوست زندانیان را میکَندند!. پس از آنکه شاه وارد کانتادورا در پاناما شد به محض اين که چشم ژنرال توريخوس به شاه افتاد از سرهنگ جهانبينی که همراه شاه بود آهسته پرسيد: «ببينم اين شاه، شاه که اين همه ميگويند فقط همين است... »
اقامت در پاناما را ميتوان تلخترین ایام آوارگی شاه ناميد عمر توريخوس آدم بسيار بی ادبی بود و آداب گفتگوی ديپلماتيک را رعايت نميکرد وقتی آوارگی شاه  و اطرافیانش را می بیبند جمله ای بدین مضمون میگوید:
از کل عظمت2500 ساله شاهنشاهي ايران و زرق و برق خاندان پهلوی تنها دوازده نفر، چند چمدان و دو سگ مانده است!!!

✅او در خارج در آوارگی مُرد همچنانکه قبل از او پدرش(رضاشاه) و قبل از او احمدشاه و قبل از او محمدعلی شاه در خارج مرده بودند، انگار پس از نسیم مشروطیت، دیگر هیچ شاهی حق مردن هم در سرزمین خود نداشته ...!
امروزه که فساد و مخصوصا مشکلات اقتصادی امانِ مردم را بریده گاهگاهی از زبان معترضینِ رضاشاه روحت شاد، شنیده میشود، معترضین تاریخ نخوان...
براستی، ایرانیانِ کتاب نخوان! مهارت عجیبی دارند در تراشیدن، پرستیدن و سپس شکستن و دوباره پرستیدن...!

 

💥روزنامه ها به منزله کبد جامعه هستند...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅اگر بخواهیم روزنامه ها را به اعضایی از بدن تشبیه کنیم بدون شک شبیه کبد و یا کلیه ها خواهند بود چون کار تصفیه را انجام میدهند و سموم جامعه را گرفته، کژیها و فساد آنرا منعکس میکنند تا از بوجود آمدن تومورهای اقتصادی و سیاسی جلوگیری کنند پس سلامت هر جامعه بسته به روزنامه های آزاد آن دارد...

🌾در ایران بر طبق نوشته لرد کرزن،در سال 1850م در زمان زمامدارى اميرکبیر، اولين روزنامه فارسى بوجود آمد(ايران و قضيه ايران...ج‏1ص607) در دوره قاجاريه نخستين كسى كه با القاب و تشريفات بى‏ معنى مبارزه كرد اميركبير بوده که در روزنامه اش نیز همین رویه یعنی عدم بکارگیری القاب مطنطن در مورد خودش به چشم میخورد.
يكى از ملايان را كه رشوه گرفته و شهادت به ناحق داده بود تنبیه سختی کرده و برای عبرت دیگران، در روزنامه‏ وقايع اتفاقيه اعلام کرد:
«شخص ملايى شهادت ناحق در حق مدعى داد و رشوت گرفته بود ... شخص مزبور را تنبيه نمودند و بعد عمامه از سرش برداشته و كلاه بر سرش گذاشتند»(روزنامه وقايع اتفاقيه، شماره 31 )

🌾چنین بود که در زمانِ او، کم کم فساد در کشور به حداقل رسید. اما پس از کشته شدن امیر، کسانی بجای وی نشستند که دستاوردهای او را بکلی برباد داده و خود در گسترش فساد دست اول داشتند، امين السلطان که بعدها جایگزین او شد در تحکیم استبداد و سواستفاده از منابع کشور چنان بود که روزنامه قانون بر او لقب «قاطرچى ‏زاده» نهاده و در مقاله سردبير در مورد عکس العمل امین السلطان در مورد مطالب روزنامه چنین نوشته بود:
«وزير اعظم به محض ديدن جريده قانون، از جاى خود نيم ذرع خواهد جست، كلاهش را به زمين خواهد زد، يقه‏ اش را پاره خواهد كرد و پس از تغيّرات زنانه خواهد دويد پيش سفرا و دست و پاى آنها را خواهد بوسيد تا به دستيارى آنها شايد روزنامه قانون غدغن بشود. امّا ديگر بهتر. در ايران اين روزنامه‏ كه غدغن بشود بيشتر تشدد بكنند و مردم در مطالعه آن حريص‏تر خواهند شد.»( انقلاب مشروطيت ايران ص50)

🌾امیرکبیر که روزنامه را عامل تربیت مردم میدانست،پس از مرگش روزنامه اش در تملق گویی به وضعی افتاد که از شش صفحه روزنامه یک صفحه و نیم آن به تملق از ناصرالدین شاه میپرداخت که در آن، حتی آفتابی و خوب شدن  هوا را هم به یمن وجود مبارک ربط میداد!
و فساد به حدی رسید که اعتماد السلطنه که هر روز برای ناصرالدین شاه روزنامه میخواند مینويسد که برای شاه خواندم که:
«شخصى در ايتاليا فوت شده كه پنجاه كرور اموالش مانده همين‏كه به ناصرالدين شاه عرض شد، شاه فرمود افسوس كه در ايران نبود كه ظل السلطان و ماموران دولت ایران، اموال او را غارت كنند»!.( خاطرات اعتماد السلطنه...ص 526.)

🌾مشيرالدوله با مقايسه روزنامه ‏هاى ايران با مطبوعات خارجى می افزايد:
«... به هيچ‏وجه در داخل مملكت، منافعى كه از روزنامه مطلوب است و بايد اسباب ترقى يك ملتى واقع بشود، حاصل نشده...»( سياستگران دوره قاجاريه...ج 1 ص 69.)
او در نامه ایی به مستشارالدّوله، از ابتذال مطبوعات تهران چنین شكايت می‏كند:
«... مدتى است بر خود مخيّر نموده ‏ام، روزنامه دارالخلافه را نخوانم، زيرا كه از مطالعه و مقايسه آنها با روزنامه ‏هاى اسلامبول، به جز آنكه اسباب كدورت شود، ثمرى نمی‏دهد، زورم به خودم رسيد كه ديگر مطالعه ننمايم ...»(انديشه ترقى و حكومت قانون دكتر آدميت، ص 387)

🌾نمیتوان این مقاله را به پایان برد و از روزنامه ملانصرالدین نامی نبرد این روزنامه‏ بوسیله طنز و کاریکاتورها، با خرافات مبارزه می‏كرد و به قول خود: «زخمها را می‏شكافت، و تضادها را نشان میداد» و خطاب به مردم عقب مانده می‏گفت:
«اگر شما آدم بوديد، اگر غيرت و شعور داشتيد ... كدام ظالم جرأت می‏كرد كه به حقوق انسانى شما دست درازی كند؟»
و در همان شماره اول خود خطاب به خوانندگان می‏گفت:
«اى برادران مسلمان، هنگامى كه سخن خنده‏ دارى از من شنيديد و دهن خود را به هوا باز كرده و چشمها را به ‏هم نهاده، قاه قاه خنديديد كه از خنده روده‏ بر شديد ... گمان نكنيد كه به ملانصرالدين می‏خنديد ... برادران مسلمان! اگر می‏خواهيد بدانيد كه به كه می‏خنديد، آيينه را دستتان بگيريد و جمال مبارك خود را تماشا كنيد ...»( شماره يكم، هفتم اوريل 1906م)
اما كسانى كه همیشه چهره زشت خود را در آئينه روزنامه ها تحمل نمیکنند ب‏جاى آنكه متنبه شده و خود را بشکنند، آیینه را می شکستند...