💥نورالدین کیانوری: یکی از فرزندان ناخلف سلیمان میرزا.


✍️علی مرادی مراغه ای

لینک کانال تلگرامی
@Ali_Moradi_maragheie

✅امروز 27 اردیبهشت مصادف است با انحلال حزب توده و آخرین ضربه مرگبار به آن در۱۳۶۲ش که منجر به فروپاشی آن گردید.
به این مناسبت میخواهم نگاهی کنم به تیپ و کاراکتر رهبری این حزب در پس از انقلاب.
میخواستم عنوان نوشته را بگذارم ناخلف ترین. اما دیدم که از او ناخلف تر هم در حزب بودند و حق آنها ضایع میگردد مثلا مرادِ خود کیانوری یعنی عبدالصمد کامبخش...!

♦️نوه شیخ فضل الله نوری از دینِ آسمانیِ پدربزرگ فاصله گرفت، آلمان رفت، دکتر شد... اما دینی زمینی انتخاب کرد: مارکسیسم لنینیسم! در این دین، بجای خدا، مارکس و بجای پیغمبر، لنین نشسته بود و قبله نیز از کعبه به مسکو تغییر مکان یافته بود و نقل قولها نیز شده بود از مارکس، انگلس، لنین و استالین...
در ظاهر، لباس، عنوان، تحصیل و محل تحصیل... بین پدربزرگ و نوه، تضاد دیده میشود اما در مشی، در عمل، در جزمیت، در ایمان به راه و مخصوصا در برخورد با مخالفان شان، حتی مو نمی زنند!

♦️بخاطر همین ایمان جزمی اش در آستانه انقلاب، روسها او را بر ایرج اسکندری ترجیح دادند و بجای او نشاندند، چون به میزانی که اسکندری مردی شفاف، فرهیخته و با دانش بود در مقابل، کیانوری فردی عملگرا، ماجراجو و مخفیکار بود و در بهمنِ انقلاب و فضایِ رادیکالیسم، کیانوریِ ماجراجو بدرد روسها میخورد نه اسکندری دانشمند...!

♦️در این محدوده تلگرامی به ذکر یک نمونه از دو دوزه بازی اش اکتفا میکنم:
به دیدار آقای قدوسی(دادستان انقلاب) رفته و به گلایه گفته بود که «ما اطلاعات مهمی را درباره شبکه کودتاچی و ضد انقلاب به شما میدهیم اما شما از این افراد درست بازجویی نمیکنید و آنها دوباره شبکه خود را سازمان میدهند، فردی از بقایای شبکه کودتای نوژه مانده و میخواهد نماز جمعه را منفجر کند؛ اگر نمیتوانید او را درست بازجویی کنید، تحویل ما بدهید تا ما اطلاعات او را بیرون بکشیم.»
و قدوسی موافقت میکند تا فرد مزکور بازداشت و ۲۴ ساعت تحویل کیانوری گردد برای بازجویی!.
کیانوری به پرتوی(مسئول ســــازمان نظامی حزب توده) دستور میدهد که آدرس ساواکی که ساکن خیابان یخچال بوده با تیم تعقیب مراقبت کند تا فرار نکند...»
پرتوی میگوید با «بچه های مسلح، منتظر کیانوری بودم کیانوری با ماشین دادستانی آمد...راه افتادیم به سوی خیابان یخچال، کیانوری هیجان‌زده بود...به همراه مامور دادستانی به داخل خانه رفتیم. کیانوری وقتی فرد مورد نظر را دید، او را شناسایی کرد و گفت همین فرد است! ماموران دادستانی آن فرد را دستبند زدند و سوار ماشین کردند و ما نیز عقب ایشان راه افتادیم»
(اندیشه پویا، شماره ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵)
همان روز، فرد ساواکی را تحویل پرتــــوی میدهند بعد از شام وقتی بازجویی را شروع میکنند اتفاق غیرمنتظره ای می افتد که نقشه کیانوری نقش بر آب میشود!
چون کیانوری مکان بازجویی را مشخص نـــکرده بود، پرتوی از چاپخانه مخفی حزب برای بازجویی استفاده میکند که قبلا لو رفته بود در نتیجه، در ابتدای بازجوئی، کمیته محل به آن خــــانه هجوم برده و بدون توجه به توضیحات آنها، تمام افراد را با آن ساواکی دستگیر میکنند، فرد ساواکی اعدام میشود و پرتوی و افراد حزب توده نیز پس از چهار ماه، در آذر ۵۹ از زندان آزاد میشوند.
اما قسمت عجیب اینجا بوده که بعدها در بازجوئیهای کیانوری و افراد حزب پس از دستگیری سال ۶۲ مشخص میشود که آن ساواکی، عضو اداره هفت ساواک و مسئول نصب دستــــــگاه استراق سمع در سفـــــــارت شوروی در دوره شاه بوده و از این رو برای کیانوری مهم بود.
اصرار زیاد کیانوری برای بازجـوئی حزب از این فرد برای آن بوده که اطلاعات در این رابطه را خود حزب بدست آورد و به شوروی بدهد...!

♦️کیانوری از همان اردیبهشت 58 که از مهاجرت برگشت و در راس حزب قرار گرفت به مانند همیشه با تمامی وجود در خدمت مسکو و همچنین خبرچینی و لو دادن گروههای مختلف سیاسی و تحسینِ تندرویهای خلخالی و بر ضد جناح میانه رویِ بازرگان بود.
میگفت: «بین سوسياليسم و محتوای اجتماعی اسلام تفاوت چشمگيری وجود ندارد»
میگفت: «قانون اساسی جمهوری اسلامی از قانون اساسی سوئیس هم مترقی تر است»
میگفت: «حزب ما هرگز نتوانسته است به این آزادی فعالیت کند»

❇️فکر میکرد قدرت مثل سیب رسیده بزودی بدامنِ حزب توده می افتد اما چنان نشد و پس از اینکه زیرآبِ گروههای مختلف را زد خودِ خیاط هم به کوزه افتاد و زندان و مصاحبه و....
خان بابا تهرانی میگوید وقتی در اروپا، اعتراف تلويزيونی کیانوری را دیدم که با قيافه مچاله شده از امام طلب مغفرت ميکرد بیاد جمله ای افتادم که دو بار به من گفته بود:
«برو گم شو تو اصلا" آدم بشو نيستی!»
(حميد شوکت.گفتگو با خانبابا تهرانی ...ص130)

💥درگذشت چپی که چپهای دیگر را فروخت...


✍️علی مرادی مراغه ای

لینک نوشته های تلگرامی
@Ali_Moradi_maragheie
و در آن هنگام
برابرِ دکه‌ی ریس‌فروشِ یهودی
تاریک ایستاده بود مردِ تلخ، انبانچه‌ی سی‌پاره‌ی نقره در مُشتش.
حلقه‌ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمود
و انبانچه‌ی نفرت را
به دامنِ مردِ یهودی پرتاب کرد مرد تلخ...
شاملو

♦️امیرحسین فطانت در کلمبیا درگذشت کسی که با ساواک همکاری کرد و باعث شد خسرو گلسرخی و کرامت‌ دانشیان دو شاعر مارکسیست در سحرگاه ۲۹ بهمن ۱۳۵۳ش به جوخه اعدام سپرده شوند.
کسی مانند یهودا خیانت کرد اما نه بخاطر سی‌پاره‌ی نقره ...!
گروهی که به ادعا و تلاش آقای پرویز ثابتی، متهم شدند برای ربودن و گروگانگیری ولیعهد. و میخواستند از این طریق، رژیم پهلوی را برای آزادی زندانیان سیاسی چپگرا تحت فشار قرار دهند...

♦️در هر صورت، عملِ فطانت یعنی همکاری با ساواک و خیانت، امری نابخشودنی بود هر چند در توجیه آن در کتاب«یک فنجان چای بی موقع» مینویسد در هر صورت:
«کرامت دستگیر میشد. چه می گفتم و چه نمی گفتم. این طرح از همان اول شکست خورده بود...»

♦️انقلاب پیروز میگردد و چریکها در پی انتقام از لو دهنده گلسرخی و دانشیان برمی آیند، در مراسم سالروز اعدام گلسرخی و دانشیان در دانشگاه شیراز، نام لو دهندۀ آن گروه اعلام و حکم جزای او از سوی انقلابیون صادر می شود و فطانت مینویسد:
«بهترین دوستان من قسم خورده اند که مرا مثل فاحشه ها بزک خواهند کرد. در اسنادی که از حمله به ساختمان ساواک شیراز بدست آمده بود همکاری من در دستگیری گروه دانشیان و گلسرخی مسجل شده بود و در دانشگاه تهران و در مقر ستاد فدائیان، غیابا در دادگاه خلق محکوم به مرگ شده ام...».

♦️از این زمان، آوارگی و رنجِ بی پایان فطانت، این یهودایِ مطرود و تنها، آغاز میگردد از یک طرف، تهدید به انتقام از سوی فداییان و از سوی دیگر، در تلاش نان، خروج از کشور، سفر به پاکستان، تهیه پاسپورت قلابی، سرگردان در کشورهای مختلف افغانستان، شوروی، ترکیه تا سوریه و گرفتاریهای زندانهای متعدد، حتی گدائی برای رفع گرسنگی...
و عجیب اینکه، این یهودا حتی بیشتر از خود مسیح رنج و محنت می کشد و سالهای مدیدی، صلیبِ آوارگی و شرم و انگِ خیانت بر دوش خویش...!
تحملِ اینهمه رنج و مشقت و بی پناهی باعث گردد آدم دلش به یهودا نیز بسوزد!

✅همیشه ما در قضاوتِ بین عیسی و یهودا و داوری بین شهید و خائن، یک اصل بسیار مهمی را فراموش می کنیم و آن، سهمِ عظیمِ سیستمی است که سببِ سازِ خیانت میگردد، سیستمی که در آن، خیانت بوجود می آید و باعث میگردد یکی، عیسی گردد و دیگری یهودای خائن...

💥سنگ خارایی بنام ایران...

✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅امروز ۱۶ اردیبهشت روز مراغه است روزِ آغاز ساخت رصدخانه مراغه در دورهٔ هلاکوخان بدست خواجه نصیر طوسی.

♦️ایرانیان بیشتر ملتی احساسی هستند تا عقلانی. زمانی با نبوغِ مخصوصِ خود، خشتها را روی هم چیده تمدنی خیره کننده برپا می کند اما زمانی دیگر، دیوانگیش گل کرده و همه را با دست خود و یا بدست مهاجمی از بیرون ویران میکند!
در طول تاریخ، طوفانها و ضربات خرد کننده ای پشت سر گذاشته اما با اینهمه، هر بار دوباره از زیر تلِ خاکستر، چون ققنوسی بالیده و متولد شده.
بهترین تشبیه در پایداری ایرانیان را گوبینو بر زبان رانده:
«...من هر وقت که بدین ملت می اندیشم سنگ خارایی را به نظر می آورم که با امواج خروشان دریا در گوشه ای در غلتیده و تحولات اعصار و قرون، آن را فرسوده و زوایایش را صاف کرده و در آن خلل و فرج بسیار پدید آورده اما با این همه این سنگ، سنگ خارا مانده است»
(سه سال در میان ایرانیان...ص342)

♦️سئوال اینست که با اینهمه دیوانگی ها و ضربات ویرانگر، چه عواملی باعث ماندگاری این سنگِ خارا شده؟
میتوان کتابها در این زمینه نوشت اما به نظر من، یکی از بزرگترین علتِ ماندگاریش، توانایی پروراندن نبوغهایی چون خواجه نصیرها...بوده.
در آن اوضاع اسف انگیزِ پس از حمله مغول که بقول جوینی «هر کجا که ۱۰۰ هزار کس بود، ۱۰۰ کس نمانده بود» نقل است که وقتی نابغه ایرانی(خواجه نصیر) آواره و جان بدر برده از مرگ، به دربار المستعصم خلیفه بغداد پناه آورده و از او تقاضای شغل میکند، المستعصم که غیرعرب را همواره تحقیر می نمود و اعراب، خراسانیان را به گاو تشبیه میکردند، با تمسخر میگوید:
«تو که خراسانی هستی پس شاخت کو؟...»
خواجه نصیر بی هیچ سخنی، از بغداد خارج شده و در ایران، به خدمت هلاکوخان مغول در می آید و او را تشویق به بفتح بغداد میکند.

♦️نقل است که پس از شکست خلیفه متکبر، وقتی خواجه نصیر به همراه هلاکوخان برای دستگیری خلیفه وارد کاخ او میشود، المستعصم با دیدن او به التماس افتاده و می پرسد که کجا بودی؟
و خواجه نصیر با کنایه میگوید رفته بودم شاخم را با خودم بیاورم و با دستش، هلاکوخان را نشانش می دهد...!
آنگاه خلیفه به دستور هلاکوخان، نمدمالی و کشته میشود.
(جامع التواريخ...ص 704- 705)
در واقع عمل خواجه نصیر مصداق بارزی است از این مثل که:
شغال بیشه مازندران را نگیرد جز سگ مازندرانی

♦️و کتابخانه نفیسِ بغداد و دانشمندانش و «عموم آلات رصدى لازم را كه در بغداد و غيره مغول به غارت گرفته بودند» نصیب رصدخانه مراغه میگردد.
(ابن فوطی، تلخیص مجمع الآداب...ص 350)
یعنی رصدخانۀ مراغه با ۲۰۰۰۰ دينار از ماترک اموال خلیفه بغداد که زمانی او را گاو نامیده بود بنا میشود.

♦️در واقع از پدر بزرگِ ایلغارگر(چنگیز) که همواره از شمشیرش خون می چکیده، تا نواده اش هلاکوخان که به دست دانشمند ایرانی، مسلمان، رام، روشنفکر و فرهنگ گستر می گردد! کمتر از نیم قرن فاصله بوده!.
بدین ترتیب، در مراغه کانونی و مرکز علمی شکل می گیرد که جریان ساز است و خواجه نصیر هر جا کتابی، دانشمندی یا ادوات علمی و هنری سراغ میگیرد به مراغه گسیل می دارد حتّی از چین، روم، شامات و اروپا...
و خودش نیز با آنهمه انقلابات جانكاه و گرفتاريهاى روح‌كُش، دقيقه‌اى از پژوهش و تدريس غافل نبوده كه پس از كشف دقيقه‌اى از دقايق علوم، شادى‌كنان و پاى‌كوبان مى‌گفته:
«اگر سلاطين شمشيرزن از عالم لذت ما خبر مى‌يافتند يقينا اين نعمت را هم از كف ما بدر مى‌بردند.»
همان لذت کشفی که قبل تر از او، آن ریاضیدان یونانی گفته بود که:
اگر قانونی کشف کنم لذتبخش تر از آنست که آتن را به من بدهند...

✅و راز ماندگاری ایرانیان همین است که گوبینو از آن به«سنگ خارا» تعبیر می کند یعنی تبدیل شمشیرِ خونین چنگیزی به رصدخانه و مکتب مراغه.
این شهر در برهه های مختلف دِین خودش را به این مرز و بوم بخوبی ادا کرده و امروزه، جزو شهرهایی است که به گذشته خود فخر می ورزد.
اما افسوس بر آن شهرهایی که بجای حال، به مرده ریگِ گذشته ی خود فخر ورزد...!

💥برای روز معلم، برای معلمان...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️برای روز معلم که باید عزیزترین روز در تقویم هر ملتِ خوشبختی باشد، نوشته ای بهتر از ذکر خاطره ای از خودم ندیدم.
به نظرم سال1383 بود که خواهرم در تبریز معلم بود، تصادفی کرده و در بیمارستان بستری شده بود...
آن زمان، در قم کار میکردم، برای عیادت یک روزه از خواهرم، با عجله عازم تبریز شدم و برای بازگشت، در بعد از ظهر همان روز به ترمینال تبریز رفتم تا با اتوبوسهای شبانه به قم برگردم.
بلیط نداشتم در سالن ترمینال، برای پیدا کردن اتوبوس قم پرسه میزدم، در میان جمعیت، یک مرتبه مردی در حدود 50 ساله ای دیدم با لباس مندرس و لبه دار شبیه دهاتی ها نشسته، کتاب مرا می خواند، این کتاب «از زندان رضاخان تا صدر فرقه دمکرات آذربایجان» بود که در آن زمان جزو پر فروشترین کتابها شده بود!
برایم خیلی عجیب بود که در تهران دانشجویان کتاب نمی خوانند و برای پایان نامه های ارشدشان در میدان انقلاب، پول میدهند تا برایشان بنویسند، آنوقت، مردی با این وضعیت، اهل مطالعه و کتاب باشد!
نزدیکش رفتم و کنارش نشستم. وقتی کیف سامسونت در دستم و نگاههایِ کنجکاوم را دید پرسید:
«دانشجو هستی؟ مهندسی؟ این کتاب را دوستان داده اند بخوانم، شما خوانده ای؟...»
گفتم: خوانده ام، کتاب خوبی است...!

از او پرسیدم شما کجایی هستید باید از اطراف تبریز باشید، آیا کتاب زیاد می خوانید؟
جوابی که داد کل شب در اتوبوس به سمت به قم نشئه بودم و لحظه ای خواب به چشم ام نیامد.

گفت: چهار پنج رفیق هستیم آنها هم اهل مطالعه هستند، اهلیت و اصلیت ام از روستاهای آذرشهر هست، تا ابتدایی خوانده ام و معلم مان در آن روستا، مرحوم صمد بوده...!

یاد سخن خود صمد افتادم که گفته «معلم خوب، حکم کیمیا را دارد...»
و او خودش، در حدود نیم قرن پیش، رفته در آن دهکوره های تاریکی، شمع هایی برافروخته که همچنان روشن هستند...!

✅کیمیاگری قدیم بدنبال یافتن اکسیری بود که اجسام را طلا کند. چنین اکسیری وجود ندارد، اما به نظر من، چیزی شبیه به آن وجود دارد و آن اکسیر همانا وجودِ معلمان خوبِ هر جامعه است.
اساس و پایه خوشبختی هر ملتی با تربیت و آموزش نهاده میشود، دستهایِ میکل آنژی که مسِ وجود فرزندان ما را مطلا میکنند. و آن اکسیر، همان شعله آگاهی است و نور...
بنگر اين دو مظهر زندگانی را
که چه دردناک به تو ارمغان ميدهم فرزند
بنگر و بگُزين
يکی يوغ است هر که آن را بپذيرد کامياب ميگردد
چونان نر گاوی رام ، در خدمت خان بر بستری از کاه گرم خواهد آرميد و قصيل فراوان خواهد يافت
و دومی رمزی است که خويشتنِ من پديد آورده است
چونان قله ای که با کوه به دنيا می آيد
و آن ستاره است که نور می افشاند و نابود ميکند و چون در دست حاملان خود بدرخشد تباهکاران ميگريزند
آن که نور به همراه دارد هميشه تنهاست...
شعر "ستاره و یوغ" از خوزه مارتی

💥چهارم اردیبهشت؛ تاجگذاری رضاشاه.


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️از کودکی، چنان با فلاکت و بدبختی های بی شمار بزرگ شده بود که باور نمیکرد روزی به این آسانی شاه شود!
نمی دانم این سخن چقدر دقیق است که نقل شده، پس از مراسم تاجگذاری وقتی به خانه آمد، خطاب به زنش تاج الملوک گفته بود:
«تاجی جون، اگر میدانستم شاه شدن در این مملکت این همه آسان است خیلی زود شاه میشدم»
اما جان سخن درست است، چون احمدشاه رفته در فرنگ نشسته و قدرت کاملا بی صاحب در آن وسط افتاده بود، کسانِ زیادی مانند نصرت الدوله، مدرس برای برداشتن قدرت، خیز برداشتند اما چون رضاخان افسار قزاقان را بدست داشت پس او موفق شد. همیشه در چنین مواقعی، نظامیان دستِ بالا دارند...

♦️در هنگام تاجگذاری، وقتی رئیس مجلس در اعطای تاج شاهی پیشقدم شد، رضاخان تاج را با دستان خود برداشت و گفت:
«این چیزی نیست که دیگری آن را بر سرم بگذارد!»
اما آنچه بسی عبرت انگیز است سرنوشت تمام کسانی است که در مراسم تاجگذاری، سنگ تمام گذاشتند تا هر چه باشکوهتر باشد، کسانیکه تلاش کردند تا او شاه شود اما سرانجام، بدست او، سرنوشتِ دردناک و شومی داشتند! یا کشته شدند یا بزندان شده یا تبعید و یا خانه نشین...
این لیستِ کسانی است که در بالا رفتن رضاخان از نردبان قدرت، بیشترین کمک را کرده و در مجلس پنجم از هواخواهان تغییر سلطنت بوده و از ماده واحده دو فوریتی که در نهم آبان ۱۳۰۴ برای انقراض سلطنت قاجار و انتقال قدرت به رضاخان پهلوی به رأی گذاشته شد نقش اساسی را بازی کردند و در روز چهارم اردیبهشت 1305ش نیز؛ در مراسم تاجگذاریش، دست از پا نمی شناختند، اما بندرت از این جمع کسی پیدا میشود که مغضوب رضاشاه نشده و از کرده خود پشیمان نگردد!
- محمدعلی فروغی نخست وزیر که حامل تاج کیانی.
- تیمورتاش، وزیر دربار، حامل تاج کیانی.
- امیرلشکر امیرطهماسبی، حامل شمشیر جهانگشای نادری.
- سردار اسعد وزیر پست و تلگراف،حامل تاج مروارید.
- علی اکبر داور، وزیر فواید عامه حامل الماس دریای نور.
- مرتضی‌قلی بیات ، وزیر مالیه حامل تمثال مبارک.
- امیرلشکر احمدآقاخان، رئیس امنیه، حامل گرز سلطنتی بود.
- فاطمی، وزیر عدلیه حامل عصای مرصع سلطنت بود.
- امیرلشکر نصرالله خان آیرم، حامل شمششیر شاه اسماعیل صفوی بود.
بقیه افراد هم هر کدام شمشیر شاه عباس یا قداره مرصع یا تبرزین یا کمان نادری یا تیرکشی مرصع حمل میکردند...!

♦️البته به این لیست می توان امثال داورها، نصرت الدوله ها و خیلی های دیگر را نیز افزود که بدست او کشته شدند!.
به میزانی که دیکتاتورها به پشتِ بام قدرت می رسند، نردبان را می کشند و دورشان حسابی خلوت میگردد!
به نوشته تقی زاده، در وقتی كه تيمورتاش مغضوب رضاشاه شد داور ‌میخواست شفاعت كند، رضاشاه «نگاهی بهش كرد و گفت اين گوش هايت را باز كن والاّ معدومت میکنم. رضاشاه تكيه كلام «معدوم» داشت …»
(تقی زاده، زندگی توفانی، ص 232)
قدرت نامحدود و بدون پاسخگو، سرچشمه فسادهاست...

♦️از اینها میگذرم و به این کارت پستالِ روز تاجگذاری رضاشاه می پردازم که آنروز در همه جا پخش شده بود، دو فرشته از بالا، تاج را بر سر رضاخان میگذارند و نوشته شده:
«یداللَّه فوق ایدیهم»...
و این شوربختی مردمی است که 20سال قبل، انقلاب مدرنی چون مشروطیت راه انداخته بودند،
تا رعایای ایران شهروند گردند،
تا مشروعیت قدرت، مستقیما از اراده های آنان سرچشمه گیرد،
تا قدرت از پایین و از مردم بیاید...
اما اکنون، یکبار دیگر در چهارم اردیبهشت، تاج پادشاهی بجای اینکه از سوی مردم آید، از آن بالای سر مردم، توسط فرشتگان می آمد البته نه فرشتگان و خدا که این بهانه بوده، در واقع توسط قزاقان...!

♦️گفته شده که مردم از این تغییر و انتقال قدرت به رضاخان، بی تفاوت بودند: نه شاد و نه غمگین.
اما امان از دستِ مردم بی تفاوت! شومترین رخدادها همیشه در این بی تفاوتی ها رخ می دهد.
این مردم در مشروطیت فداکاری کردند، خون دادند تا بلکه آن پیراهن چرکین و مندرس خود را تغییر دهند، بلکه تقدیرشان را خود رقم بزنند، اما با توطئه های استبداد داخلی و دو قدرت مسلط خارجی مخصوصا روسی، شکست خورده و مایوس به خانه هایشان بازگشته بودند.

✅ آنان با انقلاب مشروطیت، آزادی می خواستند و بقول شیخ سلیم کباب برگ پهنا...!
اما اینک، نه تنها آزادی و کباب نصیب شان نشده بود بلکه نان نیز قحطی شده و امنیت نیز بکل از کف شان بدر رفته بود!
اینک، آنان سرخورده و مایوسانه، بدنبال دیکتاتوری بودند که حداقل، امنیتِ از دست رفته شان را بدانان برگرداند...

💥نسل بیژن جزنی و نسل پدرش...


✍️علی مرادی مراغه ای

♦️29 فروردین مصادف بود با کشتار بیژن جزنی و هشت نفر از زندانیان دیگر در تپه های اوین در سال 1354ش.
آن زمان، روزنامه ها نوشتند که «نه زندانی در حین فرار کشته شدند»...
بیژن (برجسته ترین رهبر چریکهای فدایی) و یارانش در1346دستگیر شده و دادستان نظامی ابتدا برای همگی آنها درخواست اعدام کرده بود، اما بخاطر فشار افکار جهانی، تلاشهای کنفدراسیون و برخی شخصیتهای جهانی مانند برتراند راسل...آنان از اعدام رسته و به زندان محکوم شده بودند.
در زندان بودند که این کشتار صورت گرفت.
پس از انقلاب، اعترافات یکی ساواکیِ دستگیر شده(بهمن نادری پور) پرده از جنایت حکومتی برداشت.
هنگام‌ شب‌، آنانرا به‌ تپه‌ های ‌شمال‌ تهران‌ برده:
«از اتوبوس پیاده کردند و همه را روی زمین نشاندند حتی چشمها و دستهایشان را بسته بودند حسین زاده فاتحانه پا پیش گذاشت گفت همانطور که رفقای شما در دادگاههای انقلابی خود همکاران و مقامات مختلف را محکوم به اعدام کرده و حکم را در مورد آنها اجرا میکنند، ما نیز شما را که از رهبران و گردانندگان و تهیه کنندگان فکری آنان هستید محکوم به اعدام کرده و میخواهیم حکم را در مورد شما اجرا کنیم».

♦️همکاران پرویز ثابتی كه‌ قبلاً شراب‌ نيز خورده‌ بودند، آنانرا به‌ مسلسل‌ بسته، سپس‌ به‌ هر تك ‌تك‌ آنها تير خلاص می‌زنند.
برخلاف ادعای حکومت، قربانیان به جای اینکه از پشت سر، تیر بخورند، از روبرو گلوله خورده بودند.
بدون شک، یکی از علل این کشتار، چندین عملیات موفقیت آمیزی بوده که چریکها در سال 53 در بیرون از زندان انجام داده بودند...

♦️با مرگ بیژن، چریکها بزرگترین لیدر فکری خود را از دست دادند، رهبری بی مانند که دارای چنان ظرفیتی بود که میتوانست به یک رهبر ملی بدل شود!
خصوصیات ویژه ای او را از سایر رهبران چریکی متمایز میکند:
از کودکی در کوران مبارزه آبدیده شده، پخته و برخورداری از تجارب غنی فعالیت در سازمان جوانان حزب توده، شاگرد اول رشته فلسفه، مبارزاتش در دانشگاه، در جبهه ملی دوم در سالهای ۴۱تا۴۲ش، برخورداری از دانش مارکسیستی و همچنین استعدادهای خلاقانه هنری اش... در میان چریکها بدو شخصیتی ویژه می بخشد.

♦️دوران كودكیش، مصادف با ورود متفقين به ايران و انتقال قدرت از رضاشاه به فرزندش بود، تمامی خانواده بيژن، پدر، مادر، دایی‌ ها و عموهايش همگی عضو حزب توده بودند.
- مادرش عضو شاخه زنان بود.
- رحمت ‌اله جزنی، عمویش، مسئول سازمان درجه ‌داران حزب شده.
- عموی ديگرش تا عضويت در كميته مركزی سازمان جوانان پيش رفته.
- و دائی هایش یعنی منصور و ناصر كلانتری نیز هر دو عضو كميته مركزی سازمان جوانان بودند.
و اما پدر بیژن، حسين جزنی نیز با درجه ستوان یکمی، از افسران ژاندارمری بود كه وقتی بيژن نه ساله بود، به فرقه دمكرات آذربايجان پيوسته، پس از شكست فرقه به همراه هزاران نفر به آنسوی ارس پناه برده بود. او 20 سال در شوروی مانده، دکتری گرفته و با یک زن روسی (منور خانم) ازدواج کرده بود، در غیبت اش، زنش عالمتاج كلانتری که در ایران مانده بود مجبور شده به همراه فرزندان خردسالش به خانه پدری در چهارصد دستگاه تهران نقل مكان كند و با خانواده پرجمعيت كلانتری زندگی كند.

♦️بيژن برخلاف انتظار مادر و اقوامش از دوری پدر ناراحت نبود، زيرا از پدری مستبد و خشنِ نظامی که با همان انضباط سربازخانه بار آمده بود، دل خوشی نداشت.
البته برخی منابع ذکر میکنند به ميزانی كه سنش افزايش می ‌يافت كم‌كم فقدان و جای خالی غمبار پدر را احساس ميكرد...

♦️پدرش که پس از شکست فرقه به شوروی پناهنده شد، با همسر جدیدش در ۱۳۴۵ش با درخواست عفو از شاه به ایران بازگشت.
بیژن در نامه ‌ای پدرش را مورد شماتت قرار داده بود. البته، اسناد ساواك نیز از اختلاف فكری بين پدر و پسر پس از بازگشت حکایت میکنند. اما این اختلاف قبل از اینکه به حوزه خانوادگی برگردد در آن دوران، بازتابی از تضاد بین دو نسل جوان و پیر بود. تضاد بین احمدزاده ها، علیرضا نابدل ها، صبا بیژن زاده ها و دهها نمونه دیگر با پدرانشان...

♦️ اختلاف اصلی بیژن با پدرش به خاطر محافظه کاری پدر و نزدیکی اش به حکومت بوده، چرا که او با وساطت سپهبد مُبصّر ریاست شهربانی کل کشور از شاه تقاضای بخشودگی کرده پس از بازگشت، به تدریس در دانشگاه پرداخته و همسر جدیدش هم در دانشکده ادبیات، زبان روسی تدریس میکرد در حالیکه بیژن سراسر زندگیش را صرف مبارزه با حکومت کرده بود.
پدر پس از بیست سال زندگی در خانه«دایی یوسف»،بر عبث بودن هرگونه یوتوپیا و مدینه فاضله تاکید میکرد، اما پسر و نسل جدید مشحون از شور و احساس و رادیکالیزم، میخواستند با سلاح و سیانور...فلک را سخت بشکافند و طرحی نو دراندازند...