💥به مناسبت امروز:  قیام سی تیر

‍✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅امروز مصادف است با قیام سی تیر یکی از روزهای درخشان تاریخ مردم ایران.
قیام از آنجا شکل گرفت که انتخابات دورهٔ هفدهم مجلس شورای ملی با دخالتهای گسترده ارتشیان و دربار مواجه شد. نخست وزیر مصدق، برای جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار، درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را نمود اما پس از سه روز مذاکره، شاه نپذیرفت و مصدق در ۲۵ تیر ۱۳۳۱ از نخست‌وزیری استعفا داد.
با فرمان شاه، احمد قوام به نخست‌ وزیری رسیده و با صدور بیانیهٔ تهدیدآمیزی با عنوان «کشتیبان را سیاستی دیگر آمد» نخست ‌وزیری خود را اعلام نمود اما با قیام سی تیر«کشتیبانی» او چهار روز بیشتر دوام نیاورد!

🌾از اولین ساعات روز سی ام تیر، تهران وضعیت یک شهر اشغال شده را داشت، اکثر خیابانهای منتهی به مجلس در محاصره نیروهای پلیس ، تانکها و زرهپوشها درآمده بود. اولین تظاهرات از دانشگاه تهران آغاز شد، ماموران خواستند متوقف کنند اما تظاهرات گسترده تر شد. ماموران، پیاده و سواره با باتوم و سرنیزه و تاختن اسب در میان تظاهر کنندگان سعی کردند متفرق کنند اما امواج تظاهرات در میدان بهارستان به هم پیوستند «میدان بهارستان با شعارهائی که جمعیت میداد به لرزه در آمده، جمعی از میله های مجلس بالا رفتند که صدای گلوله ها بلند شد و سیل جمعیت به سوی خیابانهای اطراف بهارستان عقب نشست. تانکها در محاصره مردم قرار گرفتند، جنگ بین دو طرف شدت گرفته و کشتار آغاز شد، مردم با چوب و سنگ و آجر حمله میکردند و حاضر نبودند اجساد شهدا را ترک گویند و یا تحویل نیروهای نظامی بدهند و نظامیان و پلیس برای گرفتن نعش شهدا تلاش میکردند ولی موفق نمی شدند، اجساد بر فراز دستهای مردم می گشت و گویی مسابقه خونینی در گرفته بود برای به چنگ آوردن اجساد...!

🌾در خیابانهائیکه به کاخ شاه ختم میشد برخوردهای نظامیان خشن تر و بی رحمانه تر بود...
روزنامه شاهد مینویسد:
«جمعیتی از هر از طرف بازار به سمت میدان سپه حرکت کردند یکی از کشته شدگان را در تابوت نهاده فریاد می کشیدند یا مرگ یا مصدق...  سه تا از کشته شدگان به دست مردم افتادند و هر سه نفر را مردم روی دست بلند کرده و فریاد انتقام میکشیدند و با سنگ و کلوخ به تانکی حمله میکردند و تانک هم بی دریغ مردم را زیر میگرفت و میرفت و گلوله از سر و سینه و پهلوی مردم میگذشت، در این زمان، مردم سگی را عینک زده و در گاری سوار کردند و دسته جمعی میخواندند:
 قوام فراری شده سوارکاری شده...»
(گزارش روز، روزنامه شاهد، سی و یک تیر،1331)

🌾اما کم کم رغبت سربازان برای سرکوب مردم کمتر و کمتر گردید، آسوشتیدپرس گزارش داد که نزدیک توپخانه، سه هزار نفر از مردم بطرف تانکی حمله ور شدند ولی سربازان و مردم بجای حمله، یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند»
(انقلاب سی تیر، حسین مکی، 1331،ص61)
تعداد کشته شدگان دقیق نیست از 21نفر تا ۶۳ تن اعلام شده‌. بدین ترتیب، دربار عقب نشسته، قوام از نخست وزیری استعفا داده و مصدق به قدرت بازگشت...

🌾اما یکسال بعد، به میزانی که به کودتای 28مرداد نزدیک میشویم دیگر از این امواج مردمی و شعار «زنده باد مصدق» خبری نیست و کم کم طرفداران مصدق، تحلیل می روند، حتی خود جبهه ملی نیز خسته و از تب و تاب افتاده و تعدادی از رهبران آن به دشمن پیوسته بودند و حزب توده مانده بود با دروغهای کیانوری!
 کیانوری بعد از کودتای 28مرداد ادعا میکند که او و همچنین خانمش مریم که دختردایی  مصدق بود، بارها با خانه مصدق تماس گرفته و کسب تکلیف کرده که اجازه دهد تا اعضای حزب توده به خیابانها بریزند و با کودتاگران مقابله کنند، اما مصداق نگذاشته و گفته:
«اوضاع قابل کنترل است شما هیچ اقدامی نکنید»
(خاطرات کیانوری...ص277....)
اینکه آیا در روز کودتا، چرا کودتاگران تلفنها و مخابرات را مختل نکرده بودند خود از عجایب است!
 اما برای مقابله با کودتاگران، چه نیازی به اجازه مصدق بوده؟!
حزب توده پس از شکست کودتای25مرداد بدون اجازه مصدق، همه روزه تا عصر27مرداد در خیابانها تظاهرات برپا کرده و با پایین کشیدن مجسمه های شاه و پدرش، شعار براندازی سلطنت و ایجاد جمهوری دمکراتیک سر میداد اما اکنون در زمان کودتای 28 مرداد که زمان عمل بود کیانوری از طریق تلفن! از مصدق می خواست کسب اجازه کند!.

💥سمِ مهلکِ تقدیرگرایی و نا امیدی از آینده...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅در برهه هایی از تاریخ ایران که تقدیرگرایی مسلط شده، بلافاصله، روحیه تسلیم طلبی، بی مسئولیتی، خردستیزی، ناامیدی از آینده و در نتیجه، سقوط ارزشهای اخلاقی دامن گستر میشده...

🌾مهلک ترین زمان تقدیرگرایی در ایران، پس از حمله ویرانگر مغول رخ داد، ایرانیان باور کرده بودند که مغولان، عذاب الهی هستند که به سبب گناهانی که مرتکب شده اند خداوند نازل کرده. پس، هر گونه اعتراض و مقاومت را بی فایده میدانستند، چون خدواند چنین سرنوشت شومی را بر آنان رقم زده بوده، بقول مورخ این دوره، عطاملک جوینی:
چراغی که ایزد برافروزد     هر آنکس پف کند سبلت بسوزد
(جوینی، تاریخ جهانگشای،......ج1ص50)

🌾مردم معتقد بودند که عزم خدا بر این تعلق گرفته که آنانرا به سبب گناهانشان عذاب دهد، بنابراین، هرگونه مقاومت و یا کوشش برای بهتر کردن اوضاع را  برخلاف اراده الهی میدانستند!
 در آن زمان، اتفاقا خراسان را حاکمی عادل بود اما بنوشته مستوفی، شیخ سعدالدین حموی، بجای اینکه او را دعا کند، لعن میکرد! مردم گفتند:
«ای شیخ در این روزگار که اهل جهان در ظلم حکام به بلاهای عظیم گرفتارند حق تعالی خراسان را چنین حاکم عادلی داده، بایستی در حق او دعای خیر فرمودی تا موجب آسایش خلق بودی. شیخ جواب داد: او مخالف اقتضای زمان می کند»!
(حمدالله مستوفی، تاریخ برگزیده... ص71)

🌾این افکار زهراگین، سرانجام چنان دامن جامعه را فرا میگیرد که مردم بجای مقابله با مغولان، معتقد میگردند که حمله مغول همان خروج دجال و یاجوج و ماجوج و نشانه آخرالزمان و رسیدن قیامت است! آنوقت برای اثبات آن به کتب احادیث متوسل میگردند که در خمسه بخاری و مسلم و ترمذی آمده:
«قیامت بپا نشود تا شما را که امت من هستید مقاتله افتد، با قومی که از شرق بیرون آیند، بروز موئینه پوشند و در شب زیر موئینه باشند. سرخ رویان تنگ چشمان پست بینی و روی های ایشان چون سپرهای پهن، و گوشهای اسپان ایشان شکافته...»
(منهاج سراج، طبقات ناصری...ج2.ص94)
و قاضی منهاج در ادامه به حدیثی از پیامبر استناد میکند، که در مورد فرارسیدن قیامت و پایان دنیا سوال کرده بودند و فرموده بود در ششصد و اندی سال. و این سال را با خروج چنگیز در سال602 در چین و طمغاج تطبیق می نماید.
(منهاج سراج، طبقات ناصری...ص602)
و البته به حدیث اکتفا نکرده بر آیاتی از قران نیز متوسل میشدند مانند سوره انبیا «حتی اذا فتحت یاجوج وماجوج وهم من کل حدب ینسلون: تا آن زمان که سد یأجوج و مأجوج گشوده شود و از هر تپه و بلندی سرازیر گردند».

🌾مردم مفلوک و عاجز، مغولان را سربازان الهی میدانستند که خداوند برای اجرای دستورش، صاعقه وار بر سر آنان فرستاده تا بخاطر گناهانی که مرتکب شده اند عذابشان دهد، بنابراین، تسلیم محض بودند و آماده کشته شدن. ابن اثیر گوید:
«یک زن مغول به درون خانه ای میرفت و چند تن از اهل خانه را میکشت».
یا یک جنگجوی مغولی داخل محله شده که در آن صد مرد بود و او یک یک آنانرا میکشت و حتی یکی از آنها جرات نمیکرد با او به نبرد بپردازد.
(ابن اثیر، الکامل...ج26ص168)
 جبر و تقدیرگرایی، از آنان آدمهای مسخ شده ایی ساخته بود که گوسفندوار صف کشیده بودند تا یک به یک به قربانگاه روند، حتی در بعضی مواقع، ساکنین شهرها و دهات بدون هیچگونه مقاومتی به بیرون شهر میرفتند و خود را برای کشتار گروهی تسلیم مغولان میکردند. قربانیان با ترس و لرز در صفهای طولانی می ایستادند و انتظار مرگ را میکشیدند»!
(کارپن،سفرنامه...ص75)

🌾جوینی از زبان چنگیز مینویسد:
«ای قوم بدانید که شما گناههای بزرگ کرده اید از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می گویم سبب آنکه من عذاب خدایم اگر شما گناهان بزرگ نکردتی، خدای چون من عذاب را بر شما نفرستادی»
(جوینی...ج1.ص81)
به عبارتی، نه تنها مردم باور کرده بودند که مغولان، عذاب الهی هستند بلکه خودِ مغولان نیز، خود را فرستاده خدا میدانستند که به اجرای رسالتی عظیم مامور شده اند پس، این اوج شوربختی و زبونی بوده که نه تنها قربانیان، قربانی شدن خودشان را تقدیر الهی میدانستند بلکه جلادان نیز خود را فرستاده و قهر خدا تلقی می کردند...

 

💥قبل از قدرت و در زمان قدرت...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅وقتی در تاریخ ایران، رفتارهای حاکمان را در قبل از قدرت و پس از آن، مقایسه می کنیم آدم از این همه تضاد منش و رفتار، مات و مبهوت میگردد!  البته زمان و مکان نمی شناسد هر جا قدرت پاسخگو نباشد سرانجام به چنین دوگانگی منجر خواهد شد...
عبدالملک ابن مروان سی سال در خانه خدا معتکف و اشتغال به تلاوت قران داشت وقتی که به خلافت رسید قران را بوسید که تا حالا رفیق شما بودم و بعد هم شهر مکه را آتش زد و به منجنیق بست...!

🌾سلیمان بهبودی از نزدیکترین افراد رضاشاه در خاطراتش از مردمداری رضاشاه می نویسد:
«امیرلشکر خدایارخان حاکم قزوین میگردد  از قزوین برای رضاخان نوشته بود بایستی برای ایام پیری فکری کرد و از کسی نام می برد که برای کاری به او متوسل شده اگر کارش صورت بگیرد یک ده خوبی دارد و سه دانگ آن را خواهد بخشید، رضاخان که نخست وزیر بود در کنار نامه سرلشکر خدایارخان می نویسد:
 «من آرزو دارم در قلب مردم باشم در آن صورت برای من همه چیز فراهم است»
 (منبع: "بیست سال با رضاشاه"، سلیمان بهبودی...ص28)
اما همین رضاشاه در  اوج قدرت خود در اثر تصرف زمینهای مردم، به بزرگترین ملاک جهان بدل می گردد!.

🌾سلیمان بهبودی در جایی دیگر در ابتدای قدرت رضاخان می نویسد:
«عده‌ای از مردم در خیابان سپه جمع می‌شدند، فقط برای دیدن سردارسپه.... مردم بی اندازه اظهار علاقه میکردند، واقعا حضرت اشرف (رضاشاه) هم مردمدار بودند و محبوبیت عجیبی در بین مردم ایران  را پیدا کرده بودند...»
(منبع: "بیست سال با رضاشاه"، سلیمان بهبودی...ص۲۴)

اما مجله خواندنیها پس از سقوط رضاشاه می نویسد:
«قدرت پهلوی به منتهای درجه رسیده و کسی را جرات نبود که با کوچکترین مامور دولت مقاومت نماید و هرکس میخواست با خدماتی، خود را در پیشگاه شاه خود را جان نثار نشان دهد و حتی بعضی ها بقدری در این مورد حد اعلای اقدمات را مورد توجه قرار میدادند که فرضا دست دادن با شوفر شاه و یا حمامی که او را کیسه می کشید جز فخر و مباهات دانسته و این عملیات را وسیله تقرب و نزدیکی و ترفیع درجه و مقام می دانستند. بسیاری از اشخاص مهم و معروف در تهران را میدیدم که برای نزدیک شدن به عمال شهربانی آن زمان از هیچ اقدامی فروگذار نکرده تا به این ترتیب قرب مقام یافته و اطرافیان را مرعوب خویش سازند!!»
(منبع: مجله خواندنیها، شماره18، سال چهارم، سوم دی 1322.ص5.)

🌾پرواضح است که این دوگانگی رفتاری از سوی مردم نیز دیده میشود مثلا علی دشتی که زمانی رضاشاه را پدر ملت و نادرشاه نامیده بود پس از سقوط رضاشاه در زمان خروج او از کشور، از تریبون مجلس می گفت که جیبهای رضاشاه را بگردید تا طلاجات و اشیا عتیقه را با خود نبرده باشد...!

🌾پس، این دوگانگی رفتاری حاکمان قبل و پس از قدرت تنها مختص حاکمان نیست بلکه در رفتار و منش مردم نیز نسبت به حاکمان دیده میشود و در واقع مکمل هم هستند.
صادق چوبک داستان طنزی دارد بنام «اسائه ی ادب» که سالها در زمان شاه توقیف بوده، مجسمه ی عظیم شاهی در وسط یک میدان بزرگ قرار دارد و شاه دارد به مجسمه ی عظیم خویش که مردم در شهر برپا داشته و شادی ها کرده بودند، می نگرد که همچون ابوالهولی، بر خنگ بادپایی برنشسته، و رعایا نیز چون موران بی مقدار، با گردن کج و رخسار زرد ، از زیر آن آیت قدرت همی گذرند...
اما یکمرتبه کلاغی، فضله ایی بر روی مجسمه می اندازد و خشم شاه را برمی انگیزد!
«پرنده به دور خویش چرخی زد و چند بار دُم جنباند و سیلی از فضولات بر کلاه مجسمه پاشیدن گرفت. فضله ی آن پرنده ی شوم از سطح کلاه به نقاب و از آن جای، بر سبلت مجسمه جاری گشت ... شاه شاهان را زبان در کام بخشکید و چون مصروعان و مستان، لرزشی بر وی مستولی گشت و در حال به اغما اندر شد ... حالی که از آن حالت باز آمد ، بانگ برداشت چون صاعقه و یا شیری زخم دیده»
او دستور از بین بردن کلاغ ها را صادر می کند. کلاغ ها از آن روز به بعد، سیاه می پوشند و صدایشان در اثر ناله و زاری ، ناهنجار «به گاه کوچیدن، چنان ندبه و زاری کردند و گریستند که صدایشان دو رگه گشت و اینکه آنان را انکرالاصوات خوانند از همان زمان است....»

💥در مورد سخنان آقای رضا پهلوی...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🔺مشکل تاریخی ما، پشت بام بردن شتر نبوده، پایین آوردن آنست! هر موقع اوضاع اقتصادی ایران بدتر میگردد و اعتراضاتی آغاز میگردد، آقای رضا پهلوی در نقش لیدر ظاهر میگردد و بیانیه میدهد و دوباره که اعتراضات فرو می نشیند غیب میگردد. چنین می نماید که فلسفه وجودی ایشان در بدبختی بیشترِ مردم ایران معنی می یابد و رنجهای مردم ایران برایشان، مائده می آفریند!
 داعیه ی رهبری مردم رنجدیده، در حالیکه خود ایشان، در طول زندگی شان، هیچ رنجی به جز زایمان مادرش را تحمل نکرده...!

🔺این مردمِ حسرت به دل که اوضاع اقتصادی شان در قرن 21 کم کم شبیه احوالِ مردم طوس در نامه تضرع آميز غزالي به سلطان‌سنجر گردد، در 120سال پیش، میخواستند با انقلاب مشروطیت، طرحی نو دراندازند و از کسوتِ مندرس و چرکین رعیتی بدرآمده، لباس مدرنِ شهروندی بپوشند، میخواستند تا مقدرات خودشان را نه آسمان یا تخمه و اسپرماتوزئیدی ویژه...بلکه خودشان رقم زنند، اما 120سال است که همچنان حسرت به دل مانده اند و تقریبا، نصف این 120 سال یعنی 57سال آنرا پدر و پدربزرگ آقای رضا پهلوی بر باد داده که ایشان همیشه چشم بر این 57سال بسته اند...!
این درست است که می گویند گناه پدر یا پدربزرگ را نمی توان بر فرزند نوشت، اما اگر این شاهزادگی و پدر و پدربزرگ از ایشان گرفته شود از ایشان چه کاراکتر برجسته ای باقی می ماند که گاهگاهی در  جلد لیدر سخن می گوید...؟!
 
🔺برای ما که ریش مان را در حوزه تاریخ سپید کرده ایم، بی هیچ تردیدی، بخشی از این مشکلات، محصول مستقیم عمکردهای پدرتان در دهه های چهل و پنجاه شمسی است و اصولا، هیچ مشکلِ تاریخی، منتزع و منقطع از تاریخ گذشته خود نیست.
مشکل اصلی این مردم، پشت بام بردن شتر نبوده، پایین آوردن آن است! در روستای ما در مراغه، همیشه یک قلچماق پیدا می شد که شرط می بست الاغی یا شتری را به پشت بام برد و او موفق می شد شتر را به پشت بام می برد و بیچاره روستائیان شرط را می باختند، اما مشکل اصلی روستائیان وقتی آغاز می شد که آن قلچماق، حاضر نمی شد دیگر آن شتر را پایین بیاورد و ما نیز قدرتش را نداشتیم! آن وقت التماس و خواهش تمنا که شتر را دوباره پایین بیاورد و ما مجبور می بودیم، تمام خواسته هایش را قبول کنیم و دوباره پول بدهیم و شرط را دوبار ببازیم! چون در غیر اینصورت، آن گاو با تمام سنگینی اش، آنقدر در آن بالا می ماند که سرانجام سقفِ چوبی خانه را بر سر صاحبان خانه خراب می کرد!

🔺می دانید که بارها سقفِ این خانه بر سر صاحبانش خراب شده!
پدربزرگت را آیرونساید انگلیسی بالا آورد و او با سرنیزه های قزاقان بالا رفت و آنوقت، مجلس و مطبوعات و یادگارهاری مدنی مشروطیت را از ذات خود تهی ساخت و آنقدر در آن پشت بام ماند و ماند تا اینکه، متفقین آمدند و او را پایین کشیدند و مردم جشن گرفتند!
بار دیگر، پدرت را امریکائیها با کودتا بر پشت بامِ این ملت بردند و او هرگز حاضر نشد به اراده مردم تمکین کند و از پشت بام پایین آید هر چه می گذشت غرور و نخوتش و به همراهش پترودلارها، موجودی از او ساخت که در پاییز پدرسالاری، حتی نرمترین نقدِ نزدیکترین کس را هم تحمل نمی کرد و باز، بزور او را از پشت بام پایین کشیدند و مردم جشن گرفتند...

🔺در دهه پنجاه با سرازیری پترودلارها و در اوجِ بریز و بپاشهای جشنهای 2500ساله، در روستایمان وقتی گاوی می خواست دفع فضولات کند  من بارها مادربزرگم و زنان فقیر روستا را دیده بودم که می دویدند تا بلکه فضولات گاو را در هوا بگیرند و نگذارند به زمین بیفتند چون، دوباره آب میکشیدند و جوها و گندمها را برای مصارف دوباره از درون آن فضولات سوا میکردند...
براستی، ایرانیانِ تاریخ نخوان! مهارت عجیبی دارند در تراشیدن، پرستیدن و سپس شکستن و پشت بام بردن...!

 🔺هر موقع شما از پرده بیرون می آیی و بیانیه ایی می دهی، خیلِ طرفدارانت به سبک و سیاقِ پزشک احمدی و گزمکان سرپاس مختاری پدربزرگت، به جنب و جوش درمی آیند و هنوز به پشت بام نرسیده به تهدیدِ منتقدین نظام پادشاهی می پردازند!
آنان چهل سال در مهد دمکراسی زیسته اند اما نه تنها کوچکترین تغییری در منش و تحمل آرای متفاوت ایجاد نشده، بلکه کاملا مصداق سخن «تاليران» در انقلاب فرانسه شده اند که بعد از تبعيد ناپلئون در مورد بازگشت اشراف فرارى كه خواهانِ امتيازات قبل از انقلاب بودند گفته بود:
«آنها نه فقط چيزى نياموخته ‏اند بلكه همه چيز را نيز فراموش كرده ‏اند!»...

✅فیلم تمثیل غار افلاطون. مردمی که در غار تاریک پاهایشان در زنجیر است اما اگر زنجیر از پایشان باز کنند باز از غار بیرون نخواهند آمد چه بسا بر روی همان زنجیرها خواهند نشست! چون زنجیرهای ذهنی آنان همچنان با برچاست...


 

💥یکی داستان است پر آب چشم...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅آنان که زودتر از زمانه خود بدنیا آمده اند معمولا دچار رنجهای عظیم و توانفرسایی شده اند و گناهِ آنان این بوده است که از زمان خود جلوتر بوده اند...
عیسی خان فتوحی یکی از این مردان است، او نخستین مدرسه شبانه روزی را در 1303ش در مراغه بوجود آورد و با هزینه شخصی خود، 20 نفر از کودکان یتیم و بی سرپرست شهر را در آنجا گرد آورده و تمام مایحتاج کودکان از غذا و مکان و لباس گرفته تا آموزش به شیوه مدرن را فراهم نمود.
جالب است قبل از آنکه پیاژه پس از جنگ جهانی دوم چنین کرده باشد حدود نیم قرن قبل از او، عیسی خان فتوحی چنین کاری را کرده بود اما در جامعه ای عقب مانده و در نتیجه با دنیایی از رنجها و مشقتها و موانع و مقاومتهایی که قشریون برایش بوجود آوردند...

✅زمانیکه در 1307ش قرار شد کودکان بی سرپرست، صاحب شناسنامه شوند، چون یتیم بودند در نتیجه، برای همگی آنها، نام خانوادگی فتوحی را انتخاب کرد و همگی شدند فرزندان عیسی خان فتوحی...
اما قشریون و مرتجعین که مخالف نظام مدرسه اش بودند بیکار ننشسته، انواع کارشکنی ها کردند، شایع کردند که چون صاحب مدرسه عیسی خان فتوحی، پیر و فرتوت شده، خونِ دانش آموزان را به بدن خود تزریق می کند تا جوان بماند!
بزودی شایعه، کل شهر را فرا گرفت...
صدیق الحکما(رئیس بهداری شهرستان) هر چقدر تلاش کرد که چنین چیزی امکان پذیر نیست و دروغ است اما ثمری نبخشید، کودکان چندین بار شهادت دادند که تا بحال، قطره ای از بدن آنان خون گرفته نشده است...
 اما هیچکدام از این تلاشها، ثمری نداشت، تیرِ شایعه که از کمان بدر رفته بود کار خودش را کرد و باعث فروپاشی مدرسه گشت...

برگرفته از کتاب زیر👇👇👇


 

💥شرحی بر یک عکس تاریخی.


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅از میان شاهان قاجاری، ناصرالدین شاه فردی هنر دوست بود و به شعر، نقاشی و خوشنویسی علاقه زیادی داشت به خاطر همین، بزودی جذب عکاسی شده و همین، باعث رشد و ترقی فن عکاسی در زمان او گردید. دوستعلی خان معیرالممالک در باره علاقه ناصرالدین شاه به هنر  می نویسد:
« او را طبعی حساس و ذوقی سرشار و به شعر و ادب تمایل بسیار بود...»

🌾همین علاقه ناصرالدین شاه به عکاسی ، باعث شده که عکسهایی زیادی از آن دوران بیادگار بماند از اوضاع اجتماعی، تاریخی گرفته تا داخل حرمسرا، زنان و شخصیتهای متعدد و مکانهای مختلف...که امروزه، یکی از منابع مهم تاریخنویسی است.
اما کم کم، عکاسی از محکومین و زندانین نیز رواج می یابد که مخصوصا با گسترش زمزمه های آزادیخواهانه، بیشتر و بیشتر میگردد.
 جالب است که این عکسها در آن زمان، بیشتر بخاطر پرونده سازی از سوابق قضایی افراد و به منظور عبرت آموزی دیگران و همچنین، توهین و تحقیر زندانی بوده، اما اینک با گذشتِ زمان، خود این عکسها موجب شهرت و محبوبیت زندانی گشته و سندی دال بر آزادیخواهی و عدلت طلبی و نوجویی به شمار می آید...!

🌾یکی از این عکسهای مشهور، مربوط است به عکس حاج سیاح به همراه کُنده و زنجیر در زندان قزوین. 
خودِ حاج سیاح در خاطراتش در مورد قضیه این عکس می نویسد:
«...نایب عبدالله آمده گفت حاضر باش! شاه امر کرده، عکاس آمده، عکس ات را بردارد. گفتم حاضرم. چون رسم ناصرالدین شاه این است که هر کس را می کشد، اول عکس او را برمی دارند. عکاس آمده بود. فراشی آمد، زنجیرم را باز کرد و مرا به گردن گرفته، لعین به ظالم کنان از برابر نایب السلطنه به اطاقی گذاشته، روی صندلی نشانید، زنجیر شکاری به گردن و کُند شکاری به پا زده، عکس برداشتند...»
(حمید سیاح، حاج سیاح یا دوره خوف و وحشت....ص366)

🌾 خودِ ناصرالدین شاه هم، غالبا یادداشتهایی همراه با تحقیر و توهین در زیر عکسهای مخالفین اش می نوشته و در زیر این عکسی که از حاج سیاح در زندان قزوین توسط محمدحسن قاجار در سال 1308ق. برداشته شده با دست خط خود چنین نوشته است:
«رمضان سال 1308ق. توشقان ئیل، ثور.
خیلی پدرسوخته است. حاجی سیاح محلاتی معروف است. پاهایش را که بسته است، خود را از بالاخانه پرت کرده بود که در برود، دوباره حبس شده...»

خوشبختانه، برخلاف انتظارِ حاج سیاح،  ناصرالدین شاه او را نمی کُشد بلکه پانصد تومان نیز در اختیارش می گذارد تا از ایران از دستِ تعدیاتِ آقابالاخان در برود...

عکس حاج سیاح در کُنده و زنجیر


 

💥یهودای صلیب بر دوش...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

کسی چه می داند
شاید یهودا خائن نبود، عاشق بود.
عاشق مریم.
و مریم عاشق عیسی.
و عیسی عاشق خدا.
پس همه را فروخت، که مریم بماند.
و عیسی رفت،
مریم رفت،
و شرم ماند...
(حمیدرضا ابراهیمی)

🌾«کتاب یک فنجان چای بی موقع» نوشته امیرحسین فطانت را به تازگی خوانده ام، کسی که با ساواک همکاری کرده و  باعث شد خسرو گلسرخی و کرامت‌ دانشیان دو شاعر مارکسیست در سحرگاه ۲۹ بهمن ۱۳۵۳ش به جوخه اعدام سپرده شوند.
 گروهی که به ادعای آقای پرویز ثابتی، متهم شدند برای ربودن و گروگانگیری ولیعهد. و قصد داشتند از این طریق، رژیم پهلوی را برای آزادی زندانیان سیاسی چپگرا تحت فشار قرار دهند...
 در واقع، بقول نویسنده، خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان، دو شخص جدا از هم بودند و براساس سناریویِ نوشته شده پرویز ثابتی، چنان به همدیگر مرتبط میگردند که گویی هر دو را با همدیگر بازداشت کردند، در حالی که گلسرخی ۲ سال قبل ‌تر از دانشیان بازداشت شده بود...

🌾در هر صورت، عملِ امیرحسین فطانت یعنی همکاری با ساواک و خیانت، امری نابخشودنی است هر چند در توجیه آن مینویسد: در هر صورت «کرامت دستگیر میشد. چه می گفتم و چه نمی گفتم. این طرح از همان اول شکست خورده بود و کرامت؟ حداقل ده پانزده سال زندان . . . دلم برای کرامت می سوخت. بی رغبت نبودم که شش ماهی، یک سالی باز به زندان می رفت تا از بیهودگی روزمرگی خلاص می شد . . .»
 و یا می نویسد:
 «چنین شد که من در دستگیری گروه کمک کنم و حداکثر محکومیت کرامت و علیرغم داشتن سابقه بین شش ماه تا دو سال باشد. چیزی که من فکر می کردم لازم بود و در اصل فرصتی تا از استیصالی که به آن مبتلا شده بود نجات پیدا کند. برای من سرنوشت دیگرانی که در این ماجرا دست داشتند اصلا مهم نبود حداکثر کتکی خواهند خورد و چند ماهی زندان خواهند بود و بعد پخته خواهند شد و بهتر از این بود که بالاخره دیر یا زود خودشان را به کشتن دهند».
و امیرحسین فطانت، پس از دستگیری گروه و اعدام گلسرخی و کرامت، در دیداری با آرمان (ساواک شیراز) که به او قول داده بود کرامت فقط به زندان چند ساله محکوم و سپس آزاد میشود، می گوید تو به من قول داده بودی:
 «فقط گفت : متاسفم من خیلی سعی کردم قول داده بودم اما تهران این طور تصمیم گرفته بود...»

🌾انقلاب پیروز میگردد و چریکها در پی انتقام از لو دهنده گلسرخی و دانشیان برمی آیند، در مراسم سالروز اعدام گلسرخی و دانشیان در دانشگاه شیراز، نام لو دهندۀ آن گروه اعلام و حکم جزای او از سوی انقلابیون صادر می شود و امیر فطانت می نویسد:
«بهترین دوستان من قسم خورده اند که مرا مثل فاحشه ها بزک خواهند کرد. در اسنادی که از حمله به ساختمان ساواک شیراز بدست آمده بود همکاری من در دستگیری گروه دانشیان و گلسرخی مسجل شده بود و در دانشگاه تهران و در مقر ستاد فدائیان، غیابا در دادگاه خلق محکوم به مرگ شده ام...».
و از اینجاست که آوارگی و رنج بی پایان یهودایِ مطرود و تنها، آغاز میگردد از یک طرف، تهدید به انتقام از سوی فداییان و از سوی دیگر، در تلاش نان،  خروج از کشور، سفر به پاکستان، تهیه پاسپورت قلابی، سرگردان در کشورهای مختلف افغانستان، شوروی، ترکیه تا سوریه و گرفتاریهای زندانهای متعدد، حتی گدائی برای رفع گرسنگی...
و عجیب اینکه، این یهودا حتی بیشتر از خود مسیح رنج و محنت می کشد و سالهای مدیدی، صلیبِ آوارگی و شرم و انگِ خیانت بر دوش خویش...!
کمتر کتابی وجود دارد که در آن، اینهمه رنج و مشقت و بی پناهی وجود داشته باشد و باعث گردد آدم دلش به یهودا نیز بسوزد! 

✅همیشه ما در قضاوتِ بین عیسی و یهودا و داوری بین شهید و خائن، یک اصل بسیار مهمی را فراموش می کنیم و آن، سیستمی است که سببِ سازِ خیانت میگردد، سیستمی که در آن، خیانت بوجود می آید و باعث میگردد یکی، عیسی گردد و دیگری یهودای خائن...

💥تنها ثروت بابا یک قوطی بود!


✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
🌾«رضا گنجه‌ای» متعلق به خاندانی از شهر گنجه بوده که پس از شکست ایران از روسیه و پیوستنِ شهر گنجه و برخی شهرهای دیگر به روسیه، تابعیت روسیه را نپذیرفته، به تبریز آمدند.
او در١٢٩٠ش در محله ششگلان تبریز متولد شد. در ۱۳۰۵ش به تهران و سپس به آلمان رفت و در رشته مهندسی پلی‌تکنیک زوریخ تحصیل کرده پس از بازگشت، در دانشکده فنی دانشگاه تهران،استاد و سپس ریاست دانشکده فنی شد و در سال ۱۳۳۴ در کابینه حسین علا وزیر صنایع و معادن شد...
 اما آن چه سبب شهرت او شد مدیریت نشریه «باباشمل» بود که اولین هفته نامه فکاهی ایران را بوده. با وجود شغلهای مهمی چون ریاست، وزارت... از دارِ دنیا عزیزترین چیزش در زمان مردن، یک قوطی کوچک بود! به این قوطی در آخر نوشته بازخواهم گشت...

  🌾بیشتر از هر مقامی به نقد و شوخی با مجلس و نمایندگان می پرداخت. مثلا از زبان نمایندگان مجلس چنین می سرود:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم      لذت شغل وکالت نرود از یادم
جزصحیح است نگفتم سخنی درمجلس  چه کنم حرف دیگریاد نداد استادم

🌾یا در ستونی دیگر در گزارش از سخنان نمایندگان مجلس نقل قول میکرد و خودش چنین پاسخ میداد:
آقای دکتر شفق نماینده مجلس: مطابق اصول پارلمانی دنیا...
باباشمل: جانِ بابا، تو کی از این مقایسه ما با دنیا برمیداری؟ چه چیز پارلمان شما با پارلمانهای دنیا قابل قیاس است که اصولش باشد.
آقای ثقه الاسلامی: خیلی خوشوقتم که دوره چهاردهم انتخابات آزاد است...
باباشمل: تو را به روح ثقه الاسلام مرحوم. بگو ببینم، خودت حرف خودت را باور داری؟.
آقای فولادوند: مردم را از حق قانونی شان که داشتن نماینده است در مجلس نباید محروم کرد.
باباشمل: ای کاش بجای محرومیتهای غیرقانونی فقط این حق قانونی را از ما میگرفتند.
(مجله باباشمل،18خرداد1323،ش57.ص7)
آقای شریعت زاده نماینده مجلس: تبریز مهد پرورش آزادی و موجد اساس مشروطیت ایران بوده است.
باباشمل: جانم، مشروطیت حال، سی و هشت سالش است دیگر مهد ندارد بلکه تختخواب لالایی میکند.
(مجله باباشمل،15تیر1323،شماره61،ص6)
یک ستونی بنام نیش و نوش داشت در باره موضوعات مختلف. به عنوان نمونه:
صلاح مُلک کجا؟ کله ی خراب من کجا؟!    ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!
یکی زمجلسیان نکته ای حسابی گفت:     که این جماعت رهزن کجا، حساب کجا؟!
وزیر فکر خود و ما صلاح از او خواهیم      ببین که ما کجائیم و آن جناب کجا؟!
(باباشمل، سال دوم، شماره49، 17فروردین1323)

🌾در سرمقاله ای با عنوان «شیربرنج» مینویسد:
«یکی به کورمادرزاد گفت: هیچ تا به‌ حال شیربرنج خورده‌ای؟ جواب داد: نه، اصلاً من نمیدونم شیربرنج چه شکلیه. گفت: یه چیز سفیده. کورمادرزاد جواب داد: سفید چیه؟ گفت: سفید، رنگ غازه. جواب داد: غاز چه شکلیه؟ یارو انگشت‌هاش رو راست کرد و نوکاش رو به‌ هم چسبوند و مچ دستش رو کج کرد، دستش رو شکل غاز نمود و دست کوره را گرفت و مالید به دست خودش. گفت: غاز یه همچو شکلی داره. کوره همین که دستش به دست گُنده و زِبر یارو خورد، خودش رو عقب کشید و گفت: نه جانم! من شیربرنج به این کلفتی نخورده‌ام... . حالا به جون همه‌ تون، اونایی هم که خواستن به ما کور و کچل‌ها، مشروطه و حکومت ملی رو حالی کنن، همین کار و کردن و درست همون قدر ما از مشروطه و آزادی سردرآوردیم که اون کوره از شیربرنج...»!

🌾پس از انقلاب، بابا شمل نیز راهی غربت شد و البته علیرغم وزارت و ریاستش که در طول عمرش داشت اما در سویس در نهایت فقر بود، فقط تعدادی کتاب، مجله و آن قوطی معروفش را با خود داشت. حتی در آخر عمرش به کمک دیگران زندگی میکرد و تنهای تنها...
 زمانی همه را میخنداند اما خودش مدت زیادی با خنده بیگانه شده بود! وقتی هم در ١٥ شهریور ١٣٧٤ در ژنو درگذشت سه روز جنازه اش بر زمین مانده بود!
اما تنها ثروتش که برایش از هر چیزی گرانبهاتر و عزیزتر بود یک قوطی بود که وقت رفتن از ایران، آنرا نیز با خودش برده و در غربت همیشه در کنار رختخوابش و پهلوی داروهایش میگذاشت کسی نمیدانست داخل آن چیست، بارها کسانی از محتویات قوطی پرسیدند پاسخ نداده بود اما در یکی از سفرها که دکتر هوشنگ طالع خواهرزاده اش بود باباشمل به او گفت:
-  اون قوطی را می بینی؟ همان که بالای گنجه است.
-  بله...بله دیدم.
-  آن را بردار.
-  دکتر طالع آن را برداشت، درش را باز میکرد که فریاد باباشمل بلند شد.
-  چه می کنی؟ مواظب باشد نریزد!
-  با دقت جعبه را به سوی او دراز کرد. بابا در حالی که هم دستش و هم صدایش از شدت هیجان می لرزید گفت:
-  می دانی این تو چیست؟ داخل این جعبه، خاک وطن است یادت باشد وقتی من مُردم آن را در تابوت من بریزی...!

✅در زیر کاریکاتوری از نمایندگان مجلس در زمان انتخابات و پس از انتخابات از باباشمل می آورم...!