💥تاریخ نابخردی...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅در کنارِ تاریخِ رسمی هر ملتی میتوان از تاریخی دیگر یعنی از تاریخِ نابخردی سخن گفت، تاریخی که در آن، مردم تب می کنند و همه چیز را به گند می کشند...
همیشه دوستان به من انتقاد میکنند چرا بیشتر نقاطِ سیاه تاریخ مان را می نویسم...؟!
چون به نظرِ من، تاریخ نابخردی به مراتب مهمتر از تاریخ مشعشع هر کشور است، چون این بخش، بیشتر باعث عبرت و بلوغ فکری میگردد...

♦️اول:
زمانی که یونانیان با خدعه و فریب، درون اسب چوبی را پر از سربازان خود کرده و آنرا به عنوان هدیه خدایان در کرانه تروا گذاشتند، مردم نادان به آسانی فریب خورده و تصمیم گرفتند اسب چوبی را به عنوان هدیه خدایان به درون شهر بکشند...!
اما تنها یک نفر بنام «کاساندرا» زنگ خطر را به صدا در آورد و هشدار داد که این فریب است، بشکنید این اسب چوبی را، آتش اش بزنید ...!
اما کسی حرفش را باور نکرد! حتی مسخره اش کردند و هشدارهایش در میان فریادهای عوام که غرق در جشن پیروزی بودند ناشنیده ماند. اسب چوبی را به داخل شهر کشیدند و در معبد که عزیزترین جایگاهشان بود جای دادند و خودشان تا نصفه های شب، از این پیروزی، پایکوبی و مستی کردند و سپس خوابیدند...
آنگاه، سربازان دشمن، اسب چوبی را شکسته، بیرون آمدندف کشتارها کردند، شهر را آتش زدند، به زنان و دختران تجاوزها کردند و...

♦️دوم:
به نظر من "کاساندرا" تنها یک فرد نیست بلکه یک سمبل است در تاریخ هر ملتی. سمبل آگاهی و وجدان بیداری که هشدارهایش غالبا در میان شور و احساسات کورکورانه عوام در حساسترین مواقع تاریخی، نادیده گرفته میشود! و در نتیجه، تاریخ توالی فاجعه میگردد...
لاکو لابارت در کتاب «هایدگر، هنر و سیاست» گفتگوی جالبی بین هایدگر و یاسپرس آورده، زمانی که مردم آلمان تب کرده بودند برای ظهور فاشیسم. و یک دیوانه ای بنام هیتلر با سخنرانی های آتشین اش، میلیونها آلمانی را دچار سحر و افسون کرده بود...
کارل یاسپرس از هایدگر می پرسد:
«آخه مرد بی فرهنگ و دیوانه ای مثل هیتلر چطور می خواهد و می تواند آلمان را اداره کند؟»
و هایدگر پاسخ میدهد:
«فرهنگ و تربیت مهم نیست، به دست های جذابش نگاه کن.»
آری! دستهای جذاب و وعده های دروغینی که حتی می تواند فرزندان سرزمینِ کانت و هگل را نیز افسون کند چه برسد به جهان سومی که بزرگترین دغدغه اشان نان باشد...!

♦️سوم:
مثالی از خودمان بیاورم، دهها نمونه می توان آورد...!
هنگامیکه 200سال پیش در چمن سلطانیه تمامی افراد، مخصوصا برخی مراجع دینی بر طبل جهاد و جنگ با روسِ کافر می کوبیدند و شور و احساسات بر عقلانیت چربیده بود اما در گوشه ای، مردى فرهيخته و انديشناك حضور داشت که ساكت بود او قائم مقام فراهانى و در واقع، کاساندرایِ ایرانی بود.
فتحعلیشاه متوجه سكوت او شده و نظرش را خواست:
قائم مقام گفت:
«اعليحضرت چه مبلغ ماليات می ‏گيرند؟»
شاه جواب داد: «شش كرور»
قائم مقام گفت: «دولت روس چه مبلغ ماليات می ‏گيرد؟»
شاه جواب داد: «شنیده ام ششصد كرور»
قائم مقام گفت: «به قانونِ حساب، كسى كه شش كرور ماليات می ‏گيرد با كسى كه ششصد كرور می ‏گيرد، از در جنگ در نمی ‏آيد!»
اما نه تنها سخن حكيمانه مرد دانا ناشنيده ماند بلكه موجبات طرد و تبعيدش شد، حتى انگ دوستى با روسهای کفار نيز بر او زدند!
بدين ترتيب، آن جنگ شوم یعنی دورِ دوم جنگ با روسها را ایرانیان آغاز کردند و سر از قرارداد ترکمنچای درآوردند و کمر ایران شکست!

✅هر جامعه ای در هر برهه ای، کاساندرای خاص خودش را دارد که به مانند قهرمانِ داستان«قلب فروزان دانکو» نوشته ماکسیم گورکی عمل میکنند:
در این داستان، مرد جوانی برای بیرون بردن مردم قبیله اش از ظلمات جنگلی که در هر گوشۀ آن مرگ و نیستی در کمین است، سینه اش را دریده، قلب خود را بیرون آورده و از آن مشعلی می سازد برای بیرون بردن قبیله اش از آن جنگل مهیب و ظلمانی...

اما کاساندراها، غالبا تیره روزترین افراد هستند و همیشه سرانجام شومی در انتظارشان بوده!
چون آنها بر خلاف مسیر رود حرکت می کنند و در مقابل انبوهِ مردمی قرار می گیرند که تب کرده اند...

💥یکی از مثلث بیق...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅امروز سالروز اعدام صادق قطب زاده است. بدون شک، ک گ ب و حزب توده ایران در اعدام او نقش اساسی داشتند...!

♦️اولین بار «مثلث بیق» را منوچهر محجوبی سردبیر مجله آهنگر بکار برد که یک مجله چپی بود. او از حرف اول نام سه نفر یعنی بنی صدر، یزدی و قطب زاده که از مسافران پاریس بودند استفاده کرده و مرتب «مثلث بیق» را بکار می برد...!
البته، علت بیق بودن آنها، شاید در نگرشِ نسل امروز ایران متفاوت باشد، اما نشریات وابسته به حزب توده، به این خاطر آن سه نفر را «بیق» می نامیدند که معتقد بودند آنها، وابسته به امپریالیسم سرمایه داری هستند...!

♦️حزب توده چون تلاش می کرد قدرت را در ایران به زیر نفوذ سوسیال امپریالیسم شوروی بکشد ناگزیز از تبعیّت از خط رهبری انقلاب بودند، رهبری حزب توده می پنداشت که حکومت مذهبی بیش از شش ماه دوام نخواهد کرد و بعد نوبت به خود آنها خواهد رسید!
پس از دستگیری قطب زاده با تلاش حزب توده«در حوزه حزبی رفیقی گفت: جانمی جان، زور ما به قطب زاده چربید، دیگر چیزی نمانده! یک کم دیگر جای پایمان را سفت کنیم، بعد یک کودتائی، چیزی،...بعدش هم شوروی را میگوئیم بیاید مثل افغانستان....به به!»

♦️در جریان کودتایی بنام"نجات انقلاب اسلامی" قطب زاده به تورِ حزب توده افتاد، سرهنگ کبیری وابسته به حزب توده، اعتماد قطب زاده را جلب کرده به ملاقاتش رفت. این زمان، قطب زاده در یکی از کـــــاخهای مصادره ای زندگی میکرد، سرهنگ کبیری خود را به عنوان یکی از اعضای شورای مرکزی یک سازمان گسترده نظامی معرفی میکند. قطب زاده خواهان دیدار با مسئول نظامی کبیری میشود و کبیری به دستور کیانوری، یکی از افسران دیگرِ توده ای یعنی سرهنگ عطاریان را معرفی می کند و قطب زاده باور می کند و طرح کودتا را با دو افسر توده ای در میان میگذارد.
از طرفِ دیگر، رهبریِ حزب توده، کبیری و عطاریـــان را به ری شهری(رئیس دادگاه انقلاب ارتش) وصل کرده بود و آنها ماجرای کودتا را به اطلاع او رسانده و قطب زاده دستگیر میگردد...

♦️قطب زاده در «زیر بازجویی حرف نمیزد تا اینکه کبیری را در هیئت یک زندانی بریده با او روبرو کردند و قطب‌زاده مجبور به اعتراف شد...(مهدی پرتوی) میگوید وقتی گزارش ماجرا را به کیانوری دادم در پوست خود نمی‌گنجید. گفت بهتر است گزارشی از موضوع تهیه کنی و به رفقای شوروی بدهی...»
ری شهری نیز در خاطراتش مینویسد به قطب زاده گفتم همه چیز را می دانیم اعتراف کنید و او گفت:
«یک قرآن بیاورید! قرآن آوردند با قرآن استخاره کرد و پس از آن گفت خیلی خوب، آماده ام حرف هایم را در مصاحبه ی تلویزیونی بگویم به شرط اینکه مرا فورا یا اعدام کنید یا عفو کنید. چون بعد از این، من دیگر مرده ام...»
قطب زاده در ۲۴ شهریور ۱۳۶۱ش اعدام شد اما هرگز نفهمید که ضربه را از حزب توده خورده، چون مدام در «مصاحبه تلویزیونی» از دو افسر صحبت میکرد که همان کبیری و عطاریان بودند اما او فکر میکرد که آنها، افسران سلطنت طلب هستند نه افسران وابسته به حزب توده.!
لازم بذکر است که هر دو افسر توده ای نیز پس از غیرقانونی شدن حزب توده اعدام شدند...

♦️ﻗﻄﺐ زادﻩ را در زندان نیز توده ای ها راحت نمی گذاشتند:
در بیرون از زندان، مدام نامه مردم(ارگان حزب توده) بر علیه اش شکایت کرده، اعلام جرم می نمودند و در درون زندان نیز قبل از اعدام، لاجوردی وقتی قطب زاده را به روی سن آورد تا سخن بگوید، توده ای های زندانی به همراه گروههای دیگر شعار می دادند:
«ﺟﻤﺎران ﮔﻞ ﺟﻤﺎران، ﻗﻄﺐ زادﻩ ﺗﻴﺮﺑﺎران...»....

نقل شده که پس از انقلاب، پروکروستس ایرانی(نورالدین کیانوری) دو بار به قهقهه بلند خندیده و در هر دو خنده نیز پایِ اعدام در میان بوده!
بار اول، وقتی که در 24 شهریور1361 اعدام قطب زاده را شنید.
بار دوم در 19 بهمن 1367وقتی که در زندان خبردار شد که خودش از خطر اعدام جسته است...!

✅مقاله فوق یک صفحه از کتاب منتشر نشده اینجانب است، تحت عنوان:
پروکروستس ایرانی: زندگی و عملکرد نوالدین کیانوری و حزب توده ایران(با تاکید بر بعد از انقلاب)...
⚡️بخاطر محدودیت تلگرام، از آوردن منابعِ این نوشته خودداری گردید.

🩸کاریکاتور نشریه آهنگر: سه بیق