💥بچه ی معصوم آدمی اینگونه هیولا می گردد...!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
🌾هزاران تحلیل، مقاله و کتاب نوشته اند که چگونه آدمهای معمولی مثل من و شما، دیکتاتور میشویم. از میان هزاران، یک ماندلایی پیدا میشود که در اوجِ قدرت، برای بخشش به دیدارِ زندانبانش رود که بارها او را تحقیر و شکنجه کرده!. چون میداند انتقام گیری به بازتولید دوباره ی چرخه ی شومِ خشونت می انجامد، اما فراموش نمیکند چون ممکن است دوباره همان تاریخِ دژم تکرار گردد...
در این فضای محدود، به دو خاطره میپردازم یکی خاطره کوچکِ خودم و دیگری، خاطره بزرگ از سلیمان بهبودی مربوط به رضاشاه. متفاوت هستند اما ارتباط نزدیکی بین آنها وجود دارد:

🌾خاطره اول.  20سال پیش در اوایل استخدام در شهری(؟)، یک مرتبه رئیس مان عوض شد رئیس تازه یک حاج آقا دکتری بود که در ابتدا، آنقدر خوش برخورد و منظم بود که ما را حسابی شرمنده میکرد، یاد میآید که پس از معارفه اش، فردا ساعت 8 که رفتیم اداره، با تعجب دیدیم که نیم ساعت زودتر از ما، در دفترش نشسته و با لبخندی از ما استقبال کرد...خیلی شرمنده شدیم چون رئیسها معمولا ساعت 10 می آمدند و این زودتر از ما کارمندان آمده بود!...و یا  وقتی یکی از ما را به حضورش فرا میخواند اول حسابی خواهش و عذرخواهی میکرد...!
اما همین آدم، چهار سال بعد در اواخر، فقط یکساعت در اداره حضور داشت حتی برخی روزها اصلا نمی آمد انگار هیچ نظارتی بر او وجود نداشت! در آن یک ساعت حضورش در اداره نیز، چنان در ورطه تکبر غلطیده بود که بجای آن لبخندهای اولیه، حتی نگاهش به کارمندان نیز حساب و کتاب داشت! یعنی بصورت ما نگاه نمیکرد تا به تشخص اش برنخورد!
البته تنها در روزها ولادت، خوش برخورد میشد هر چه میخواستیم موافقت میکرد، به شوخی به بچه ها میگفتم امروز اگر از خواهرش هم خواستگاری کنید جواب رد نمیدهد! اما در روزهای ماتم و عزا، برج زهرمار میشد مخصوصا در ماه محرم دیگر نمیشد به حضورش رفت، چنان عصبی و اخمو میشد که انگار بجای یزید، نعوذبالله، امام حسین(ع) را ما کشته ایم...!

🌾خاطره دوم: سلیمان بهبودی در خاطراتش مربوط به 1302که رضاخان هنوز رضاشاه نشده بود مینویسد:
«امیرلشکر خدایارخان که واسطه ازدواج رضاخان با توران خانم و عصمت خانم شده بود در زمانیکه حاکم قزوین بود از قزوین برای رضاخان نوشته بود: بایستی برای ایام پیری فکری کرد و از کسی نام میبرد که برای کاری به او متوسل شده اگر کارش صورت بگیرد یک ده خوبی دارد و سه دانگ آن را میدهد...»
رضاخان که نخست وزیر بود از پذیرفتن رشوه امتناع کرده و در کنار نامه مینویسد:
«من آرزو دارم در قلب مردم باشم در آن صورت برای من همه چیز فراهم است»(خاطرات سلیمان بهبودی...ص28)
اما همین فرد در اواخر قدرتش یک میلیون و ششصدهزار هکتار زمین بلعیده و بزرگترین فئودال تاریخ دنیا شد! یک روزنامه فرانسوی، کاریکاتوری شبیه یک غده سرطانی چاپ کرده و نوشته بود «در ایران جانوری پیدا شده که در روز چند کیلومتر زمین میخورد»(برگرفته از کتاب زیر چاپ اینجانب: انکار و مقاومت...ص28)
سالها پیش، یادم نمانده در جایی خواندم که در اواخرش در تعدی به اموال مردم به چنان هیولایی بدل گشته بود که دیگر هیچکس جرات کوچکترین نقد نداشت معمولا تنها رفیع قائم الملک که از دوران نهضت جنگل،ندیم و جلیس رضاشاه بود نظر میداد...
روزی در خلال شکایت دهقانان، قائم الملک خواست نظری دهد و گفت:
 قربان بخدا آه و ناله مردم اثر دارد...
یک مرتبه رضاشاه عصبانی شده و داد زد: مردم مردم...و همه حاضران زهر تَرَک شدند.
آن وقت رضاشاه رو کرد به قائم الملک و گفت:
قائم! تو مردِ پیر و دنیا دیده ایی و سفرهای بسیار کرده ای،در بین راهها، کاروانسراهایی هست که این مسافرین می روند پشت این کاروانسراها، قضای حاجت می کنند و آن میماند و خشک میشود...این مردمی که تو میگویی، به اندازه آن خشک شده برای من ارزش و اهمیت ندارند...

✅و این همان کسی بوده که 18سال قبل میخواست در قلب مردم باشد!
او موفق شد کارخانه های خوب، ساختمانهای خوب، پلهای راه آهن... بسازد چون در اینجا با موجودات بی روح سروکار داشت اما در حوزه فرهنگی و سیاسی که با موجودات دارای روح و هویت سروکار داشت کارش افتضاح بود، نه نهادی برای کنترل قدرتش باقی گذاشت و نه مطبوعاتی مدرن و آزاد که آینه او باشند تا او، خود واقعی اش را در آنها ببیند، بجای آینه واقعی،گله ایی از متملقین و مرعوبین قرار داشت که او را نابغه و نادرشاه میخواندند و تصویری بغایت، کج و معوج از او ارائه  میکردند...
و چنین است که این حوزه به قول حافظ:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

جنبشِ سیاهکل و دو چریک ایرانی و فرانسوی: رژی دبره و احمدزاده...


 ✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🌾امروز 19بهمن سالروز آغاز سیاهکل است مخالفانش بر آن نامِ شورش گذاشته اند و موافقانش، جنبش. هر چند مردم ِخطه شمال با آن چریکها همراهی نکردند و حتی، قبل از اینکه ماموران پهلوی سر برسند خودِ دهقانان شمال، آنها را دستگیر، طناب پیچ و زخمی کرده و تحویل ژاندارمها دادند اما با اینهمه، میتوان آنرا جنبش نامید چرا که خواست آنها، خواستِ بخشی از جوانان در شهرهای مختلف ایران بوده و در نتیجه، با مرگ و اعدام آنها، از بین نرفتند بلکه در سپهر سیاسی ایران و مخصوصا در فضای دانشگاهها رشد و نمو پیدا کرد. آنان، نمایندگان نسل شورشی و آرمان‌گرای دهه1960 و 1970م بودند که در فضای اختناق و رادیکالیسم، مشی تفنگ و سیانور را برگزیده بودند... 

🌾تقدس سلاح و خون و باروت در آن برهه، مختص ایران نبود بلکه در بسیار از نقاط جهان با اقبال عمومی مواجه شده بود اما وقتی آن موج و شَبَه وارد ایران شد مثل همه مفاهیم دیگر، رنگ ایرانی بخود گرفت.
در اینجا بر آنم نگاهی بیندازم به فرجامِ چریک فرانسوی و چریک ایرانی...
می خواهم ببینم فضای مختنقِ ایران و فضایِ آزاد فرانسه با جوانِ چریکشان چگونه برخورد میکنند؟! آیا فرصت میدهند تا آن شورِ و جوشِ جوانی و چریکی سپری گردد و جای خود را به ایام پختگی، تجدید نظر بدهد؟!

🌾میانگین سنی چریکها به25 نمیرسید و هنگامیکه به افکار قبل از 25 سالگی ام فکر میکنم از آنهمه خامی، خنده ام میگیرد...! اما فضای جامعه ایرانی چنان شقی بوده که به آنان اجازه ماندن نمیداد تا بمانند و با افقهای جدید مواجه گردند و به تجدیدنظر در ذهن و روان خود بپردازند، چرا که همیشه در طبقات پایین و مخصوصا جوامع بسته، انسانها امکان تجدیدنظر پیدا نمیکنند، چون انتخابهای متعدد ندارند...
می دانم که آرمانشهر آنان، تخیلی و دست نایافتنی بوده و خواهد بود، اما بهترین و ایده آل ترین جامعه، آن خواهد بود که در آن، پیرانِ جامعه، به جوانانش فرصتِ جولان دهند، به آنها اجازه دهند تا اشتباه بکنند و سپس، فرصت بازنگری و تجدید نظر و جبران اشتباهات بدهد تا اشتباهاتشان را بالِ پرواز و اعتلا سازند...

🌾اما طنز این نوع مبارزه چنین بوده که در آن،چه‌گوارا كشته‌ شد، شهيد و اسطوره‌ گشت‌، اما فيدل‌كاسترو پيروز شد و زنده‌ ماند و ديكتاتور گرديد!...آنان که کشته می گردند، به صورت چه‌گوارای مقدس در می آیند، اما آنان که به قدرت می رسند به هيأت‌ استالين‌، مائو، پل ‌پت‌، كيم‌ ايل‌ سونگ‌ ‌درمی آیند. اما آنان که نه کشته شدند و نه با خشونت انقلابی به قدرت رسیدند، ماندند و پوست انداختند و به هیئت رژی دبره در آمدند!.
مسعود احمدزاده متأثر از کتاب «انقلاب در انقلاب» رژی دبره، به این نتیجه رسیده بود که برای آغاز مبارزه انقلابی، ابتدا وجود حزب کمونیست ضروری نیست نمونه آنچه در کوبا رخ داده بود. احمدزاده، استعاره «موتور کوچک» و «موتور بزرگ» را از او گرفته بود که رابطه بین نیروی چریکی و توده مردم را توضیح می داد.

🌾رژی دبره نیز به مانند احمدزاده به صف چریک ها پیوست و با چگوارا همراه شد حتی دستگیر شده تا آستانه اعدام رفت اما با اعتراضات ژان پل سارتر، آندره مالرو، سالوادور آلنده، پابلو نرودا و پاپ پل ششم، از زیر تیغ دولت بولیوی رَست، عمر زیادی کرد، سرانجام، به عنوان مشاوره فرانسوا میتران رئیس جمهور فرانسه راهی كاخ اليزه شد و به ایران سفر کرد البته با حضور صاحبان کمپانی‌های پژو، رنو، توتال، آلستوم و تله‌کوم در هتل های تهران!.
و در ایران، حمید اشرف و بیژن جزنی کشته شدند و به هیئت شهید در آمدند اما هم رزمشانشان چون فرخ نگهدار، زنده مانده و البته به قدرت نرسید! و در نتیجه به سرزمین امپریالیسم سرمایه داری پناه برد همان، امپریالیسمی که در زمان جوانی برای مبارزه با آن، خشن ترین راه را انتخاب کرده بود و هر لحظه حاضر شده بود با مرگ روبرو گردد!...
می توان اسامی زیادی از این طایفه بر شمرد از مردگان و زندگانشان که یا چنان شدند و یا چنین گشتند...!

 🌾دبره برجسته ‌ترین نماد زنده نسل شورشی آرمان‌گرای دهه 1960 بود که امروز به این شکل در آمده! اما مسعود احمدزاده وقتی پس از شکنجه های طاقت فرسای کمیته مشترک آریامهری، به جوخه آتش سپرده شد، تنها 25سال داشت. نمی دانیم اگر به مانند رژه دبره نویسنده «انقلاب در انقلاب»، دهه پر تب و تابِ 1967را پشت سر میگذاشت و عمر دراز میکرد، چه تحولی در خطوط فکری چریکِ کشور جهان سومی ایجاد میشد؟!. شکی نیست که آن روحیه پویا و جستجوگرانه ای که او داشت، هرگز به محدوده تنگ  و پوست گردویی چون «مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک» بسنده نمی کرد...

✅اما شوربختانه، جوامع استبدادی و جهان سومی، فرصتِ انتخابهای مجدد برای جوانانشان نمی دهند...

 

💥آوارگی های ایل بارزانی در سرزمین شوراها


✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅اشاره: تقریبا کمتر منابعی به زبان فارسی وجود دارد که پس از شکست جمهوری مهاباد و فرقه دمکرات آذربایجان، به شرح این 12سال آوارگی ملامصطفی بارزانی و همراهانش بپردازد اما منابع روسی و آذربایجانی در این زمینه خوب هستند مخصوصا، خاطرات پاول سودوپلاتوف مامور افسانه ای سازمان اطلاعات شوروی(NKVD) جالب است او همان کسی است که شاهکاری چون کشتن تروتسکی در مکزیک را در کارنامه خود دارد و بلافاصله او را به سراغ مصطفی بارزانی میفرستند!.
در آخرین فصل از کتابِ زیرِ چاپم(انکار و مقاومت: خوانشی جدید از فرقه دمکرات آذربایجان و جمهوری مهاباد بر اساس اسناد فوق محرمانه روسیه...) کوشیده ام با توسل به منابع خارجی نظری به این آوارگی 12ساله بیندازم. هر گونه استفاده و نقل قول از مطالب این فصل منوط به ذکر کامل منبع است. به خاطر طولانی بودن ارجاعات این فصلِ تلخیص شده از کتاب، منابع را نمی آورم...

🌾مصطفی  بارزانی 44 ساله پس از درگیریهای متعدد با ارتش ایران، سرانجام با 500نفر از افرادش که زخمی و گرسنه و تشنه بودند در ۲۶ خرداد ۱۳۲۶ از رودخانه ارس عبور کرده وارد قلمرو روسیه میشوند. در تاریخ 19ژوئن/28خرداد، وزارت امور داخلی اتحاد جماهیر شوروی در پیامی به استالین، ورود آنها را اعلام کرده و مینویسد که تعداد کل آنها 499 نفر است. هر چه سلاح همراه داشتند از آنها گرفته میشود...

   🌾مدتی در جلفای شوروی نگهداری میشوند سپس به آبشرون منتقل میگردند. خود بارزانی را از آنها جدا کرده پس از مدتی کوتاه که در  شوشای(قراباغ) نگهداشته بودند به باکو میفرستند در اینجا بود که بلافاصله، سودوپلاتوف مامور سازمان اطلاعات شوروی از طرف آبوکوف به سراغ او می آید، بارزانی خطاب به او و باقروف بارها میگوید که آماده است برای سوسیالیسم بجنگد.
 سودوپلاتوف در خاطرات خود مینویسد:
    «من به عنوان نماینده دولت اتحاد جماهیر شوروی به بارزانی معرفی شدم. این اولین بار در زندگی من بود که من با یک فئودالیست واقعی روبرو شدم. با این وجود، بارزانی را یک سیاستمدار با نفوذ و یک رهبر نظامی با تجربه دیدم. وی گفت: در طول 100 سال گذشته، کردها بیش از 80 بار علیه ایرانیان، عراقیها، ترکها و انگلیسیها شورش کرده اند و بیش از 60 بار آنها از حمایت روسیه برخوردار بوده اند...»

      🌾اما آنچه مقامات روسی را به تعجب وامیداشت کیش شخصیت و پرستش ملامصطفی توسط همراهانش بود که در حد خدا او را میپرستیدند! بنابراین، برای سست کردن این رابطه، كردها را از مصطفی بارزانی جدا کردند، تعدادی از آدمهای خود را داخل آنها کرده و برای تبلیغات کمونیستی در بین کردها کوشیدند اما اصلا موفقیت آمیز نبود چرا که گوشِ کردها برای غریبه ها بسته بود!

🌾بارزانی نامه های متعددی به استالین نوشته از او میخواست به او اجازه دهد تا به افرادش بپیوندد اما تمامی نامه ها بی پاسخ میمانند. بارزانی فکر میکند که شاید نامه ها به دست استالین نمیرسد، بنابراین وی از زنی در محله میخواهد که به مسکو برود و نامه اش را در آنجا به صندوق پستی بیندازد! اما باز بی فایده بوده. در 15 نوامبر/23آبان، بارزانی نامه ای به میرجعفر باقروف نوشته ضمن ستایش باقروف به عنوان«رهبر ملل شرق» مینویسد:
«ما واجب دانستیم كه سرنوشت خود را با كشور اتحاد جماهیر شوروی پیوند زنیم، زیرا این قدرت، تکیه گاه آزادی و امید خلقهاست...»
 وی در پایان نامه از باقروف میخواهد«به رزمندگان نهضت آزادی كه در وضعیت بسیار پریشان، ناامید و تحقیرآمیزی قرار دارند، توجه كنند»

  🌾اما میرجعفر باقروف به رهبر کردها مشکوک بود در نتیجه، با پیشنهاد باقروف، بنابر تصمیم شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، در مورخ 9 اوت 1948/18مرداد1327 گروه بارزانی از باکو خارج شده و به تاشکند(ازبکستان) منتقل میگردند و دسته دسته به مراکز کالخوز منتقل گشته که در واقع میتوان آن را تبعید نامید و این تبعید و آوارگی به مدت 12سال یعنی تا مرگ استالینِ خودکامه، ادامه پیدا میکند...
مصطفی بارزانی زمانی در دیدار با خروشچف در اشاره به دوران سخت استالین به شوخی گفته بود: من باید همزمان علیه پنج کشور یعنی عراق ، ایران ، ترکیه ، آذربایجان و ازبکستان میجنگیدم...

💥نزاع علمی یا چاله میدانی؟!


آیدی اینستاگرامی علی مرادی مراغه ای
@ali_morady_maragheie

🌾قرار هست مثلا دو ریش سفیدِ تاریخ(زیباکلام و معتضد) روبروی هم بنشینند و جوانانرا با گذشته آشنا کنند اما از همان آغاز، انگها، توهینها و پرخاشها آغاز میگردد و فضای علمی و استدلال جای خود را به سرک گلادیاتوری و چاله میدانی میدهد! آنوقت شکایت میکنیم چرا جوانان راه و رسم گفتگو را نمیدانند؟!
افراط و تفریط حکمفرماست: یکی به هر طریقی از رضاشاه دفاع کند و در مقابل،آن یکی بدتر از او، میخواهد رضاشاه را به گند کشد...اینجاست که یاد آن سخن عبید می افتم کسانیکه از پیش، تصمیم به فرشته یا شیطان ساختن یک سلسله میگیرند سخن شان نه علمی بلکه شبیه سخن مردِ بنگی است که:
 هر معرفتی که مرد بنگی گوید بر ک... خری نویس و در کو... کن

🌾من بر نگرش دکتر زیباکلام و  کتابش در این کانال نقد نوشته ام اما هر نقدی آدابی دارد و ادبی. نقدهای معتضد نه علمی بلکه خصمانه است. در نگرش علمی حرکت ما از مجهول بسوی معلوم است اما در نگرش خصمانه یا محبانه، ما آسمون و ریسمون را به هم میبافیم تا آن حقیقت مطلقی که نزد ماست اثبات نمائیم! 

🌾چون فضا محدود است تنها به دو نمونه از سخن معتضد میپردازم:
 اول.مدام کتاب باقر کاظمی را گرفته و نوشته ای از آن بر ضد رضاشاه میخواند و میگوید «ببینید این شخص، وزیر امور خارجه رضاشاه بوده و اینرا نوشته...»آنچه معتضد میگوید درست است اما ایرادش در آن قسمتی است که نمیگوید! نمیگوید که باقر کاظمیِ وزیر رضاشاه، پس از سقوط رضاشاه، ضد او میگردد  به جبهه ملی پیوسته  وزیر خارجه مصدق شده و پس از کودتا از سوی محمدرضاشاه دستگیر و تبعید میگردد و برای همیشه از هر پستی کنار گذاشته میشود.. و آن کتاب را در اینزمان نوشته یعنی وقتی مغضوب پهلویها بوده...
دوم. آخرین دقایق مناظره سخن از ضعف سلاح و توپ در نزد ایرانیان در جنگ با روسها میرود معتضد میگوید:«توپخانه داشتیم خیلی خوبش را هم داشتیم سرهنگ فابریه در اصفهان 30 تا توپ ساخته بود...»
اولا سرهنگ نبوده سروان بوده ثانیا، فابریه نبوده فابویه بوده اما جریان توپ سازی او را هر موقع خوانده ام از میزان پستی و پلشتی مقامات و حاکم اصفهان در آن زمان گریه کرده ام!

همیشه دوستان به من میگویند چرا در نوشته هایم بیشتر از زشتیهای ایرانیان مینویسم؟! به آنها میگویم اگر این زشتیها و غده های سرطانی تاریخی که هنوز بر ذهن و روح ما سنگینی میکند به نیشترِ نقد آنها را نشکافیم چگونه میتوانیم قدمی به اعتلای روح و اندیشه خود برداریم...؟

🌾وقتی در 1807 هيئت گاردان به تهران آمد سروان فابويه بدرخواست فتعلیشاه برای ايجاد كارخانه توپ به اصفهان میرود اما کارشکنیهای مقامات اصفهان، دمار از روزگار او درمی آورد! عبدالله‏ خان نايب ‏الحكومه و اصلان‏ خان نيز رئيس توپخانه اصفهان بود سروان فابويه پس از ديدن اوضاع شهر مینويسد:
«در اصفهان تنها سه چهار تن هستند كه مال مردم را میربايند و این مردم از بيچارگى هنوز نتوانسته اند از شهر فرار کنند! من در اين شهر جز بدبختی مردم نیست اگر مدتى در اينجا بمانم چينهاى اندوه و حسرت بر چهره‏ ام نقش خواهد بست»
 نايب‏الحكومه اصفهان به دستور فتحعلىشاه باید مخارج فابويه اعم از كارگاه و مصالح را فراهم مینمود اما این شخص رذل، در عوض، حتی دست به خرابكارى میزد. فابويه مجبور میشود از ابتدايى ‏ترين ابزار براى تراش توپ‏ها استفاده كند حتی برای ساختن مکان، شخصاً بنايى میکند! وقتى براى تهيه مفرغ به قلع و مس نیاز دارد چون نايب‏الحكومه، بودجه آنرا بالا کشیده بوده دستور میدهد ديگهاى مسى مردم را به زور بگيرند فابويه مینويسد مردم فقير، لوازم مطبخ خود را با چشمان گريان تحويل كارگاه میدادند...
    سروان فابويه با هزار زحمت كارگاه را به راه می اندازد اما كم‏ كم با اتفاقات عجيبی مواجه میگردد عبدالله ‏خان به تعدادى از كارگران رشوه داده بود تا در كارگاه خرابكارى كنند! و كسانى در شب مخفيانه ابزارها را ناقص میكنند! و فابويه مجبور میگردد در كارخانه بخوابد...!
عبدالله‏ خان علاوه بر خرابكارى، مرتباً به شاه گزارش‏ میفرستاد که فابويه بى ‏اطلاع و بى ‏لياقت است او را باید به تهران احضار كند!
 اوضاع مالى فابويه چنان میگردد كه فقط دو كارگر باقى ماندند و مزدشان  را از جيب شخص فابويه دريافت میداشتند فابويه در نامه ‏اى به برادرش مینويسد«چون حكمران اصفهان مزد كارگران مرا نداده مبلغ چهار هزار فرانك از جيب خود پرداخته ‏ام»

🌾و این خرابکاریهای مقامات اصفهان در زمانى بوده كه جوانان ایرانی در‏ جنگ در مقابل توپهاى روسى، لت و پار میشدند و کمتر خانه ای در آذربایجان بوده که جوانی را از دست نداده باشد و روسها شهرهای را یک به یک تسخير میکردند!(بنگرید به سالهای زخمی...صص424الی6)

💥هیولای فساد و تملق گویی نزد ایرانیان...!


آیدی اینستاگرامی علی مرادی مراغه ای
@ali_morady_maragheie

🌾تملق و چاپلوسی مانند باتلاقی است که هم گوینده و هم مخاطبش را به درون خود میکشد و به مرور، هر دو را از صفات انسانی تهی میکند...
 ناصر امینی از دیپلماتهای ارشد زمان شاه که مدتی نیز کنسول ایران در استانبول بوده خاطره جالبی از فسادناپذیری مقامات ترکی میگوید که در مقایسه با دولتمردان ایرانی، در این 200سال معاصرمان، دود از کله هر ایرانی بلند میگردد! و ناصر امینی خودش ترک نبوده که بگوئیم در ستایش ترکیه قلم زده بلکه از دوستداران دو پهلوی بوده است!

  🌾او می گوید: روزی مهندس ریاضی رئیس مجلس ایران به همراه خانمش به دعوت رئیس مجلس ترکیه به استانبول آمدند و به مدت یک هفته از آنان پذیرایی شایانی شد در زمان بازگشت به ایران، رئیس مجلس ایران از من خواستند یک فرش نفیسی را که به عنوان هدیه به رئیس مجلس ترکیه آورده اند آنرا تحویل ایشان دهم... به همراه راننده سفارت، فرش را به خانه ایشان بردیم رئیس مجلس ترکیه در طبقه دوم یک آپارتمانی می نشست. خانم ایشان، پس از تعارف چایی گفت همسرش یک ربع دیگر می آید. در این مدت قالیچه را درآورده وسط سالن پهن کردیم خانم رئیس مجلس ترکیه، چراغها را روشن کرد و آنقدر شیفته قالی شده بود که نمیتوانست لحظه ای از آن چشم بردارد و مرتب میگفت چوخ گوزل(خیلی زیبا)...نیم ساعت دیگر رئیس مجلس ترکیه رسید و او نیز خیلی خوشش آمد و بخاطر این هدیه سپاسگزاری کرد. من قلبا شاد بودم که توانسته ام خانوده ای را چنین خوشحال کنم. یک مرتبه خانمِ رئیس مجلس گفت: من فقط امشب را دارم که تا صبح نخوابم و به نقش و نگارهای زیبای این قالی نگاه کنم، چون فردا صبح همسرم باید آنرا ببرد و تحویل مجلس دهد.
در جوابش گفتم: این هدیه شخصی آقای مهندس ریاضی برای خانه شماست اگر به مجلس تعلق داشت آنرا به مجلس می بردم.
خانم گفت: این هدیه را بخاطر شغل شوهرم به او داده اید...
ناصر امینی می نویسد که من هرچه اصرار کردم نتوانستم آنها را قانع کنم و رئیس مجلس گفت ما در کشوری زندگی می کنیم که همه چیز حساب و کتاب دارد...

🌾اما داستان در اینجا ختم نمیشود بلکه رئیس مجلس ترکیه داستانِ جلال بایار رئیس جمهور اسبق ترکیه را برای ناصر امینی کنسول ایران نقل میکند و می گوید:
جلال بایار رئیس جمهور ترکیه پس از پایان ریاست جمهوری، بازنشسته و خانه نشین شده بود در یک آپارتمانی زندگی میکرد و وضع مالی چندان خوبی نداشت. تصمیم میگیرد سگ خود را به باغ وحش آنکارا بفروشد و مبلغ ناچیزی بگیرد...
 اما چندی بعد، جلال بایار را که هشتاد سال داشت به دادگاه احضار میکنند و اتهام او این بود که چرا سگی را که پادشاه افغانستان در مقام ریاست جمهوری ترکیه به او هدیه کرده فروخته است؟ و او حق فروش آن را نداشته است و سرانجام، دادگاه با رعایت سن اش، او را به پرداخت جریمه نقدی محکوم میکند...(بنگرید به خاطرات ناصر امینی با عنوان: روزها در پی سالها...صص93-94)

🌾و این جلال بایار، کسی بوده که برجسته ترین خدمات را به ترکیه کرده و بالاترین مقامها را در آن کشور دارا بوده اما سرانجام، به جرم فروش یک سگ و آنهم بخاطر فشار مالی، قوه قضائیه کشور او را به محاکمه فرا میخواند و محکومش می کند!
جالب اینجاست که سالهای نخست وزیری جلال بایار در ترکیه، مصادف با 1937الی1939 یعنی اواخر دوران رضاشاه در ایران بوده و بهتر است نظری به آن زمانِ ایران و میزانِ چاپلوسی هایِ تهوع آور مقامات و نمایندگان مجلس ایران از رضاشاه در یکی از مراسم عید نوروز بیندازیم، البته باز هم از خاطرات آقای ناصر امینی که از دوستداران دو پهلوی بوده:
...تعطیلات عید نوروز است اما به اجبار، تمامی نمایندگان مجلس را برای یک جلسه فوق العاده در مجلس جمع کرده اند. موضوع جلسه، خواندن تلگرافات و تبریکات عید نوروزی سلاطین عالم به رضاشاه است! با خواندن هر کدام از تلگرافات، نمایندگان مجلس به به و احسنت میگویند و سپس، پشت تریبون رفته تملق میگویند و کف زدنها شروع میگردد... اما در خاتمه، وکیل پیرمردی گوی سبقت را در چاپلوسی از همگان می رباید و چنین میگوید:
«افلاطون  گفته است وجود نوابغ منشا قدرت در روی زمین است و اطاعت او به حکم عقل و منطق برو و برگرد ندارد ما هم به شهادت دوست و دشمن زیر سایه یکی از بزرگترین نوابغ عالم(رضاشاه کبیر) هستیم پس چه زحمتی است که هیئت دولت و نمایندگان مجلس برای تهیه قوانین متحمل زحمات شوند، همان بهتر است که الهامات نابغه را ابلاغ نمایند و دولت و ملت هم عمل کنند، من قول میدهم خارجی ها هم از آن استفاده می کنند...»(همان منبع...ص224)

🌾و همیشه چنین بوده که ضحاکها از اول ضحاک آفریده نمیشوند بلکه اطرافیانش سهم عظیمی دارند آنان با چاپلوسیها، کم کم بادشان میکنند تا برافتند تا آماده ذبح گردند.
در روستاها، هنوز هم برای پوست کندن حیوانات، آنها را ابتدا حسابی باد میکنند...

💥نزاع علمی یا چاله میدانی؟!


آیدی اینستاگرامی علی مرادی مراغه ای
@ali_morady_maragheie
🌾قرار هست مثلا دو ریش سفیدِ تاریخ(زیباکلام و معتضد) روبروی هم بنشینند و جوانانرا با گذشته آشنا کنند اما از همان آغاز، انگها، توهینها و پرخاشها آغاز میگردد و فضای علمی و استدلال جای خود را به سرک گلادیاتوری و چاله میدانی میدهد! آنوقت شکایت میکنیم چرا جوانان راه و رسم گفتگو را نمیدانند؟!
افراط و تفریط حکمفرماست: یکی به هر طریقی از رضاشاه دفاع کند و در مقابل،آن یکی بدتر از او، میخواهد رضاشاه را به گند کشد...اینجاست که یاد آن سخن عبید می افتم کسانیکه از پیش، تصمیم به فرشته یا شیطان ساختن یک سلسله میگیرند سخن شان نه علمی بلکه شبیه سخن مردِ بنگی است که:
 هر معرفتی که مرد بنگی گوید بر ک... خری نویس و در کو... کن

🌾من بر نگرش دکتر زیباکلام و  کتابش در این کانال نقد نوشته ام اما هر نقدی آدابی دارد و ادبی. نقدهای آقای معتضد نه علمی بلکه بیشتر خصمانه است. در نگرش علمی حرکت ما از مجهول بسوی معلوم است اما در نگرش خصمانه یا محبانه، ما آسمون و ریسمون را به هم میبافیم تا آن حقیقت مطلقی که نزد ماست اثبات نمائیم! 

🌾چون فضا محدود است تنها به دو نمونه از سخن آقای معتضد میپردازم:
 اول.مدام کتاب باقر کاظمی را گرفته و نوشته ای از آن بر ضد رضاشاه میخواند و میگوید «ببینید این شخص، وزیر امور خارجه رضاشاه بوده و اینرا نوشته...»آنچه معتضد میگوید درست است اما ایرادش در آن قسمتی است که نمیگوید! نمیگوید که باقر کاظمیِ وزیر رضاشاه، پس از سقوط رضاشاه، ضد او میگردد  به جبهه ملی پیوسته  وزیر خارجه مصدق شده و پس از کودتا از سوی محمدرضاشاه دستگیر و تبعید میگردد و برای همیشه از هر پستی کنار گذاشته میشود.. و آن کتاب را در اینزمان نوشته یعنی وقتی مغضوب پهلویها بوده...
دوم. آخرین دقایق مناظره سخن از ضعف سلاح و توپ در نزد ایرانیان در جنگ با روسها میرود معتضد میگوید:«توپخانه داشتیم خیلی خوبش را هم داشتیم سرهنگ فابریه در اصفهان 30 تا توپ ساخته بود...»
اولا سرهنگ نبوده سروان بوده ثانیا، فابریه نبوده فابویه بوده اما جریان توپ سازی او را هر موقع خوانده ام از میزان پستی و پلشتی مقامات و حاکم اصفهان در آن زمان گریه کرده ام!

همیشه دوستان به من میگویند چرا در نوشته هایم بیشتر از زشتیهای ایرانیان مینویسم؟! به آنها میگویم اگر این زشتیها و غده های سرطانی تاریخی که هنوز بر ذهن و روح ما سنگینی میکند به نیشترِ نقد آنها را نشکافیم چگونه میتوانیم قدمی به اعتلای روح و اندیشه خود برداریم...؟

🌾وقتی در 1807 هيئت گاردان به تهران آمد سروان فابويه بدرخواست فتعلیشاه برای ايجاد كارخانه توپ به اصفهان میرود اما کارشکنیهای مقامات اصفهان، دمار از روزگار او درمی آورد! عبدالله‏ خان نايب ‏الحكومه و اصلان‏ خان نيز رئيس توپخانه اصفهان بود سروان فابويه پس از ديدن اوضاع شهر مینويسد:
«در اصفهان تنها سه چهار تن هستند كه مال مردم را میربايند و این مردم از بيچارگى هنوز نتوانسته اند از شهر فرار کنند! من در اين شهر جز بدبختی مردم نیست اگر مدتى در اينجا بمانم چينهاى اندوه و حسرت بر چهره‏ ام نقش خواهد بست»
 نايب‏الحكومه اصفهان به دستور فتحعلىشاه باید مخارج فابويه اعم از كارگاه و مصالح را فراهم مینمود اما این شخص رذل، در عوض، حتی دست به خرابكارى میزد. فابويه مجبور میشود از ابتدايى ‏ترين ابزار براى تراش توپ‏ها استفاده كند حتی برای ساختن مکان، شخصاً بنايى میکند! وقتى براى تهيه مفرغ به قلع و مس نیاز دارد چون نايب‏الحكومه، بودجه آنرا بالا کشیده بوده دستور میدهد ديگهاى مسى مردم را به زور بگيرند فابويه مینويسد مردم فقير، لوازم مطبخ خود را با چشمان گريان تحويل كارگاه میدادند...
    سروان فابويه با هزار زحمت كارگاه را به راه می اندازد اما كم‏ كم با اتفاقات عجيبی مواجه میگردد عبدالله ‏خان به تعدادى از كارگران رشوه داده بود تا در كارگاه خرابكارى كنند! و كسانى در شب مخفيانه ابزارها را ناقص میكنند! و فابويه مجبور میگردد در كارخانه بخوابد...!
عبدالله‏ خان علاوه بر خرابكارى، مرتباً به شاه گزارش‏ میفرستاد که فابويه بى ‏اطلاع و بى ‏لياقت است او را باید به تهران احضار كند!
 اوضاع مالى فابويه چنان میگردد كه فقط دو كارگر باقى ماندند و مزدشان  را از جيب شخص فابويه دريافت میداشتند فابويه در نامه ‏اى به برادرش مینويسد«چون حكمران اصفهان مزد كارگران مرا نداده مبلغ چهار هزار فرانك از جيب خود پرداخته ‏ام»

🌾و این خرابکاریهای مقامات اصفهان در زمانى بوده كه جوانان ایرانی در‏ جنگ در مقابل توپهاى روسى، لت و پار میشدند و کمتر خانه ای در آذربایجان بوده که جوانی را از دست نداده باشد و روسها شهرهای را یک به یک تسخير میکردند!(بنگرید به سالهای زخمی...صص424الی6)