پاسخ به نقد آقای بابک امیرخسروی. بخش دوم

اما در اینجا بهتر است از اسم حزب که چندان مهم نیست بگذریم و به سرشت عملکردهای حزب، نگاهی بیندازیم که آیا برطبق ادعای آقای بابک امیرخسروی، این حزب «ابتدا مستقل از شوروی بوده و بعدا به آن وابسته شد» یا از همان زمان تشکیل، ناف این حزب با منافع ملی برادر بزرگ و دفاع از آن بسته بوده است؟ از آقای امیرخسروی که مدعی است حزب توده بعدا به روسها وابسته شد این «بعدا» یعنی کی؟ یعنی چند سال بعد...؟

تنها به دو اتفاق تلخ اشاره خواهم کرد که در همان سالهای ابتدایی تشکیل حزب توده، وابستگی شدید حزب توده به شوروی را نشان می­دهد:

زمانیکه سرگئی كافتارادزه در راس هیاتی در20 شهريور1323 وارد تهران شده و تقاضای نفت شمال را مطرح کرده و بدنبال آن، یکی از تلخ­ترین حوادث کشور پیش آمد و تمامی تشکیلات حزب توده صرف فشار بر دولت ساعد جهت واگذاری نفت شمال به روسها به حرکت در آمد، آنان به فشارهای مطبوعاتی بسنده نکردند بلکه به واکنشهای عملی گسترده­ای دست زدند.

حزب توده، ضمن حمله به دولت ساعد، اعلام کرد که باید با نفت مورد درخواست روس­ها موافقت گردد چرا که «... دولت شوروی، دولت ضد استعماری است و منظور دولت از پيشنهاد امتياز نفت تحصيل يك امتياز امپرياليستی نیست» و احسان طبری از اعضای حزب در روزنامه «مردم برای روشنفكران» مناطق شمالی ايران را در حكم حريم امنيتی شوروی دانست كه شوروی­ها هرگز اجازه نخواهند داد تا در آنجا به نام نفت اقدامات خصمانه بر عليه­شان صورت بگيرد»7

ادامه نوشته

پاسخ به نقد آقای بابک امیرخسروی. بخش اول

علی مرادی مراغه ای

وقتی دوستان اطلاع دادند آقای امیرخسروی نقدی بر نوشته­ی من نوشته اند(آدرس نقد ایشان: http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=54692)  ابتدا خوشحال شدم، براینکه با نوشته­های خوبِ ایشان در مورد جنبش چپ ایران آشنا بوده­ام و با خود فکر کردم که حتما روشنگر خواهد بود، اما متاسفانه به دلایلی که عرض خواهم کرد چنین نبود. آنچه برای من شگفت­انگیز بوده اینکه ایشان بار دیگر، چنین نوشته بود:

«حزب توده ایران بدست ایرانی، با فکر اصیل ایرانی، به ابتکارعده ای آزادیخواه مترقی و شخصیت های ملی دموکرات وعناصر  مارکسیست؛ با برنامه ای دمکراتیک واصلاح طلبانه، آن چه ما امروز کارپایه چپ دموکرات و رفرمیست می نامیم، پا به حیات گذاشت... که معضل وابستگی حزب توده ایران به حزب کمونیست شوروی، پدیده واقعی ولی غم انگیزی است که کم کم و با گذشت زمان شکل گرفت».

آقای امیرخسروی می­فرمایند که حزب توده در ابتدا به شوروی وابسته نبود اما با گذشت زمان وابسته شد! باید از آقای امیرخسروی پرسید که دقیقا منظورش چه زمانی بوده که حزب توده مستقل بوده؟

ادامه نوشته

💥عواقب جدال و بازی با شیطان بزرگ...!


✍️علی مرادی مراغه ای
https://t.me/Ali_Moradi_maragheie

✅می گویند بازی با شیطان، تنها بازی است که هیچ بردی ندارد و باخت در آن، حتمی است، اما در واقعیت امر نیز چنین است: بیش از چهار دهه است که در این بازی می بازیم. گیریم که شیطان بزرگ است و گیریم که کودتای 28مرداد را راه انداخته و غیره...
اما با کدام عقلانیتی می توان با نیم درصد اقتصاد کشور ایران به جنگ این شیطانی بزرگ رفت که 23 درصد اقتصاد دنیا را تشکیل می دهد یعنی 46 برابر اقتصاد ما...!

🌾گریزی از امروزمان می زنم به تاریخ 200 سال پیش مان که شبیه همین بلا بر سرمان نازل شد و هرگز قابل جبران نشد، یعنی آنجا که شور و احساسات بجای عقل و خرد نشست و تعیین کننده شد یعنی به آن جلسه شوم چمن سلطانیه که ایرانیان می خواستند جنگهای دوره دوم با روسها را آغاز کنند، در آنجا نیز شور و احساسات بر عقلانیت چربید و پراگماتیسم، فدای ایدئولوژی گردید، هنگامیکه طرفداران جنگ مخصوصا علما بر طبل جنک با کفار روس می کوبیدند در آن ميان اما در گوشه ای، مردى فرهيخته و انديشناك حضور داشت كه سخنى نمی ‏گفت و همواره ساكت بود. اين مرد دانا، قائم مقام فراهانى بود. فتحعلیشاه متوجه سكوت او شد و احتمال داد كه مخالف جنگ باشد. از او رأى خواست و جواب شنيد:
«اهل قلم هستم، سران سپاه بيش از من در اظهار عقيده صلاحيت دارند.»
 شاه عذر قائم مقام را نپذيرفت و با جديت از او نظر خواست.
 قائم مقام با صراحت لهجه ‏اى كه از خصايص وى بود، گفت:
   «اعليحضرت چه مبلغ ماليات می ‏گيرند؟»
 شاه جواب داد: «شش كرور»
    قائم مقام گفت: «دولت روس چه مبلغ ماليات می ‏گيرد؟»
    شاه جواب داد: «شنیده ام  ششصد كرور»
    قائم مقام گفت: «به قانونِ حساب، كسى كه شش كرور ماليات می ‏گيرد با كسى كه ششصد كرور می ‏گيرد، از در جنگ در نمی ‏آيد!»

    🌾اما نه تنها سخن حكيمانه مرد دانا ناشنيده ماند بلكه موجبات طرد و تبعيدش شد، حتى انگ دوستى با روسهای کفار نيز بر او زده شد!
 بدين ترتيب، آن جنگ شوم و منحوس با پيامدهاى منحوس‏ترش آغاز شد. اما در عرض سه ماه، هنگامی که ایرانیان در تمام جبهه ها شکست خوردند و لشکر روس از ارس گذشت و شهرهای آذربایجان یکی پس از دیگری را به تسخیر خود درآورد و آمد تا زنجان، و نشست بر سینه ایرانیان. و تهدید میکرد که اگر تمام خواسته های روسیه را نپذیرند تهران را فتح خواهند کرد...!

    🌾به دستور عباس میرزا، رفتند دنبال آن مرد خردمند یعنی قائم مقام فراهانی و او را از تبعیدگاهش آوردند تا با آن عقل و درایتی که داشت با روسها بر سر قرارداد ترکمنچای سرو کله بزند تا بلکه روسها، شهرهای ایران را تخلیه کنند اما این قرارداد و مذاکره میان دو کشور نبود بلکه قرارداد بین یک غالب و فاتح با یک مغلوب و شکست خورده بود و در نتیجه، حریف پر زور و فاتح، بند بند آن قرارداد شوم را دیکته می کرد و تحمیل می کرد...

قائم مقام كه پس از این شكست سهمگين ايران در مذاكرات تركمنچاى طرف مذاكره بود در جمادى الآخر 1244 در نامه ‏اى به ميرزا موسى به تحسر نوشت:
    «.. خدا روى جنگويان ايران را سياه كند كه جنگ به راه انداختند و در ميدان نايستادند. دو سال است مرارت با ماست و باز راحت و فراغت با آنها...»(بنگرید به: سالهای زخمی، علی مرادی مراغه ای...ص210)

🌾جدایی کامل شهرهای آنسوی رودخانه ارس و همچنین غرامت کمرشکن ده کرور که بر ایران به عنوان آغاز کننده جنگ، تحمیل گردیده بود کل خزانه را تهی ساخت. شهرهای آنسوی ارس جدا شد و شهرهای اینسوی ارس نیز که تا زنجان به اشغال روسها در آمده بود حتی پس از عقد ترکمنچای نیز تخلیه نمی کردند روسها تضمینی میخواستند برای پرداخت به موقع غرامت! و تضمین نبود...
کارد چنان به استخوان رسید که عباس ميرزا مجبور شد حتی طلاجات و جواهرآلات خانواده اش را نیز بفروشد...!

🌾 و ایران، با این شکست کمرشکن و زخمی و لنگ لنگان پای به تاریخ مدرنِ جهانی نهاد! بطوریکه پس از قرارداد  ترکمنچای و غرامت سنگین آن، دیگر هرگز نتوانست کمر راست کند. آنچه از ایران ماند، قحطی، گرسنگی، تخریب دهات و شهرها و بالاتر از آن، تضعیف و اضمحلال فضایل اخلاقی ایرانیان، مخصوصا رجال سیاسی بود. فردریک انگلس به راستی، گفته بود:
«قرارداد ترکمنچای، ایران را به تابع و دست نشانده روسیه بدل کرده است».
و این، ماحصل در افتادن با حریف پرقدرت بود، این بازی با شیطان بود...!

💥گاهی سرنوشت ملت به نازکتر از مویی بند میشود!


✍️علی مرادی مراغه ای
https://t.me/Ali_Moradi_maragheie

🌾امروز 8دی مصادف است با امضای قانون اساسی مشروطه از سوی مظفرالدین شاه در 1285.
هنگامیکه اولین مجلس مشروطه تشکیل شد فوری ترین وظيفۀ مجلس شورای ملى، انتخاب يك گروهی بود برای نوشتن قانون اساسى. چون ممکن بود مظفرالدین شاه بیمار قبل از امضای آن بمیرد و در نتیجه، جانشین او محمدعلی شاه منکر پارلمان و قانون اساسی گردد در نتیجه، مشروطه خواهان با عجله شروع کردند به نوشتن قانون اساسی(سایکس، تاریخ ایران...ج۲، ص۵۷۴).

🌾«مى‌گويند كه مظفر الدين شاه سؤال كرد كه مقصود از مشروطيت چيست‌؟ گفتند: عدل و علم و ترقى و آبادى مملكت.
گفت: يعنى طهران مثل لندن مى‌شود؟،
 گفتند: بلى.
 گفت: چه بهتر از اين!»
(طهران در گذشته و حال... ص ۲۷۵)

🌾عبدالله مستوفى درباره آخرين روزهاى زندگى مظفرالدين شاه مینويسد:
«حال شاه خيلى بد است مشروطه‌ خواهان هم با عجله مواد متمم قانون اساسى را نوشته از مجلس گذراندند و بوسيلۀ مشيرالدوله براى امضاء نزد شاه فرستادند، شاه هم آنرا امضا كرد»
 ده سال و هفت روز سلطنت کرد و به ناخوشيهاى گوناگون از جمله بيمارى كليه، در سن ۵۵ سالگى در ۲۴ ذيقعده ۱۳۲۴ه‍. ق. درگذشت اما نام نیکی از خود به یادگار گذاشت یعنی عدل مظفر. «و استقرار مجلس از اول تا آخر آرزوى وی بود»( هدایت، خاطرات و خطرات...ص ۱۴۴)

🌾در آن زمان که مشروطه خواهان با عجله مفاد قانون اساسی ایران را از روی قانون اساس فرانسه و بلژیک می نوشتند، شاه چنان بیمار بود که نی قلیان را نیز نمی توانست در دست نگهدارد و مشروطه خواهان می خواستند در زمان حیات مظفرالدین شاه، کار را تمام کرده مجلس را افتتاح و قانون اساسی را از امضای مظفرالدین شاه بگذرانند و محمدعلی شاه جوانِ مستبد را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند...
در این مورد، سید حسن تقی ‌زاده خاطره ‌ای عجیبی تعریف کرده، او میگوید:
«زمانی که ما با سرعت طاقت ‌فرسایی قانون اساسی مشروطه را می ‌نوشتیم شهرت داشت که حال مظفرالدین شاه خوب نیست و به زودی خواهد مُرد. ما می ‌ترسیدیم که پیش از اینکه مظفرالدین شاه قانون اساسی را امضا کنند بمیرد و پسرش(محمدعلی شاه) هم هرگز قانون اساسی را تایید نکند. پس من که تقی ‌زاده باشم با «میرزا محمدعلی خان تربیت» به دیدن پزشک انگلیسی شاه رفتیم و نگرانی خود را صریحا به او باز گفتیم و خواهش کردیم بکوشد که شاه را تا هنگام پایان یافتن قانون اساسی سر پا نگاه دارد. دکتر شاه جواب داد: شاه بیمار نیست اما بی ‌نهایت ضعیف و علیل است به خاطر اینکه در هر کاری ناپرهیزی و زیاده ‌روی می ‌کند. از جمله، این پسره عبدالعلی هر روز در زیر کرسی پهلوی شاه می ‌نشیند و در چند نوبت آلتش را مالش می‌ دهد تا حالت انزال به او [=مظفرالدین شاه] دست دهد.
 من [پزشک] هرچه می ‌گویم این پسره عبدالعلی را از او دور کنند سودی نمی ‌بخشد»
(بنگرید به: چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع...نوشته، محمدعلی همایون کاتوزیان...)

✅خنده دار است اما تراژیک نیز است، گاهی سرنوشت یک ملت به نازکتر از تار مویی بند میشود یعنی به زیر کرسی...!

Telegram (https://t.me/Ali_Moradi_maragheie)

10دی ماه1290ش: بدار آویختن فرزندان تبریز توسط روسها.


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
🌾هنگامیکه تهران یوغ التیماتوم روسی را مبنی بر اخراج مورگان شوستر و...پذیرفت تبریز بار دیگر به پا خاست چهار روز با قوای روسی جنگید و سرانجام قرار شد مجاهدین سلاحهای خود را گذاشته شهر را ترک کنند، کسروی اوضاع اسف انگیز
 تبریز را پس از خروج مجاهدینش چنین به تصویر می کشد:
«...شبی كه كمتر كسى از ترس و اندوه خواب آرامى كرد. شبى كه هزارها خاندان با ديده‌هاى اشگبار سرپرست خود را بسفر فرستادند اين شب، تبريز براى نخستين ‌بار تلخى خوارى و درماندگى را چشيد. امشب تبريز دشمنان چيره را از هرسو بخود نزديك ديد و چون نگاه كرد كسى را از سرپرستان غيرتمند نديد...» ( تاریخ هیجده ساله آذربایجان...ص286.)
در غیبت مجاهدین، شلیک توپهای روسی به سوی شهر بی دفاع آغاز و ساعتها ادامه یافت، آنوقت، دستگیری مشروطه طلبان فرا رسید، سرانجام نوبت به ثقة الاسلام، برجسته ترین مشروطه خواه شهر رسید، دوستانش خواسته بودند از شهر خارج شود اما نخواسته بود مردم را تنها بگذارد...

🌾سرانجام، 10 دی1290ش که مصادف با عاشورا بود، ثقة الاسلام را پس از دستگیری، انواع اهانتها و اذیتها کردند، كنسول روس از او میخواست با روسها همکاری کند تا لطف امپراطور روسیه شامل حالش گردد، اما ثقه الاسلام امتناع کرده بود...

🌾 مقاومتش خشم روسها را برانگیخت، زیر شکنجه خرد و خمیرش ساخته بودند که در وقتِ دار زدن، نایِ حرکت نداشت، اما با اینحال، به هفت نفر همراهش که در انتظار مرگ بودند دلداری و قوت قلب میداد!
 روز عاشورا در حالیکه مردم شهر مشغول عزاداری بودند در بیخِ گوششان،  یزیدیانی دیگر، بهترین فرزندان تبریز را برای دار آماده میساختند کسروی می نویسد:
«در یک سو دو تیری ستون وار بلند کرده و یک تیر افقی بر روی آنها میخکوب ساختند و ریسمانها از آنها می آویختند این داری بود که آماده میکردند و چون با کشتن سران آزادی ایران جشن میگرفتند، تیرها را با پارچه های سه رنگ بیرق روسی می آراستند... »( تاریخ هیجده ساله آذربایجان، ص10-309)

🌾وقتی که یزیدیان روسی! آزادیخواهان آذربایجان را در شهر خودشان به دار می آویختند «عده ای از مردم تبریز در روز عاشورا قمه به دست (شاخسه ی- واخسه ی... یعنی شاه حسین - واحسین) میگفتند و با قمه به سر خود میزدند...در صورتی که با این جمعیت و همین قمه ها میتوانستند ارتش روس را از کشور بیرون کنند»
 اما آنان، سکوت کرده و همچنان به قمه زنی نه بر سر دشمن که بر سر خود ادامه دادند آنان راهی بی هزینه و دیگرگونه برای بهشت رفتن انتخاب کرده بودند!

🌾برای اینکه بیشتر تحقیرش کنند، ریسمانی به گردنِ ثقه الاسلام انداخته تا میدان مشق روی زمین کشیدند، آنها را یک یک در مقابل چشمانِ همدیگر به دار می آویختند تا شاهد جان کندن همدیگر باشند.
همگی شجاعانه با آفتاب و باد وداع گفتند... اما رویارویی دو فرزند کم سن و سال علی مسیو جانگداز بود بر پدر دست نیافته بودند در نتیجه برای انتقام از پدر، دو پسرش، حسن۱۸ ساله و قدیر ۱۶ساله را گرفته بودند، در پایِ دار، برادر بزرگتر بعد از بد گفتن به روسها و امپراطور، به ترکی گفت:
«زنده باد ایران، زنده باد مشروطیت» سپس ریسمان را خود به گردن خود انداخت(نامه هایی از تبریز...ص97)
اما قدير پسر 16 ساله بخاطر صغر سنی در پایِ دار بی تابی ميكرد، ثقه الاسلام به دلداريش پرداخته گفت:«دو دقیقه بیشتر طول نمیکشد و راحت میشوی!»
اما از بختِ بد، جلاد روسی ناشی بود و گره طناب را نه از پشت گردن، بلكه از روبرو انداخت و جان كندنشان به درازا كشید!.
هم از اينروست كه برعكسِ همه بردارشدگان كه به پايين مينگرند، ثقه الاسلام و یارانش، بر آسمان مينگرد. گویی سر بر آسمان كرده و آزادی مردمش را دعا میکند...!(عکس زیر)

🌾روسها سپس، صمدخان شجاع الدوله را چون اسب تروا به داخل شهر کشیدند تا کشتار روسها را تکمیل کند، به قول کسروی:«روسیان برای برانداختن ریشه آزادیخواهی، کسی بهتر از صمدخان نیافتند...»(تاریخ هیجده ساله...ص325)
صمدخان نیز زندان و شکنجه های مخصوص خودش را داشت: در آب خفه میکرد؛ روغن داغ بر سرشان میریخت و یا برای دریدن قربانیان، آنان را دست و پا بسته به جلوی سگ محبوبش می انداخت!
تقی زاده در نامه ای به ادوارد براون مینویسد:
«از یک طرف روسها بردار میزدند از طرف دیگر هم شجاع الدوله یا سر می بُرید یا شقه کرده به دیوار آویزان میکرد:زلف پریشان یار را، مشاطه یک طرف میکشید و شانه یک طرف!»
(نامه هایی از تبریز...ص95-82)

✅اما این تنها قشون روسی نبود که جنایت کردند بلکه همه آن جماعتی که راهی دیگر برای بهشت رفتن انتخاب کرده یا سکوت کردند در جنایت شریک بودند.
و این حقیقتی مسلم است که انسانها تنها در قبال حرفهایشان مسئول نیستند بلکه در مقابل سکوت شان نیز مسئولند...