🌎در حقوق زنان و دختران


✍️ علی مرادی مراغه ای
آدرس کانال تلگرامی:    https://t.me/Ali_Moradi_maragheie

آدرس صفحه اینستاگرامی :
https://www.instagram.com/invites/contact/?i=6zn80qpo6ltd&utm_content=1optl93


✅مجله طنز ملانصرالدین که به همت و تلاش مردان اندیشمند و دردمندی چون جلیل محمدقلی زاده و صابر چاپ می شد سهم بزرگی در انقلاب مشروطه ایران و آگاه کردن مردم مسلمان قفقاز داشته  این مجله ارزشمند در نوشته ها و کاریکاتورهای مختلفی به دفاع از حقوق زنان و دختران در بین جوامع مسلمان پرداخته در زیر دو کاریکاتور در این ارتباط انتخاب کرده ام.

🌿در صفحه ای با عنوان «خبرهای تجاری» چنین نوشته:
«در سال 1908 م . در محله سامور در روستای آخستی، مظنه دختران برای ازدواج از این قرار بود:
15ساله 200منات
10ساله 500منات
9ساله 1000منات

مظنه سال جدید:
15ساله 150منات
10ساله  300 منات
9 ساله 500 منات

آنوقت در مورد علت پایین آمدن نرخ ها می نویسد:
«علت کاهش قیمت در سال جدید تنگدستی مردم است از آقایان خواهش می شود تشریف بیاورند اگر سن آنها 50سال هم بالاتر بود مانعی ندارد»
(مجله ملانصرالدین، سال 1906، شماره 7.ص6)

🌿زنان در جنبش مشروطه ایران سهیم بودند حتی طلاهای خود را فروخته پنج هزار تومان جمع کرده برای تشکیلِ سرمایه بانک ملی به مجلس دادند، اما پس از پیروزی مشروطیت، وقتی در مجلس اول صحبت از تشکیل «انجمن نسوان» شد بلافاصله هیاهوی سنت خواهان بلند شد که حتی خود نمایندگانِ طرفدار مشروطه نیز ترسیدند از خواسته زنان دفاع کنند!
گفتند«اگر زنان در یک جا جمع شوند فتنه می اندازند»!
 آقا سیدحسین گفت: «باید به نظمیه گفت که قدغن نماید» !
نماینده دیگری که کمی ملایم بود گفت:
«اگر برای آشپزی و خیاطی جمع شوند عیبی ندارد»
 و محمدعلی شاه از فرصت استفاده کرده برای ضربه زدن به مجلس و مشروطه خواهان؛ در تلگرافی که به مجتهدان تبریز فرستاد در مورد فساد مشروطه خواهان نوشت که «نسوان را به تشکیل انجمن و گفتگوی آزادی واداشتند».
(ایدئولوژی نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت...ج1ص329)

🌿دو تصویر از ملانصرالدین آورده ام:
تصویر اول مربوط است به مقایسه عکس العمل پدرِ بچه و زنان خانه در هنگام  تولد نوزاد که وقتی پسر باشد توام با شادی و سرور است ولی وقتی نوزاد دختر باشد همگی ماتم میگیرند...!
تصویر دوم مربوط است به تعدد زوجات و همچنین نقدِ کودک همسری.


زیر تصویر دوم به ترکی نوشته شده چهار دانه کافی است...

🌎رشوه: مردم ايران مثل زمين كشتزارند...


✍️ علی مرادی مراغه ای
آدرس کانال تلگرامی:    https://t.me/Ali_Moradi_maragheie

آدرس صفحه اینستاگرامی :
https://www.instagram.com/invites/contact/?i=6zn80qpo6ltd&utm_content=1optl93


 ✅در مورد اثرات مخرب رشوه هرچقدر گفته شود کم است مثل باتلاقی است که هر دو طرف(گیرنده و دهنده رشوه) را به درون خود میکشد و سرانجام کل جامعه را...
هر زمان می تواند اسامی مختلفی داشته باشد اما در نفس قضیه تفاوت چندانی نمی کند.

🌿در زمان قاجار به رشوه خواری رسوم میگفتند و چنان مرسوم بود که ميرزا حبيب الله شاعر شعر زیر را سروده:
 زنهار از فراق تو زنهار، ای رسوم
كردی  تو روز روشن ما تار، ای رسوم
ايدون خوشا به حالت مستوفيان كه باز
دارند با تو جمله سر و كار، ای رسوم

زمانی ناصرالدين شاه به مستوفی الممالك گفت: اين رسوم چيست؟ ... مستوفی الممالک با خونسردی جواب داد:
يك چيز است به اسامی  مختلف: در حضور مبارك، تقديمی است. نزد علما، حق الجعاله. در بازار، حق العمل. به ما مستوفی ‌ها كه می رسد، اسمش رسوم است...!

🌿اما کتاب حاج بابای اصفهانی به رشوه، اشاره ای تلخ دارد که متاسفانه چندان با خلق و خوی ما ایرانیان، چه در آن زمان و چه الان بی ربط نیست:
« بدان كه مردم ايران مثل زمين كشتزارند، كه بی رشوه حاصل نمی دهند. قبل از بدست‏ آوردن محصول، بايد مايه گذاشت. فرنگيها مى‏ گويند مقصودشان خير و صلاح مملكتشان است و بس، اما اين سخن در پيش ما اهل ايران، حرف مفت است، ما هر خدمتى كه انجام بدهيم، خواه من باشم و خواه شاه باشد، فردا همينكه مُرديم همه فراموش میكنند و از ميان میرود. كسى كه جانشين شاه میشود براى آبادى خود، تمام آباد كرده هاى پيشينيان را خراب میكند و از بين می ‏برد.
چون بلاشك، احدى در اين خاك به فكر خير و صلاح ملك و ملت نيست ديگر چه  برسد به اينكه در اين راه فداكارى نمايد»
( به نقل از: حاجى‏ باباى اصفهانى...ص377)

تصویر: زیرمیز تعیین کننده رفتارهای روی میز است👇🏻👇🏻👇🏻

🌎تاریخ نویسی آلوده به نژادپرستی


✍️ علی مرادی مراغه ای
آدرس کانال تلگرامی:    https://t.me/Ali_Moradi_maragheie

آدرس صفحه اینستاگرامی :
https://www.instagram.com/invites/contact/?i=6zn80qpo6ltd&utm_content=1optl93

✅در تاریخ نویسیِ کج و معوج و آلوده به نژادپرستی ما، کسانی مثل اسکندر یا اعراب یا چنگیزخان که به ایران حمله کرده اند خونریز، جنایتکار و پلید شمرده میشوند اما برعکس، کسانی از خود ایرانیان مثل محمود غزنوی،  نادرشاه که به کشوری دیگر مثلا هند حمله کرده و دست به کشتار و غارت آن سرزمین زده اند، اصلا نه تنها جنایتکار نبوده اند بلکه قهرمان و جزو افتخارات ملی و تاریخی ما نیز محسوب میگردند.!

🌿سلطان محمود غزنوی بارها برای قتل و غارت هندودستان به آن کشور لشکر کشید و میگفت برای شکستن بتها و مسلمان کردن آنها میرود، و البته برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند سال دیگر دوباره به هند لشکرکشی میکرد! و آنوقت تاریخنویس ایران هم با افتخار مینوشت:
 «سلطان محمود آنچنان عدل ‌و داد بر بساط زمين گسترانيد كه دوستى او در دلهاى عام و خاص جاى گرفت و او نذر كرد كه هر سال يك نوبت به ديار هند رفته مراسم غزا و جهاد به جاى آورد»(تتوی، احمد بن نصر الله، تاریخ الفی...ص ۳۱۶)
بطوریكه گردلفسكى، مستشرق شوروى نوشته: «بعد از هر جنگ، بازارهاى برده‌ فروشى مملو از غلامان و كنيزكان تازه‌ وارد میشد، و بهاى غلام و كنيز تنزل پيدا کرده قيمت يك غلام خوشگل و زيبا به اندازۀ بهاى يك كبك، تنزل كرد»( گردلفسكى، تاريخ سلاجقۀ آسياى صغير، ترجمۀ على اصغر چارلاقى)
نويسندۀ تاريخ يمينى مینويسد:
«چون سلطان محمود از ديار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفايس نامحصور بازگشت، چندان برده بياورد كه نزديك بود مشارب و مشارع غزنه بر ايشان تنگ آيد... اصناف تجار روى به غزنه آوردند و چندان برده به اطراف خراسان و ماوراء النهر و عراق بردند كه عددشان بر عدد افراد زيادتى میكرد و مردم سپيد چهره در ميان ايشان گم میگشت»( راوندی، تاریخ اجتماعی ایران...ج ۳ ص۵۶۲)

🌿اما جنایات و غارتگریهای نادرشاه در حمله به هندوستان در دهلی چنان بود که نظام الملك نايب السلطنه "دكن " نزد او آمده و گفت:
دگر نمانده كسی تابه تيغ ناز كُشي
مگركه زنده كنی مُرده را و باز كُشی
ارزش ثروت نادرشاه که از هند بیرون کشید در آن زمان بالغ بر 88 میلیون پوند یا حدود 90 میلیارد پوند از پول امروز برآورد شده و هزاران شتر ، اسب و الاغ مجبور شدند تا باج این پادشاه را به ایران ببرند. همچنین هزار فیل ، 7000 اسب ، 10 هزار شتر ...
بر مردم هند شدیدترین فشارها را ماموران برای اخذ پول وارد میساختند «بطوریکه، محصلين فرصت غنيمت دانسته بناى اخذ و جلب گذاشتند، و به‌ جهت هر ده هزار روپيه كه به خزانۀ نادر رسانند، چهل يا پنجاه هزار براى خود میگرفتند، و بدين سبب مردم را اذيت میكردند تا هر چه دارند بدهند، بنوعى كه جمعى كثير از مردم از فرط شكنجه و عقوبت هلاك شدند، و بسيارى خودکشی کردند هنگامیگه فشار از حد گذشت، مردم سر به طغیان گذاشته، آنوقت کشتار مردم معترض توسط نادر آغاز شد و از 30000نفر گذشت...»( ملکم، جان، تاریخ کامل ایران، جلد: ۲، صفحه: ۴۸۹)

🌿نادر روزى از قمرالدين كه در آن اوقات وزير بود پرسيد، چند زن در سراى دارى‌؟ گفت: هشتصد و پنجاه! نادر روى به خدام كرده گفت: صد و پنجاه زن ديگر از اسرا به خانۀ وزير بفرستيد تا منصب مين‌ باشيگرى داشته باشد!.
آنوقت پس از بازگشت به ایران ، در«تخت طاوس» نشست تختی که پایه های آن بر خون هندی ها نهاده شده بود!
اما لذت بردنش از ثروت بی نظیر هند، دیری نپایید زیرا گوساله سامری قدرت او را نیز مانند کثیری، بر زمین و به جنون قدرت مبتلا گردید که عاقبت، خود سردارانش وارد چادرش گشته سر از تن اش جدا ساختند...

🌿به نظر می رسد که برعکس تاریخنگاری ایرانی، ما مردم ایران نیز شناگری ماهری در خون هستیم البته اگر مجالی و فرصتی باشد!
افتخار کردن به هر نژادی و تاریخی و گذشته ای، محکوم است و از آن، نژادپرستی و فاشیسم زاده میشود...
 بنابراین نه تحقیر و احساس کهتری و نه باد کردن و بزرگنمایی بلکه، تنها واقع بینی و انصاف در قضاوت نسبت به گذشته، میتواند چراغ راه آیندگان باشد.

مجسمه نادرشاه افشار اثر ابوالحسن صدیقی👇🏻👇🏻👇🏻

🌿برای روز معلم و معلمان

پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie

✅لجاجت و سرسختی اگر درپایِ هدفی مقدس مانند عدالت طلبی یا آگاهی بخشی باشد همیشه زیباست چرا که با ارزشترین دستاوردهای انسانی، همیشه محصول سرسختی و رنج بوده.

🌿این سرسختی و لجِ مخصوص آذربایجانی تاریخ طولانی دارد:
لجِ بابک در بارگاه خلیفه که کفر خلیفه را درمی آورد و به سلاخی اش می انجامد، استواری ستارخان در پای مشروطیت ایران, مقاومت ثقه الاسلام  تبریزی در مقابل فرمانده قشون روسی، سرسختی باغچه بان تا سکوت کودکانِ ناشنوا را به صدا بدل کند، یا لج صمد یا ذوستش بهروز دهقانی با دستان بسته در حصار عمله و اکره آقای ثابتی خوشتیپ...!

🌿اما این رشدیه مثل اینکه در آن صبوری مخصوص تبریزی سرآمد همه بوده!
آنان چون رودهایی مختلف می آیند اما برای دریایی واحد و هدفی مشترک: آگاهی و آزادی ایران.
با آغازِ مخالفت مرحوم شیخ فضل الله نوری بر ضد مشروطیت، به توصیه طباطبایی،دو نفر  از مشروطه خواهان(ناظم الاسلام و مجدالاسلام )به خانه شیخ فضل الله میروند تا خواهش کنند که با مشروطه همراهی کند.
و این سخنان شیخ فضل الله نوری در مورد مدارس میرزاحسن رشدیه است که در آن جلسه خطاب به ناظم الاسلام گفته:
«ناظم الاسلام ترا بحقيقت اسلام قسم ميدهم آيا اين مدارس جديد خلاف شرع نيست و آيا ورود باين مدارس مصادف با اضمحلال دين اسلام نيست، آيا درس زبان خارجه و تحصيل شيمى و فيزيك عقايد شاگردان را سخيف و ضعيف نمیکند، مدارس را افتتاح كرديد آنچه توانستيد در جرايد از ترويج مدارس نوشتيد حالا شروع به مشروطه و جمهورى كرديد...».
(تاریخ بیداری ایرانیان... ج۱،ص۲۵۷).

🌿اولین بار که رشدیه در زمان ناصرالدین شاه،مدرسه اش را در محله ششگلان تبریز باز کرد یک سال بیشتر طول نکشید که با فتوای پیشنماز محل، حمله کرده مدرسه را تخریب و با چوب و چماق به جان دانش آموزانش افتادند، رشدیه شبانه به مشهد فرار کرد، پس از شش ماه دوباره برگشت، دومین مدرسه اش را در محله بازار باز کرد اما باز متعصبان خرابش ساختند، رشدیه سومین مدرسه اش را در محله چرنداب تبریز گشود اما باز ویران کردند! این بار، چهارمین مدرسه اش را در محله نوبر تبریز برای کودکان تهیدست بازکرد تعداد دانش آموزان بیشتر بود مخالفانش به نزد پدر رشدیه رفته و به او هشدار دادند که اگر به فکر جان فرزندش هست او را از ادامه مدرسه سازی باز دارد...رشدیه باز به مشهد رفت اما اندکی بعد به تبریز بازگشته پنجمین مدرسه اش را در محله بازار تبریز راه انداخت استقبال دانش آموزان، این بار متعصبان را بیشتر خشمگین ساخت به مدرسه حمله کرده دانش آموزی کشته شد...
و تازه،در آن زمان، تبریز بخاطر ارتباط با تحولات قفقاز و عصر تنظیمات عثمانی از همه شهرهای ایران رشد یافته تر بود و آنوقت حدیث مفصل بخوانید از اوضاع سایر شهرهای ایران...!
رشدیه باز به مشهد رفت و مدرسه ای را در آنجا دایر کرد اما این بار، مکتب داران سنتی مشهد حمله کرده مدرسه رشدیه را غارت کرده و دستش را نیز شکستند! رشدیه به تبریز بازگشت و ششمین مدرسه خودش را در لیل آباد باز کرد، مدرسه اش سه سال دوام آورد اما شبی به مدرسه اش حمله شد و با شلیک گلوله متعصبین، پایش زخمی شد و دستش را که قبل از این در مشهد شکسته بودند چنین سرود:
 مرا دوست بی‌دست و پا خواسته است
 پسندم همان را که او خواسته است....

🌿دیگر همه می ترسیدند حتی خانه خود را برای مدرسه به او کرایه دهند رشدیه با فروش کشتزار خود،با اجازه علمای نجف، مسجد شیخ الاسلام تبریز را به مدرسه تبدیل کرد اما این بار، صدای زنگ مدرسه به تریجِ قبایشان برخورد که شبیه ناقوس کلیساست!...باز مخالفانش حمله کرده این بار برای تخریب مدرسه اش تنها به بیل و کلنگ اکتفا نکرده بلکه به نارنجک متوسل شدند که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود! ذهن ها تکان نمیخورد اما  ابزار تخریب در جامعه ترقی میکرد! این هفتمین مدرسه اش بود.

🌿اواخر عمرش که دیگر ناتوان گشته بود اما از لجاجت تبریزی اش کم نشده بود! در 90سالگی هم دست بردار نبود! روزی در کلاس بیهوش شد پزشکی آوردند که سفارش کرد حتما باید از تدریس دست بکشد. درآنجا بود که وصیتنامه معروفش را بر زبان راند:
«چه بهتر در کلاس درس بمیرم و پس از مردن، در جایی دفن کنید که شاگردان مدارس پا بر روی گورم بگذارند تا روحم را شاد کنند».
معلم صبور، سرانجام سعادت آنرا یافت که بر روی شانه های انبوهی از شاگردان خود به خانه ابدی اش رهسپار گردد و امروزه، پدرِ میلیونها دانش آموز است.

 ✅به نظر میرسد که سرانجام، درخت آگاهی بر تبرِ جهل پیروز میشود و پوست و استخوانِ معلم بر شلاقِ نادانی متعصبان...

🌿دو بالِ آموزش و پرورش ایران👇🏻


 

💥سوالی که همیشه پرسیده میشود...!


پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie

✅یکی از سوالات همیشه این بوده که چرا در ایران جنبشهای دمکراسی خواهی به نتیجه نرسیده؟ چرا مثلا مشروطه ناکام ماند؟ یا چرا وقتی محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست مردم به کمک مشروطه طلبان و مجلس نشتافتند...؟ چرا تحول اساسی در فکر و اندیشه مردم صورت نمی گیرد؟!
و دهها سوال شبیه این...

🌾برای پاسخ به اینگونه سوالات میتوان ساعتها سخن گفت اما برای صرفه جویی در وقتِ خودم و خوانندگان عزیزم، بدون اینکه از جای خودم بلند شوم دستم را دراز میکنم و روزنامه چهره نما را که دقیقا در زمان انقلاب مشروطه منتشر میشد برمیدارم و باز میکنم میبینم در شماره هفتم مورخه17آوریل1911یعنی27فروردین1290 مقایسه ای کرده میزان بودجه معارف یا آموزش و پرورش ایران را با برخی کشورها. (عکس آنرا در زیر این نوشته گذاشته ام).
لامصب این پاسخ و آنچه در عکس می بینیم مثل آچار فرانسه به تمام جنبشها و دورانهای تاریخ ما میخورد و توضیح میدهد!
 بودجه معارفِ برخی کشورها در زمانِ مشروطه چنین است: بودجه آمریکا با 60میلیون لیره در آن بالا قرار دارد و در پایین، بودجه معارف ایران را 200هزار تومان ذکر کرده، حالا لیره را با تومن مقایسه کنید...! و تازه، این رقم مربوط به پس از انقلاب مشروطه است که جامعه ایران تکان خورده و ایرانیان به اهمیت آموزش و پرورش پی برده اند...! 

🌾برای اینکه بدانید این 200هزار تومان بودجه معارف ،چقدر پول بوده فقط کافی است اشاره کنم که در همین زمان یعنی وقتی محمدعلی شاه آمد تا در تهران شاه شود، میزانه بودجه سالیانه دربارِ محمدعلی شاه، هشتصد هزار تومان بود.(کسروی،تاریخ مشروطه ایران...ص ۴۸۷) یعنی بودجه دربار مستبدِ ایران، به تنهایی چهار برابر کل بودجه آموزش و پرورش ایران بود!
 البته میتوان این بودجه 200هزار تومانی معارف ایران را با حقوق شاهزادگان نیز مقایسه کرد تا به اوضاع اسف انگیز فرهنگی پی برد: مثلا شعاع السلطنه برادر محمدعلی شاه در همین زمان ۱۱۵هزار تومان حقوق میگرفت یا ظل السلطان ۷۵هزار تومان حقوق می گرفت(همان...ص۴۸۷).

🌾البته فرصت نیست تا برخی مخارج مانند ختنه سورانِ ملیجک غلامعلی خان را با بودجه معارف کشور مقایسه کنم اما میدانیم که بر طبق نوشته اعتمادالسلطنه،ملیجک جور غریبی ادرار میفرمودند:
«پیشخدمتی، گلدان دردست داشت شاهزاده دکمه شلوار را در حضور من باز کردند پیشخدمت باشی،احلیل شاهزاده را گرفته در گلدان نهادند شاهزاده ادرار کردند...»( خاطرات اعتماد السلطنه، نسخه خطی، سه شنبه 5 شعبان 1305)

🌾حالا هی تعجب میکنیم چرا مردم در زمانِ به توپ بستن، از مجلس دفاع نکردند...؟!
که نه تنها دفاع نکردند بلکه در غارت‌ اموال‌ و فر‌شهای‌ مجلس،‌ روی قزاقان‌ لياخوفی‌ را سفيد كرده حتی به درختان‌ حیاط مجلس نيز رحم‌ نكردند! بطوریکه عین السطنه در خاطراتش مینویسد:
 «از بهمن میرزا پرسیدم چه غارت کردی؟ا فسوس میخورد و میگفت آدم نداشتم نتوانستم از اموال مجلس بیشتر غارت کنم فقط یک توله جدل الدوله و دو عدد قناری با قفس، نصیب ام شد!»(روزنامه خاطرات عین السلطنه...ج3ص2129)
و حالا در این دنیای جهل و استبداد، عظمتِ کار،فداکاری و رنجهای مشروطه خواهان را در نظر بگیرید که میخواستند دیوِ استبداد را در قفسِ تنگِ قانون بکنند.!

✅تغییرات سیاسی باید متاثر و ریشه در تغییرات فرهنگی باشد تا ریشه دار گردد و تنها با تربیت و آموزش است که میتوان معجزه کرد و از چوب انسان تراشید...

تصویر روزنامه چهره نما


 

💥خاطره ایی از دوران نویسندگی ام...


پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie

✅کتابهای یک نویسنده مانند بچه های اوست پس باید در نوشتن مخصوصا در مورد حوادث تاریخی و  شخصیتها، وجدان خود را قاضی کند و برای خوش آیند یا بد آیندِ کسی یا گروهی یا سیستمی ننویسد چون ممکن است پس از زمانی، باعث شرمندگی اش گردد، همچنانکه در مورد بچه های خلافکار، پدر سعی می کند منکر آن بچه اش گردد اما در مورد فرزندِ موفق اش، با افتخار می گوید فرزند من است...
اما هر نویسنده و یا پدری، در مورد بچه هایش یا کتابهایش، دارای خاطراتِ تلخ و شیرین زیادی است و نوشته ی زیر، یکی از خاطرات من است در مورد یکی از بچه های خوبم...

🌾در سالِ 1377 دوران تب و تاب اصلاحات آقای خاتمی، 30ساله بودم و تازه از رساله ام(در رشته فلسفه غرب) دفاع کرده به رشته تاریخ نقل مکان کرده و شروع کرده بودم به نوشتن کتاب «فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه وری» و شبانه روزی 10 الی 12 ساعت روی کتاب کار میکردم. همچنین، در همین زمان، مسئول یکی از کتابخانه های دانشگاه تهران بودم و یک اتاق مجردی در خوابگاه دانشجویان داده بودند که در آنجا می ماندم...
در اتاقهای خوابگاه دانشجویی، گوشی تلفن نداشتیم یک پیرمردی را تلفنچی خوابگاه کرده بودند که هرکسی از دوستان و یا خانواده دانشجویان از تهران یا شهرستانها زنگ می زدند پیر مرد با بلندگو، دانشجو را صدا می کرد و آن دانشجو می رفت در اتاق تلفنچی صحبت میکرد.

🌾برخی مواقع، اتفاقاتِ عجیب و جالبی می افتاد مثلآ برخی از دانشجوها شیطنت کرده از بیرون تماس می گرفتند می گفتند با «جیمز کامرون» کار داریم (به خاطر فیلم تایتانیک در آن زمان) یا با «صمد مرفاوی» کار داریم! یا با «علی دایی»...!
پیرمرد تلفنچی ما هم که این اسامی را نمی شناخت طبق وظیفه، ناگهان با بلندگو اعلام می کرد که:
آقای علی دایی تلفن...!
یک مرتبه شلیکِ خنده از تمام اتاق ها و طبقات ساختمان بلند می شد...و چون آقای جیمز کامرون یا علی دایی هم که نمی رفت پای تلفن!. در نتیجه، پیرمرد تلفنچی، هی با عصبانیت تکرار می کرد و هر از یک دقیقه می گفت: علی دایی تلفن! و هر بار، شلیکِ خنده در کلِ ساختمان می پیچید...
در این اوضاعِ پر سرو صدا و مزاحمت ها، بنده هم مشغولِ ادای وظیفه فرهنگی و نوشتن کتاب «فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه وری» بودم و می خواستم کتابم  کاملا علمی و منصفانه از کار درآید!

🌾یک رفیقِ شوخ طبع شیرازی داشتم که وکیل بود و گاهگاهی از شیراز به تهران می آمد و شبها در اتاق من می ماند و قبل از آمدن، اول زنگ می زد که ببیند آیا در خوابگاه هستم یا نه...؟
یک شب، یک مرتبه، پیرمرد تلفنچی ما اعلام کرد: سیدجعفر پیشه وری تلفن...!
تعجب کردم و البته هیچکس نخندید...بار سوم و چهارم دوباره با بلندگو اعلام کرد آقای سیدجعفر پیشه وری، تلفن...!
من که 4 یا5 گونی کتاب، روزنامه، سی دی...در مورد پیشه وری از همه جای ایران و حتی خارج از ایران جمع کرده بودم، کنجکاو شدم که ببینم این سیدجعفر پیشه وری چه کسی است که بلندگو مدام صدا می کند، رفتم باجه تلفن و به پیرمرد گفتم گوشی را بده من صحبت کنم. گوشی را که گرفتم دیدم این رفیقِ شوخ طبعِ شیرازی ام است که می خواهد بیاید پیش من!.
مکالمه که تمام شد پیرمرد خطاب به من گفت: آقای پیشه وری، چرا زودتر نمی آیی و ما را معطل می کنی؟!...
 دفعات بعد، دیگر یاد گرفته بودم تا بلندگو اعلام می کرد: آقای پیشه وری...بلافاصله خودم را می رساندم به اتاقک تلفن...!
البته این رفیقِ شیرازی ام، کم کم در آخر کتابِ من، به رشته تاریخ و پیشه وری و موضوع فرقه علاقمند شده بود.

🌾جالب اینجاست که وقتی این کتاب توسط نشر اوحدی در تهران چاپ شد و جزو پر فروشترین ها گشت، برخی که مخالف و ضدِ فرقه دمکرات و شخص پیشه وری بودند به آقای مرواریدی (مدیر نشر اوحدی) زنگ زده گفته بودند که این کتاب حجیم و با این همه منابع ارجاعی را این آدم با این سن کم(31سال) نمی تواند بنویسد... این کتاب را گروهی نوشته و به نامِ علی مرادی مراغه ای چاپ کرده اند...

به ناشر گفتم راست می گویند. این کتاب را به کمکِ آقایان: جیمز کامرون، صمد مرفاوی و علی دایی نوشته ام البته گاهگاهی هم، خودِ سیدجعفر پیشه وری به کمکم می آمد...!


 

💥خنجرِ مخصوص روسی


پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie

✅در تاریخ معاصر، ایرانیان همیشه مقهور روسها بوده و از هیچ کشور و همسایه ای به اندازه روسها ضربه نخورده اند و    مردم شهرهای شمالی ایران مانند آذربایجان و گیلان بخاطر موقعیت جغرافیایی، بیشترین زخمها را خورده اند.
 چرا که هیچ کشوری مانند روسیه، بهترین فرزندان مشروطه خواه تبریز را در روز عاشورا در شهرِ خودشان به دار نیاویخته است!

🌾این خنجر، از دوران قاجار با قرارداد ترکمنچای تا زمان حاضر کشیده شده:
از جدایی شهرهای ایران، از حمایت از استبداد مرکزی ایران در مقابلِ جنبش دمکراسی خواهی مردم در جریان مشروطیت، از به توپ بستنِ مجلس نوپای مشروطه، از سرازیری قشون روسی به تبریز و به خون نشاندن قیام ستارخان، از تلاشهای روسها برای بازگرداندن دوباره محمدعلی شاه مستبد به قدرت، از زخمهای این کشور در جریان جنبش جنگل، از اشغال ایران در دو جنگ جهانی، در جریان فرقه دمکرات آذربایجان ، جمهوری مهاباد و غیره...

🌾میزان کینه و نفرت ایرانیانِ شوربختِ پس از ترکمنچای، چنان گسترده بود که به کوچکترین تلنگری در1829م به جانِ گریبایدوف و اعضای سفارت روسیه افتاده 38 نفر دیپلمات روسی را با قمه و خنجر سلاخی کردند و  80سال بعد از ترکمنچای، وقتی روسیه در 1905م از ژاپن شکست خورد ایرانیان چنان خوشحالی میکردند که انگار خودشان پیروز شده بودند!.

🌾و در جریان انقلاب مشروطیت، وقتی مردم برای ایمن ماندن از تعرض استبداد،  تحصن در سفارت انگلستان را برمیگزیدند روسها حاضر بودند هرکس که به سفارت آنها پناه ببرد حتی یک تومان هم بدهند! با اینحال، کسی به سفارت روسیه پناهنده نشد، حتی آن عده انگشت شماری که میخواستند به سفارت روسها پناه ببرند از مردم کتک مفصلی میخوردند!

🌾میزان نفرت تاریخی مردم ایران از روسها به اندازه ای بوده که حتی در زمان ما، وقتی در ۱۳۹۳ش. تیم کشتی فرنگی ایران، روسیه را شکست داد جوانان ایران در فضای مجازی، آنرا به ترکمنچای پیوند داده جشن گرفته و نوشتند که:
 انتقام ترکمنچای را گرفتیم...!


 

💥نان و عدالت یا افتخاری کاذب و نژادی...؟


پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie

✅ایدئولوژیهای دگم و افراطی مانند فاشیزم، همیشه به جای عدالت و نان و آبادانی، بیشتر مثل یک بولدزر، تخریب می‌کنند و فقر می پراکنند، مدینه ی فاضله آنها در اکنون نیست در دور دستهاست به مراتب دورتر از سرِ خرمن...! بنابراین در زمانِ خودشان، آنها به جای نان، افتخاری کاذب می‌دهند...
به نظرم هیچ کتابی به اندازه نمایشنامه برتولت برشت(کله گِردها و کله تیزها) ماهیتِ ظهور فاشیزم را به تصویر نکشیده است.

💢نمایشنامه که در سرزمینی به نام «یاهو» رخ می‌دهد، تاریخ مصرف ندارد چون می‌تواند در هر زمانی و مکانی رخ دهد، بهره مالکانه اربابان چنان سنگین است که از فشار و سنگینی آن، دهقانان به فقر و فلاکت افتاده و توان پرداخت ندارند. در نتیجه، دست به تفنگ برده تا حقوقشان را بگیرند و در آن بالا نیز، حکومتی فرسوده و متزلزلی بنام نایب السلطنه که خود یکی از مالکین بزرگ است، قرار دارد و کاملاً عاجز و درمانده است.

 💢هنگامی که جنگ بین دهقانان و اربابان شدت می‌یابد و دهقانان پیشروی می‌کنند، در آن بالا چاره کارِ و حلِ بحران را در این می‌بینند که قدرت را به شخصی به نام «ایبرین» تفویض کنند و ایبرین همان سمبلِ فاشیسم است...
ایبرین(فاشیزم) با تبلیغاتِ تمام، وارد کاخ گشته و دست به فریب مردم می‌زند تا قدرت را نجات دهد و او با تبلیغات گسترده، تمام مردم اعم از اربابان و دهقانان را به دو نژاد برتر(کله گِرد ) و نژاد پست(کله تیز) تقسیم می‌کند.
 در اینجا دیگر، اگر برخی اربابان بد هستند، به خاطرِ استثمار دهقانان نیست، بلکه به خاطر کله تیز بودنش است. همچنین، دهقانان نیز به خاطر نوع کله شان، برخی پست و برخی عالی هستند. مثلاً یکی از اربابان به نام «دوگوتسمان» که به رعیتی به نام «کالاس» ظلم کرده و دختر او را به فحشا کشانده، به خاطر اینکارش محکوم نمی‌شود بلکه، محکومیتش به این خاطر است که او جزو نژاد پست یعنی کله تیز است و به دختر کالاس که دارای نژاد عالی یعنی کله گِرد است ظلم کرده و او را به فحشا کشانده است!

💢در اینجاست که کالاسِ دهقان، راه را گم می‌کند. او که می‌رفت به جنبش دهقانان پیوسته و بر علیه اربابان سلاح به دست گیرد از وسط راه برگشته و فریب تبلیغات و تقسیم‌بندی دروغین ایبرین(فاشیسم) را می‌خورد و باور می‌کند که از نژاد والا و پر افتخار(کله گِرد) است، اما فشارِ فقر و اقتصادی همچنان او را به ستوه آورده و وقتی دادگاه، ارباب دوگوتسمان را بخاطرِ به فحشا کشاندن یک دخترِ کله گرد، محاکمه و محکوم به اعدام می کند، کالاسِ رعیت می گوید:
 آیا بهره مالکانه بخشیده می‌شود...؟
ایبرین(فاشیسم) با پرخاش به او می‌گوید:
از بهره مالکانه چه می گویی؟ این کمترین چیزی است که برایت اتفاق افتاده و بسیار بی اهمیت است. آنچه اهمیت دارد این است که تو مفتخر به نژادِ کله گِرد هستی و دخترت نیز کله گرد است...چرا که «بهره مالکانه جزو ثروت است و ثروت نیز مقدس است»!
بدین ترتیب، کالاس و دخترش در حد قهرمان ملی بالا برده می‌شوند، اما همچنان گرسنه اند...در واقع، می‌توان گفت که ایبرین (فاشیزم) به جای اینکه به آنان، نان دهد و عدالت. به آنها افتخاری کاذب می‌دهد...

💢و تراژیک ترین صحنه آنجاست که حکومت فاشیستی ایبرین، جشنی به افتخار کالاسِ رعیت در پایتخت برپا میکند و در پایانِ این جشنِ مضحک، در گوشه میخانه خالی، کالاس و دخترش را می بینیم که کالاس خطاب به دخترش میگوید:
 «نمی توانی یک کمی پول خرد جور کنی؟ من خیلی گرسنه ام!...»