💥به مناسبت رونمایی از آقای پرویز ثابتی...!

✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️بالاخره بعد از44 سال آقای پرویز ثابتی از سایه بیرون آمد و خود را نشان داد، چیزی شبیه برداشتن پارچه از روی یک زخم کهنه است و تازه کردن زخمهای قربانیانِ شکنجه ها ..
به نظرم هیچ گروهی در ایران به اندازه گروه سلطنت طلبها گرفتار فقر تاریخی نیستند، آنها نمی دانند که به نفعشان است که هر چه بیشتر باید آدمهایی چون ثابتی را بپوشانند و کتمانش کنند.
معمولا در همه جای دنیا چنین است که وقتی ستاره اقبال شکنجه گران افول می کند، خودشان سعی می کنند از گذشته سیاهشان فاصله بگیرند، هرگز درباره گذشته حرفی نزنند، چه بسا ازدواج می کنند و حتی نامشان را عوض می کنند و در جامعه گم و گور میشوند و اگر روزی هم شناخته شدند حداقل عملکردهای خودشان را به گردن سیستم می اندازند و مثلا اظهار پشیمانی و شرمساری و اینکه من مجبور بودم....
اما بین این سلطنت طلبها، گویی همه چیز برعکس است...!

♦️یاد آقای خلخالی افتادم که در اواخر عمرش تنها مانده بود! زمانی نامش رعب در دلها می افکند و در انتقام از مخالفانش، سر از پا نمی شناخت که حتی از اسبِ طاغوتی هم نمی گذشت چون زمانی به شاه سواری داده بود!
اما بزودی ستاره اقبال آقای خلخالی افول کرد، اصول گرایان او را طرد کردند، حتی صلاحیتش را برای نمایندگی مجلس رد کردند، آقای خلخالی یک مرتبه اصلاح طلب شد و کوشید به اصلاح طلبان نزدیک شود اما اصلاح طلبان، مخصوصا جوانترها او را راه ندادند، چون عار داشتند و گفتند:
مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.
در واقع گفتند:
دودِ تو بیشتر از گرمای تو است...!
و آقای خلخالی دم در کشید، انزوا پیشه کرد و در تنهایی مُرد...

♦️اما آقای ثابتی بی خبر از قضاوت تاریخ و قانونمندی های آن، به نظر می رسد که در یک گلخانه تنفس می کند گلخانه ای که فضای آن، اشباع از پهلوی پرستان با رسانه هایشان، با کانالهایشان، با مورخین دروغین و یا کتاب دزدشان(آقای قانعی فرد)...
و صد البته که اوضاع اسف انگیزِ مخصوصا اقتصادی امروزی که جوانان را عاصی کرده، بزرگترین موهبتی بوده که تا دوباره این ددان و دیوان و شکنجه گران پس از دهه ها آفتابی شوند...
این تفاوت در دختران دو جلاد نیز به چشم می خورد: در حالیکه دختر آقای خلخالی سعی کرد حداقل از سایه سنگین پدر بگریزد و از او فاصله گرفته، راهِ آبرومندانه خودش را رود، اما دختر ثابتی، پردیس خانم به وجود پدرش همچنان افتخار می کند و از او رونمایی می کند!.

♦️هیولایِ سادیستیِ درونِ تمامی جلادان عین هم هستند، مو نمی زنند، اما ظاهرشان می تواند متفاوت و حتی متضاد باشد، ممکن است ظاهرشان کریه باشند یا زیبا و شیک پوش مانند «ایرما گریس» شکنجه گر نازی که لقب «هیولا خوشگله» یافته بود، خانمی خوشگل و موبور که در یونیفورم نظامی ‌اس‌ اس‌ها حتی زیبایی اش دو چندان می شد!.
و البته آقای ثابتیِ خوشتیپ، بقول نویسنده ایی که اگر به خواهر آدم خواستگاری می آمد آدم نمی توانست نه بگوید...!
زمانی که یک خانه تیمی را کشف می کرد، بلافاصله کنفرانس مطبوعاتی ترتیب داده در صفحه تلویزیون ظاهر می شد و از فتح الفتوحش شرحی کشاف می داد با چهره ای آرام و طمانینه که انگار هیچ نسبی به همکارانش در آن پشت یعنی در کمیته مشترک ضد خرابکاری نمی برد هیولاهایی مانند محمدعلی شعبانی معروف به حسینی، تهرانی، منوچهر وظیفه خواه، هوشنگ ازغندی، فریدون توانگری معروف به آرش...!

♦️پرویز ثابتی معتقد بود که مردم ایران برای دموکراسی آمادگی ندارند لذا دادن آزادی و انتخابات آزاد برای مردم ایران را مضر میدانست. وقتی از می پرسیدند پس جواب نهادهای حقوق بشری غرب را چه بدهیم؟ می گفت: به جهنم...! بگذارید هرچه میخواهند بگویند، حتی اگر لازم بود سفارتخانه‌های آمریکا و انگلیس نیز بسته شود...!
او تمام جنایات و عملکردهای ضد بشری دستگاه تحت امرش را در دو کلمه خلاصه و توجیه می کرد:
«امنیت ملی». اما این حفظ امنیت سیستم بود نه امنیت شهروندان...

♦️به نظرم هر گونه کوشش برای تبرئه او و رونمایی از او بی فایده است، هر چند حافظ تاریخی مردم ایران ضعیف است اما با اینهمه، در نهایت، تاریخ در قضاوتش سخت منصف و بی رحم است و نام او همواره، مترادف و همزادِ «کمیته‌ی مشترک»، «اتاق تمشیت»، شکنجه‌، ناله‌ های جگرخراش قربانیان‌، بازجویی های بی پایان، و کابل، صندلی مشبک و شوک برقی‌...خواهد بود.

✅مرحوم پدرم همیشه می گفت:
«بیلدیرچینین شاهلیقی، داری خرمنی سووشونجادور...»
یعنی سلطنت بیلدیرچین تا پایان خرمنکوبی ارزن است بعد از برداشتن ارزن ، آوارگی و بی خانمانی بیلدیرچین نیز آغاز می گردد...

💥جنبشِ سیاهکل و سرنوشتِ متفاوتِ چریک ایرانی و فرانسوی...


✍️ علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️امروز 19بهمن سالروز آغاز سیاهکل است مخالفانش بر آن نامِ شورش گذاشته اند و موافقانش، جنبش. هر چند مردم خطه شمال با آن چریکها همراهی نکردند و قبل از رسیدن ژاندارمها، خودِ دهقانان شمال، آنها را دستگیر و طناب پیچ کرده و تحویل ژاندارمها دادند اما با اینهمه، میتوان آنرا جنبش نامید چرا که خواست آنها، خواستِ بخشی از جوانان عاصی ایران بوده و در نتیجه، با اعدام آنها، از بین نرفتند بلکه در سپهر سیاسی ایران و فضای دانشگاهها رشد کردند.
آنان، نمایندگان نسل شورشی و آرمان‌گرای دهه1960 و 1970م بودند که در فضای دیکتاتوری و خفقان، خشن ترین راه مبارزه یعنی تفنگ و سیانور و خون را برگزیده بودند...

♦️اما تقدس سلاح و سیانور در آن زمان، مختص ایران نبود بلکه در بسیاری از نقاط جهان با استقبال مواجه شده بود و زمانیکه آن موج و شَبَه وارد ایران شد مثل همه مفاهیم دیگر، رنگ ایرانی بخود گرفت.
در اینجا بر آنم نگاهی بیندازم به فرجامِ چریک فرانسوی و چریک ایرانی...
می خواهم ببینم فضای مختنقِ ایران و فضایِ آزاد فرانسه با جوانِ چریکشان چگونه برخورد میکنند؟! آیا فرصت میدهند تا آن شورِ جوانی سپری گردد و جای خود را به ایام پیری و تجدید نظر و تغییر بدهد؟!

♦️میانگین سنی چریکها به25 نمیرسید و هنگامیکه من به افکار قبل از 25 سالگی ام فکر میکنم از آنهمه خامی، خنده ام میگیرد...!
می دانم که آرمانشهر آنان، تخیلی و دست نایافتنی بود، اما سالمترین و بهترین جامعه به نظر من، آن خواهد بود که در آن، پیرانِ جامعه، به جوانانش فرصتِ جولان دهند، تا اشتباه بکنند و سپس، فرصت تجدید نظر و جبران اشتباهات بدهند، تا اشتباهاتشان را سکوی پرواز و استعلا سازند...

♦️اما طنز این نوع مبارزه چنین بوده که در آن، چه‌گوارا كشته‌ شد، شهيد و اسطوره‌ گشت‌، اما فيدل‌كاسترو پيروز شد ديكتاتور گرديد!...
آنان که کشته میشوند، به صورت چه‌گوارای مقدس درمی آیند،
اما آنانکه بقدرت میرسند به هيأت‌ استالين‌، مائو، پل ‌پت‌، كيم‌ ايل‌ سونگ‌ ‌درمی آیند!
اما آنانکه نه کشته شدند و نه با قوه قهریه بقدرت رسیدند، ماندند، تغییر یافتند و به هیئتِ رژی دبره یا فرخ نگهدار درآمدند!.

♦️مسعود احمدزاده خودش مترجم کتاب «انقلاب در انقلاب» رژی دبره بوده و استعاره «موتور کوچک» و «موتور بزرگ» را از رژی دبره گرفته بود که میگفت «موتور کوچک» یعنی چریکها با فدا کردن خود باعثِ بحرکت در آمدنِ «موتور بزرگ» یعنی مردم میگردند...
اما در ایران، «موتور بزرگ» از جایی دیگر و درست از نقطه مقابلِ چریکها بحرکت درآمد!

♦️رژی دبره نیز به مانند احمدزاده به صف چریکها پیوست و با چه گوارا همراه شد حتی دستگیر و تا آستانه اعدام رفت، اما با اعتراضات ژان پل سارتر، آندره مالرو، سالوادور آلنده، پابلو نرودا و پاپ پل ششم، از زیر تیغ دولت بولیوی رَست، عمر زیادی کرد، سرانجام، به عنوان مشاور میتران رئیس جمهور فرانسه راهی كاخ اليزه شد و به ایران سفر کرد البته با حضور صاحبان کمپانی‌های پژو، رنو، توتال، آلستوم و تله‌کوم در هتل های تهران!.
و در ایران هم فرخ نگهدار، از سرِ تصادف، زنده ماند و البته بقدرت نرسید! آواره شد و به سرزمین امپریالیسم سرمایه داری پناه برد، همان امپریالیسمی که در جوانی میخواست آنرا با بمب بترکاند!
می توان اسامی زیادی از این طایفه بر شمرد از مردگان و زندگانشان که یا چنان شدند و یا چنین گشتند...!

♦️رژی دبره برجسته ‌ترین نماد زنده نسل شورشی آرمان‌گرای دهه 1960 بود که امروز به این شکل در آمده!
اما مسعود احمدزاده وقتی پس از شکنجه های طاقت فرسای کمیته مشترک آریامهری، به جوخه اعدام سپرده شد، تنها 25سال داشت. نمی دانیم اگر به مانند رژی دبره، دهه پر تب و تابِ 1967را پشت سر میگذاشت و عمر دراز میکرد، چه تحولی در خطوط فکری چریکِ کشور جهان سومی ایجاد میشد؟!. شکی نیست که آن روحیه پویا و جستجوگرانه ای که او داشت، هرگز به محدوده تنگ و پوست گردویی چون «مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک» بسنده نمیکرد...

✅اما شوربختانه، جوامع استبدادی و جهان سومی، فرصتِ انتخابهای مجدد را برای جوانانشان نمی دهند این جوامع، انعطاف پذیر نیستند، خشن هستند.
این جوامع، مثل خانواده های فقیر و طبقه پایین را می مانند که در آن، فرصت زیاد وجود ندارد، فرصت جبران هم وجود ندارد و آدم با یک بار لیز خوردن، دیگر کمر راست نمی کند و برای همیشه به قعر بدبختی ها فرو می غلتد و سقوط می کند...

«تابلوی سیاهکل» که در آن، گوزن نماد چریک است و بیژن جزنی آنرا در سال 1350ش. در زندان عشرت آباد كشيده.

💥باد کردن و ذبح کردن...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» نوشته دکتر احسان نراقی را سالها پیش خوانده بودم اما امروزها که مصادف با سالگرد انقلاب 57 می باشد این کتاب را داشتم دوباره تورقی می زدم به نکته جالبی برخوردم که در زیر می آورم.
از احسان نراقی کتابهای دیگری نیز مانند «غربت غرب» یا «آنچه خود داشت» را خوانده بودم که هر دو به نظرم مزخرف و پرت آمده بود و در واقع فکر می کنم نوعی شبیه «غربزدگی» آل احمد بودند یا احمد فردید...

♦️اما برگردم به موضوع اصلی ام یعنی کتاب«از کاخ شاه تا زندان اوین». این کتاب حاصل هشت دیدار و گفتگوی احسان نراقی جامعه شناس با محمدرضاشاه در روزهای سقوط و فروپاشی پهلوی است که شاه می خواهد از جامعه شناس بپرسد که:
این مردم چه می خواهند؟ و چرا او را نمی خواهند...؟
البته شاه قبلا وقتی در اوج قدرت بود هرگز به چنین دیدارهایی تن نمی داد، قبل از این، او بیشتر صاحب منصبان کشوری و لشکری را به حضور می پذیرفت و آنهم نه برای گفتگو بلکه در برابر آنها ایستاده انگشتان شست را در جیب جلیقه اش گذاشته، گاها قدم می زد و صاحب منصبان کشوری و لشکری نیز در صف ایستاده، فقط با چشم او را همراهی می کردند...
اما اکنون که اسبِ چموش و سرکشِ قدرت او را بر زمین زده روبروی جامعه شناس نشسته و راهکار می طلبد!

♦️در اولین دیدار که در اول مهر 1357صورت گرفت، دکتر احسان نراقی می نویسد که صدای شعارهای تظاهر کنندگان از بیرون می آمد که ناراضی بودند و او را نمی خواستند...
شاه برگشت به من گفت: چرا این اطرافیان من، مرا از این نارضایتی های مردم آگاه نکردند؟
«چرا طبقه سیاسی بالا آمدن این سیلاب(انقلاب) را ندید و قادر به دیدن واقعیت ها نشد...ما که افراد خود را از میان فارغ التحصیلان بهترین دانشگاهای اروپایی و آمریکایی انتخاب کردیم، چگونه این مهندس ها و دکترهایی که از معتبرترین دانشگاههای غربی آمده بودند قادر نبودند مرا از قبل مطلع نمایند؟»

دکتر احسان نراقی پاسخ می دهد:
براینکه شما خودتان نمی گذاشتید که بگویند...!
(بنگرید ص33)

♦️یاد این داستان عمیق و گَزنده افتادم که گویند یکی از ملوک، شامگاهی به دهی در آمد. خروسی در آن وقت فریاد کرد. ملک این حال را به شگون بد گرفت و دستور قتل همه خروسها را داد. چون وقت خفتن در رسید، گفت: «باید که مرا وقت بانگ کردن خروس بیدار کنید.»
گفتند: ملک سلامت، پادشاه در این ده حتی یک خروس باقی نگذاشته، این آرزو چون میسر شود؟
(بحیره، محمود فزونی استرآبادی، تهران...ص43.)
و این سزا و فرجام دهشتناک تمامی دیکتاتورهای تاریخ است که تمامی خروسها را قلع و قمع می کنند تا هرگز بقول نیچه، آن خبرِ وحشتناک را نشنوند یا لااقل بموقع نشنوند!
بجای خروسها، یا مطبوعات یا افراد خردمند و منتقد، اطرافشان را جمعی متملق و چاپلوس فرا می گیرند و مدام بادش می کنند تا سرانجام برای پوست کندن آماده شود!.

♦️این اصطلاحِ باد کردن و سپس پوست کندن را خودم کشف کرده ام!
در روستایمان وقتی بچه بودم بارها دیده بودم که حیوانات را ابتدا باد می کردند، سپس پوستش را می کَندند، یعنی حتما باید اول خوب باد شود تا آسان پوستش کَنده شود، البته مردم ما، باد کردن را خوب بلدند!
هنگامیکه حسابی باد شد، آنوقت، کندن پوست آغاز میشود، و سپس، بیشتر از نزدیک مقعدش، بُرش را آغاز می کنند...

💥خواب و خیالاتِ واهی سلطنت طلبان...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️یادم می آید که در زمان انقلاب که بچه بودم، این سلطنت طلبها خجالت می کشیدند، رک بگویند من سلطنت طلب هستم، اما به میزانی که امروزه، اوضاع جامعه مخصوصا اقتصادی بدتر میگردد و نارضایتی مردم زیادتر می شود، این سلطنت طلبان پهلوی به همان میزان طلبکار می شوند...!
خیلی مضحک است که در هزاره سوم و دهکده جهانی، عده ای همچنان بدنبال خون ویژه و اسپرم خاص و وراثت و سلطنت هستند آنهم در کشوری که همواره همزاد استبداد و خودکامگی بوده.
هرگز یادم نمی رود که پدر خدابیامرزم همیشه این ضرب المثل ترکی را به عنوان نصیحت به ما می گفت:
«باشووا کول ده اله سن باری، اوجا کوللوکدن اله»!
ترجمه «اگر میخواهی خاکستر هم به سرت بریزی، سعی کن از جایی بلند بریز...»
و این سلطنت طلبان بجای انتخاب یک جای بلند و آینده، رفته اند از خیلی پایین و از اعماق تاریخ بر سر خود و جامعه ایران خاکستر می ریزند!.

♦️ما در تاریخِ ایرانِ بلازده مان، سراغ داریم که در آن، برخی شاهان و فرمانروایان، حتی دوران سلطنت شان چند ماه بیشتر از طول عمرشان می بود، چون قبل از تولد، تاج شاهی را بر روی شکم مادرِ حامله اش میگذاشتند....!
به نظرم، سورئالیستی ترین منظره خواهد بود که لحظه ای، تصور کنیم مثلا سرپاس مختاری و پزشک احمدی با آن آمپول مخصوص«انژکسیون» دوباره برگشته اند به زمان ما...!

♦️انگلیسیها که با کودتای سوم اسفند، رضاخان را بقدرت رساندند دوبار خواستند او را کنار گذاشته، شاهزاده ای از قاجاریه را بر سر قدرت بیاورند، بار اول زمانی بود که رضاشاه پول و امتیاز بیشتری از شرکت نفت ایران و انگلیس میخواست. در این زمان، ﻟﺌﻮ اﻳﻤﺮی(وزﻳﺮ ﻣﺴﺘﻌﻤﺮات ﻫﻨﺪوﺳﺘﺎن) ﺑﻪ اﻳﺪن(وزیر خارجه بریتانیا) ﻧﻮﺷﺖ:
«ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﻜﻦ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺰاده ﺣﺴﻦ ﻗﺎﺟﺎر، ﺷﺎه ﻣﺸﺮوع اﺳﺖ و در ﻛﺸﻮر ﻣﺎ ﺑﺳﺮ می ﺑﺮد و ﻫﺮ وﻗﺖ ﻻزم ﺑﺎﺷﺪ میتوانیم او را به اﻳﺮان ﺑﻔﺮﺳﺘﻴﻢ»
انگلیسیها این پیشنهاد را به شورا گذاشتند اما در نهایت منصرف شدند چون تردید داشتند که با حمایت ایرانیان مواجه گردد.
یکبار دیگر نیز در سقوط رضاشاه، انگلیسیها به فکر بازگرداندن حمیدمیرزا پسر(ولیعهد محمدحسن میرزا) افتادند، اما وقتی به سراغش رفتند دیدند که تابعیت انگلیسی پذیرفته، ﻧﺎم دیوید دروماند را ﺑﺮﮔﺰﻳﺪه و در استخدام ﻧﺎوﮔﺎن بریتانیاست و عجیبتر اینکه، اصلا فارسی بلد نیست! یعنی دقیقا مانند نور پهلوی امروز که نمی تواند بدرستی فارسی صحبت کند...!

♦️جالب است که حمیدمیرزا یا همان دورموند در1336ش به ایران آمد و در کنسرسیوم نفت مشغول شد، او که کاملا تربیت اروپایی دیده و مخالف سلطنت بود، وقتی با خلقیات ایرانیانِ غرق در رشوه و فساد و تملق آشنا شد، بیزار گردید!
فساد، کل کنسرسیوم نفت را فراگرفته بود و او حتی فامیلهای قاجاری در ایران را نیز نتوانست تحمل کند و بقول خودش:
«تقریباً همه آنها مشغول همان کاری بودند که مردم در ایران انجام می ‌دادند...»!
حمید میرزا یا دورموند که در محیط دمکراتیک بزرگ شده بود، برعکسِ ایرانیان ریاکار و متملق، پوست ‌کنده از اوضاع انتقاد میکرد که البته بزودی گذرش به دباغ خانه یعنی «اداره اطلاعات شهربانی» افتاد و کارش به بازجویی و استنطاق کشیده شد!.

♦️هشتاد سال پیش، آنتونی اﻳﺪن وزیر خارجه بریتانیا در 1320ش سخنی در مورد حمیدمیرزا پسر ولیعهد قاجاری گفته بود که امروزه در مورد نور پهلوی، دختر ولیعهد پهلوی صادق است! گفته بود:
«این از درک من خارج است که چگونه ممکن است شاه شاهان، اهمیتی به دودمان خود ندهد و حتی زبان کشور خود را نداند...»!
و همچنین گفته بود:
«در تاریخ ایران هیچ موردی از بازگشت سلسله قدیمی وجود ندارد...»

♦️شباهتهای فرزندان هر دو ولیعهدِ تاریخ انقضایِ ایران یعنی دورموند و نور شگفت انگیز است:
نسل نوه ها دیگر پرونده سلطنت‌ و سرزمینِ آبا و اجدادی را می بندند و بدنبال زندگی خود می روند. با گذشت زمان، پیوندهای تاریخی ، معنوی و عاطفی شان با فرهنگ آبا و اجدادی گسسته میشود پیوندهائیکه عینا مانند دندانها لق میگردند و کم کم افتند...!
اما در این میان، گروهی بی آنکه گذر زمان و اقتضائات آنرا دریابند، همچنان به اوهام و خیالات گذشته چسبیده و بقول شهریار:
«آما حیف کور توتدوغون بوراخماز».
ولی افسوس، انسان کور چیزی را که چنگ زده ول نمی کند...

💥روشنفکری که در تاریخ معاصر بیشترین فحش ها را خورده...!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️امروز سالروز درگذشت سيدحسن تقی ‏زاده است در سال ۱۳۴۸ش.
تقی زاده یکی از کسانی است که بیشترین سهم را در نوسازی ایران و دریافت مفاهیم مدرن غربی داشته، رجلی سیاسی با زندگی طوفانی که بارها در پستهای مهم سفارت، وکالت مجلس، وزارت...از مشروطه تا زمان مرگ بوده همچنین، دستی در ادبیات داشته و دست کم شش زبان بلد بوده ...اما با اینهمه، کمتر رجل سیاسی و روشنفکری و منورالفکری به اندازه او فحش خورده و دشنام شنیده...!
گروههای مختلف حتی متضاد به تقی زاده دشنام و لعنت فرستاده اند:
هم علما و طرفداران شیخ فضل الله به او لعنت فرستاده اند، هم تمامی گروههای چپ و حزب توده، هم امثال جلال آل احمدها و علی شریعتی ها و هم در زمان ما همشهریان ترکِ هویت طلب ما...

♦️دکتر علی شریعتی می گفت من از دو تا «ت» بدم می آید: یکی تاریخ و دومی تقی زاده...
طفللکی تقی زاده، که نام خانوادگی اش با «ت» شروع می شد...!
علما و طرفداران شیخ فضل الله نوری حق دارند به تقی زاده حمله کنند چون تقی زاده به همراه دو نماینده دیگر تبریز در مقابل شیخ فضل الله و خواستهای او ایستاد !
تقی زاده، اولین خطر را در مجلس اول مشروطه در مصاف با شیخ فضل الله نوری کرد یعنی در جریان درخواست شیخ مبنی بر اصل دوم متمم قانون اساسی و گنجاندنِ نظارت پنج تن از علما بر قوانین مجلس برای همیشه.
در آن زمان، تقی زاده 27سال بیشتر نداشت و از تبریز نماینده بود. او به همراه دو نماینده دیگر تبریز یعنی فرشی و صادق مستشارالدوله، خطر مخالفت را بجان خریدند و در حالیکه کل مجلس، مرعوب گشته و هیچکس جرات ابراز مخالفت نداشت، تنها این سه تن با درخواست شیخ فضل الله، مخالفت کرده و رای مخالف دادند.
در مورد خطر این مخالفت، مستشارالدوله در نامه ای به مرحوم ثقه الاسلام تبریزی می نویسد:
«...دانستیم که ۶۰ نفر طلبه مسلح را آقا شیخ فضل الله در حیات مجلس نگه داشته که در صورت لزوم به قوت بازوی آنها مقصود خود را پیش ببرد».
(نامه مستشارالدوله به ثقه الاسلام تبریزی: زندگینامه شهید نیکنام ثقه الاسلام تبریزی...ص172)
اصل «نظارت مجتهدین بر مصوبات مجلس» هر چند با اکثریت آرا مجلس اول تصویب شد اما تنها سه تن یعنی تقی زاده، فرشی و مستشارالدوله با آن مخالفت کرده و از سوی شیخ، تکفیر شدند و در آن زمان به «سه تفنگدار» معروف شدند.
آنها برای حفظ جانشان مجبور می شدند شبها در مجلس بخوابند...!

♦️در سالهای اخیر، دوستان تُرک(موسوم به هویت طلب) ما، از مخالفان سرسخت تقی زاده به شما می آیند. اینها بدون در نظر گرفتن فضای سیاسی تقی زاده، تنها به دو یا سه عنوان کلی بسنده می کنند: مثلا تقی زاده فراماسون، دشمن قاجاریه و بدنبال «استبداد منور» یعنی رضاشاه و یا طرفدار زبان واحد بوده...
که البته فراموش می کنند که تقی ‌زاده، جزوِ پنج نفری بوده که در هنگام تصویب ماده واحده در 1304ش در مجلس پنجم، جانشان را بر کف دستشان گرفتند و با تبدیل رضاخان به رضاشاه مخالفت کردند چون بدرستی آنرا خلاف مشروطیت می دانستند.
ما می دانیم که قرارداد نفتی 1933م بین تقی زاده از ايران و سر جان كدمن و ويليام فريزر از طرف شركت نفت انگليس و ايران در زمان رضاشاه امضا شد و سهم ایران از 16 به 20درصد رسید، اما این قراداد 32ساله تا سال1372تمدید شد.
به نظرم تمدید قرارداد به نفع ایران نبود، چرا که اگر به نفع ایران میبود در آنصورت، تقی زاده نقش خود را بعدها در انعقاد قرار انکار نمی کرد و در مجلس شانزدهم نمی گفت که من آلت فعل رضاشاه بودم. این کلمه «آلت فعل» بعدا اسباب خنده شد...!

♦️در زمان امضای قرارداد نفت، تقی زاده وزیر دارایی بود، هر چند امضای قرارداد نفتی از سوی تقی زاده به نفع ایران نبود اما هیچ دکل نفتی گم نشد...!
تقی زاده یک عمر در مسندهای مهم دولتی بوده: بارها نماینده مجلس، سفیر، رئیس مجلس سنا و چند بار وزیر ...شد اما هیچ چیز در زندگی نداشت و حتی در پیرانه ‌سری، برای مداوای بیماریش، مجبور شد کتابخانه‌ شخصی اش را بفروشد!.
ساواک در گزارش خود از تقی زاده، می نویسد که «تقی زاده تقریبا هیچ چیز ندارد».

و چنین پاکدامنی در کشوری چون ایران واقعا جزو نوادر است...!

💥هزاران بدری زیبا...


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

🌾بدرالملوك دختر شاهزاده ظهيرالسلطان بود که همسر احمدشاه شد، در آن ايام ملكه جهان، مادر احمدشاه براى پسرش، در صدد پيدا كردن همسر برآمده به تنها مدرسه دخترانه تهران رفته و از میان دختران، بدری را که دخترى ۱۲ ساله و بسيار زيبا بود انتخاب کرد.
احمدشاه 17ساله نيز پس از ديدار، او را پسندیده و ثمره اين ازدواج دخترى شد به نام ايراندخت.
نقل است که علاقه احمدشاه به بدرالملوک زیبا چنان بود که اغلب او را به تالار آیینه کاخ گلستان می برد و به انعکاس عکس او در آینه‌ها نگریسته، می‌گفت:
«در اینجا من فقط یک بدری ندارم، بلکه هزاران بدری دارم...»
اما تلخترین و تحقیرآمیزترین روز زندگی بدری خانم در همین کاخ گلستان رخ داد یعنی در همان روز تغيير سلطنت از قاجاریه به پهلوى که هرگز آن روز را فراموش نکرد.

🌾به محض اینکه رضاخان آن «ماده واحده» مربوط به الغای سلسله قاجاریه را در 9آبان 1304ش به زور قزاقانش از تصویب مجلس پنجم گذراند، به سرلشکر عبدالله طهماسبی دستور داد بدری خانم و تمام زنان حرم احمدشاه و ولیعهدش را از قصر بیرون کند. سرلشکر عبدالله طهماسبی با قزاقان وارد کاخ گلستان شده و در سرمای زمستان، زنان حرم را در حالیکه گریه و زاری می کردند از قصر بیرون کرد و البته پس از اخراج زنان حرم احمدشاه، در 6بهمن 1304ش رضاشاه خانواده خودش را در آنجا اسکان داد و محمدرضا و خواهرانش و مادرش به كاخ گلستان اسباب کشی کردند و در عمارت بلور ساكن شدند که كلاسهاى درس محمدرضا در همين عمارت تشكيل می شد.

🌾محمدحسن ميرزا وليعهدِ احمدشاه را نیز در همان شب با خشونت و بى‌نزاكتى، تحت الحفظ به مرز برده از كشوربيرون کردند، حتی او را تفتيش بدنی كردند که چیزی با خود نبرده باشد و او با خودرو رولزوريس سفيد رنگش راهى مرز شد تا به اروپا رود.
بدری زیبا نیز به همراه سایر افراد خانواده به پاریس نزد شوهرش رفت.
وقتی احمدشاه در 1308 فوت کرد بدری بیوه آنقدر در غربت درنگ کرد تا سقوط رضاشاه رسید و بعد از شهریور 1320ش و تبعید رضاشاه از ایران، بدری به ایران بازگشت اما در تمام عمرش هرگز آن تحقیر رضاخان را در زمستان 1304ش فراموش نکرد.
در طبقه سوم آپارتمانی در ميدان ۲۴ اسفند(انقلاب فعلى) به صورت بسیار ساده زندگی می‌کرد و چون پنجره آپارتمانش رو به «میدان ۲۴ اسفند» بود و مجسمه رضاشاه به خوبى ديده می شد بدری خانم براى اينكه چشمش به اين مجسمه نيفتد، اين پنجره را حتى در تابستانها هم باز نمى‌كرد و پرده‌ها را نيز كنار نمی زد.

🌾 بدری خانم در ۲۱ ارديبهشت ۱۳۵۸ درگذشت، یعنی آنقدر زنده ماند تا پایان سلسله پهلوی و سرنگونی آن مجسمه را که آن همه از آن نفرت داشت با چشم خود دید، آن هم نه یکبار بلکه دوبار!
آن مجسمه یکبار در زمان دولت دکتر مصدق سرنگون شده بود که دوباره با کودتای آمریکایی انگلیسی، بجای خود برگشته بود و بار دوم نیز در زمان انقلاب...

💥والله این مردم جن دارند!


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

✅اخیرا برخی از گروههای فرهنگی، ورزشی و هنری ، سیاسی... به هشتک «من وکالت‌ می‌دهم» پیوسته و به شاهزاده پهلوی وکالت داده اند که آنانرا به رستگاری هدایت کند...!
این مرا برد به یکصد سال پیش یعنی 9 آبان 1304 که رضاخان میخواست با گذراندن ماده واحده در مجلس، انقراض قاجاريه و ظهور پهلوی را رقم بزند که البته، فرماندهان لشکری، مدام از ایالتها و ولایتها بنام مردم، تلگراف به مرکز می فرستادند و خواهان لغو قاجار و سپردن امور به رضاخان میشدند...

♦️والله این مردم جن دارند! مخبرالسلطنه مینویسد که« سيدابوطالب جن ميگرفت و پيش زنها احترامى داشت روزى باتفاق ظهيرالدوله بديدنش رفتيم، وارد که شديم ابدا اعتنا و خوش باشى نكرد، متوجه زنى بود كه آمده بود آقا جن اش را بگيرند، تا چند نوبت دست در سينۀ آن زن كرد و گفت جن تو خيلى حرامزاده است در ميرود، تا آخر، جن را از بغل آن زن گرفت در شيشه ‌اى كرد، درش را محكم بست، آن زن يك اشرفى روى آستانه گذارد و رفت، آنگاه آقا رو به ما كرد، برخاست تواضع كرد و سفارش شربت و شيرينى داد.
ظهيرالدوله گفت اين ديگر چه بازى است؟
گفت: اين مردم جن دارند بعضى را شما ميگيريد بعضى را هم من، پس بگذارم همۀ جن‌ها را شما بگيريد؟»
(خاطرات و خطرات...ص۸۸)

♦️خانم یاسمین پهلوی ، همسر شاهزاده رضا پهلوی نیز در صفحه اینستاگرامش شعار داد که:
«مرگ بر سه فاسد
ملا، چپی، مجاهد»
آدم از این ملکه مادر! تعجب می کند که یکصدسال پیش که 90درصد ایرانیان بیسواد بودند که پدربزرگش رضاشاه قزاق بود، که اروپا ندیده بود، که از پادگان آمده بود، اما حداقل در ابتدای کار دم از جلب و تحبیب می زد و تنها پس از کسب قدرت، مشت بر دهنها زد و دندان روزنامه نگار را شکست...
اما این عروس او یعنی ملکه یاسمین در همان ابتدا شعار مرگ می دهد کسی که نزدیک به نیم قرن زیستن در اروپا، مهد دمکراسی و پلورالیسم...از همان ابتدا از مرگ سخن می گوید که گویی زندگی در مهد دمکراسی و فضای پلورالیزم، کوچک ترین تاثیری در ملکه نگذاشته که مثلا باید سمبل وحدت باشد و ادای مادر آحاد مختلف مردم ایران و...!

♦️رضاشاه در اواخر کارش و پس از رسیدن به پشت بام، مخالفان را قلع و قمع میکرد که وقتی به او خبر می دادند که فلانی در زندان زنده است نهیب می زد که «مگر ده سال کافی برای مردن او نیست؟ مگر مهمانخانه ساخته ام»
اما یاسمین خانم از همان اول کار، با شداد و غلاظ، دم از مرگ و تصفیه می زند! هنوز یک پیاله آب ندیده آماده شنا میگردد...!
و وقتی آدم این شعار او را با پدربزرگش در ابتدای کارشان مقایسه می کند یاد این مثل ترکی می افتد که بابا:
پوخا گوره تزه ک...!

♦️به نظر می رسد که از آن طایفه قجریِ ملیجک بازی و ببری خان و حرمسرا و زنان تنبان فنری، حداقل یک عباس میرزا در آمد که پس از 30 سال مبارزه با روسها و شکست، از غیرتِ آن شکست آرزوی مرگ کند و دق کند، اما از این طایفه پهلوی نه تنها کسی درنیامد و خُردک شرری بجای نماند بلکه مصداق کامل سخن «تاليران» در انقلاب فرانسه شده اند که در خطاب به بازگشت اشراف فرارى كه خواهانِ امتيازات قبل از انقلاب بودند گفته بود:
«آنها نه فقط چيزى نياموخته ‏اند بلكه همه چيز را نيز فراموش كرده ‏اند!»...

♦️امروزه هیچ چیز غم انگیزتر از حال و روز فرزندانِ ایران خانم نیست، فرزندانی که پدرانشان در 120سال پیش، میخواستند با انقلاب مشروطیت، طرحی نو در اندازند، قدرت را از عرش بر فرش کشیده و پاسخگو کنند اما امروزه در دنیای مک لوهان در این زمستان پر ملال، چنین به حضیض افتاده اند که حال و روزشان کم کم شبیه احوالِ مردم طوس میگردد در نامه تضرع آميز غزالی به سلطان ‌سنجر...!

♦️این مردم، همیشه خوب شتر را به پشت بام می برد، اما فقط نمی تواند آنرا پایین بیاورد!
و مشکل اصلی همین هست، چون تاریخ ایران نشان داده که طرف از طرق مختلف مثلا «وکالت دادن»، از طریق ماده واحده و از طریق نردبان رای و صندوق که به پشت بام می رسد دیگر نمی خواهد پایین بیاید!
حتی با آن نردبانی که بالا رفته، نردبان را نیز با خود به پشت بام می کشد و آنقدر در آن بالا می ماند و از فساد سنگین میگردد که سرانجام سقفِ خانه بر سر صاحبان اش آوار میگردد!

✅عروس رضاخان(ملکه یاسمین)، هنوز خرش از پل نگذشته و به پشت بام نرسیده و از سیم خاردار کاملا رد نشده، خوب ماهیت و منویات خانوادگی را هویدا می کند...! 👇👇👇