💥خاطره ایی از دوران نویسندگی ام...
پیج اینستاگرام مرادی مراغه ای:
@ali_morady_maragheie
✅کتابهای یک نویسنده مانند بچه های اوست پس باید در نوشتن مخصوصا در مورد حوادث تاریخی و شخصیتها، وجدان خود را قاضی کند و برای خوش آیند یا بد آیندِ کسی یا گروهی یا سیستمی ننویسد چون ممکن است پس از زمانی، باعث شرمندگی اش گردد، همچنانکه در مورد بچه های خلافکار، پدر سعی می کند منکر آن بچه اش گردد اما در مورد فرزندِ موفق اش، با افتخار می گوید فرزند من است...
اما هر نویسنده و یا پدری، در مورد بچه هایش یا کتابهایش، دارای خاطراتِ تلخ و شیرین زیادی است و نوشته ی زیر، یکی از خاطرات من است در مورد یکی از بچه های خوبم...
🌾در سالِ 1377 دوران تب و تاب اصلاحات آقای خاتمی، 30ساله بودم و تازه از رساله ام(در رشته فلسفه غرب) دفاع کرده به رشته تاریخ نقل مکان کرده و شروع کرده بودم به نوشتن کتاب «فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه وری» و شبانه روزی 10 الی 12 ساعت روی کتاب کار میکردم. همچنین، در همین زمان، مسئول یکی از کتابخانه های دانشگاه تهران بودم و یک اتاق مجردی در خوابگاه دانشجویان داده بودند که در آنجا می ماندم...
در اتاقهای خوابگاه دانشجویی، گوشی تلفن نداشتیم یک پیرمردی را تلفنچی خوابگاه کرده بودند که هرکسی از دوستان و یا خانواده دانشجویان از تهران یا شهرستانها زنگ می زدند پیر مرد با بلندگو، دانشجو را صدا می کرد و آن دانشجو می رفت در اتاق تلفنچی صحبت میکرد.
🌾برخی مواقع، اتفاقاتِ عجیب و جالبی می افتاد مثلآ برخی از دانشجوها شیطنت کرده از بیرون تماس می گرفتند می گفتند با «جیمز کامرون» کار داریم (به خاطر فیلم تایتانیک در آن زمان) یا با «صمد مرفاوی» کار داریم! یا با «علی دایی»...!
پیرمرد تلفنچی ما هم که این اسامی را نمی شناخت طبق وظیفه، ناگهان با بلندگو اعلام می کرد که:
آقای علی دایی تلفن...!
یک مرتبه شلیکِ خنده از تمام اتاق ها و طبقات ساختمان بلند می شد...و چون آقای جیمز کامرون یا علی دایی هم که نمی رفت پای تلفن!. در نتیجه، پیرمرد تلفنچی، هی با عصبانیت تکرار می کرد و هر از یک دقیقه می گفت: علی دایی تلفن! و هر بار، شلیکِ خنده در کلِ ساختمان می پیچید...
در این اوضاعِ پر سرو صدا و مزاحمت ها، بنده هم مشغولِ ادای وظیفه فرهنگی و نوشتن کتاب «فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه وری» بودم و می خواستم کتابم کاملا علمی و منصفانه از کار درآید!
🌾یک رفیقِ شوخ طبع شیرازی داشتم که وکیل بود و گاهگاهی از شیراز به تهران می آمد و شبها در اتاق من می ماند و قبل از آمدن، اول زنگ می زد که ببیند آیا در خوابگاه هستم یا نه...؟
یک شب، یک مرتبه، پیرمرد تلفنچی ما اعلام کرد: سیدجعفر پیشه وری تلفن...!
تعجب کردم و البته هیچکس نخندید...بار سوم و چهارم دوباره با بلندگو اعلام کرد آقای سیدجعفر پیشه وری، تلفن...!
من که 4 یا5 گونی کتاب، روزنامه، سی دی...در مورد پیشه وری از همه جای ایران و حتی خارج از ایران جمع کرده بودم، کنجکاو شدم که ببینم این سیدجعفر پیشه وری چه کسی است که بلندگو مدام صدا می کند، رفتم باجه تلفن و به پیرمرد گفتم گوشی را بده من صحبت کنم. گوشی را که گرفتم دیدم این رفیقِ شوخ طبعِ شیرازی ام است که می خواهد بیاید پیش من!.
مکالمه که تمام شد پیرمرد خطاب به من گفت: آقای پیشه وری، چرا زودتر نمی آیی و ما را معطل می کنی؟!...
دفعات بعد، دیگر یاد گرفته بودم تا بلندگو اعلام می کرد: آقای پیشه وری...بلافاصله خودم را می رساندم به اتاقک تلفن...!
البته این رفیقِ شیرازی ام، کم کم در آخر کتابِ من، به رشته تاریخ و پیشه وری و موضوع فرقه علاقمند شده بود.
🌾جالب اینجاست که وقتی این کتاب توسط نشر اوحدی در تهران چاپ شد و جزو پر فروشترین ها گشت، برخی که مخالف و ضدِ فرقه دمکرات و شخص پیشه وری بودند به آقای مرواریدی (مدیر نشر اوحدی) زنگ زده گفته بودند که این کتاب حجیم و با این همه منابع ارجاعی را این آدم با این سن کم(31سال) نمی تواند بنویسد... این کتاب را گروهی نوشته و به نامِ علی مرادی مراغه ای چاپ کرده اند...
به ناشر گفتم راست می گویند. این کتاب را به کمکِ آقایان: جیمز کامرون، صمد مرفاوی و علی دایی نوشته ام البته گاهگاهی هم، خودِ سیدجعفر پیشه وری به کمکم می آمد...!

این وبلاک توسط دوستداران استاد علی مرادی مراغه ای ایجاد شده و حاوی نوشته ها و مقالات و معرفی کتابهای ایشان می باشد...