بیگانه ای میان امواج انقلاب اکتبر نسل کشی در قفقاز و انقلاب گیلان

برخی انسان ها، در طول زندگی کوتاه و یا بلند خود، در مسیر رویداد و یا رویدادهائی قرار می گیرند که تاریخی است. حتی ممکن است در جریان این رویدادها جان خویش را از دست بدهند. "یان کولارژ" از جمله این افراد نادر است. در روزهای انقلاب اکتبر 1917 روسیه، یک خبرنگار امریکائی بنام "جان رید" در مسکو شاهد 10 روز منجر به پیروزی انقلاب اکتبر بود و نخستین خبرنگاری بود که توانست با رهبر آن انقلاب "لنین" مصاحبه کند. او بعدها خاطرات خود را از انقلاب اکتبر منتشر کرد که ترجمه فارسی آن به همت زنده یاد "رحیم نامور" دبیر "خانه صلح" ایران در کوران جنگ دوم جهانی ترجمه و منتشر و بارها نیز تجدید چاپ شد. آنچه را او به چشم دیده بود، روزهای انقلاب در مسکو بود. نویسنده بزرگ روس "شلوخف" بعدها دو رمان بزرگ درباره انقلاب و سالهای پس از انقلاب روسیه نوشت با نام های "دُن آرام" و "زمین نوآباد" که این دو کتاب نیز در سالهای پیش از انقلاب ایران ترجمه و منتشر شد. اما، این همه آنچه که در انقلاب اکتبر گذشت نبود، زیرا بخش ناگفته این انقلاب که از درون آن جمهوری های متحد در اتحاد جماهیر شوروی در آمد را شامل نمی شد. یعنی قفقاز، آذربایجان، ارمنستان، قرقیزستان، ترکمنستان و...

"یان کولارژ" که از سرزمین "چک" (بعدها جمهوری چک") برای تحصیل به سن پترزبورگ اعزام شده و دانشگاه نظامی را در رشته مهندسی نظامی به پایان برده و با درجه افسری مشغول خدمت در ارتش تزاری می شود که انقلاب اکتبر در میگیرد.

انقلاب را از نزدیک می بیند و مدتی بعد به قفقاز اعزام می شود. آنچه او در قفقاز می بیند با آنچه که در مسکو و سن پترزبورگ دیده قابل مقایسه نیست. سقوط حکومت های فئودالی زیر فشار انقلابی که نسیم آن از مسکو به طرف قفقاز در حرکت است و قتل عام هائی که ملیت های منطقه از یکدیگر می کنند، بی آن که این کشتارها ارتباطی به انقلاب اکتبر داشته باشد. آنچه او به چشم می بیند وحشتناک است. چنان که ابعاد آن را شاید بتوان با نسل کشی در افریقا و یا یوگسلاوی پس از جنگ سرد مقایسه کرد. این رویداد دومی است که "یان کولارژ" ناخواسته در جریان آن قرار گرفته و به چشم خویش می بیند. اما این هنوز پایان سرنوشتی نیست که در مقابل پای او قرار می گیرد. او پس از برقراری حکومت شوراها در آذربایجان و قفقاز، همراه یک کشتی که از طرف حکومت جدید شوراها سلاح و مهمات نظامی برای جنبش کمونیستی گیلان حمل می کرده، از طریق دریای خزر وارد بندر انزلی می شود، اما پیش از رسیدن به ساحل در همین کشتی یک کودتا می شود. فرمانده کمونیست کشتی که سلاح ها را برای حکومت کمونیست های مستقر در رشت حمل می کرده در داخل کشتی توسط همکاران نظامی اش بازداشت می شود و آنها که وی را بازداشت کرده بودند سلاح ها را به جای آن که به کمونیست ها و "حیدر عمواغلی" در رشت برسانند، آنها را در اختیار میرزا کوچک خان جنگلی می گذارند.

بدین ترتیب، "یان کولازژ" پس از انقلاب اکتبر وصل می شود به انقلاب گیلان و جنبش جنگل و در کنار میرزا کوچک خان قرار می گیرد. شرح دیدارها و ملاقات هایش با کوچک خان از فصول خواندنی خاطرات اوست. او سپس با حیدرعمواغلی از نزدیک آشنا می شود و در کنار وی نیز قرار میگیرد. روزی که حیدر عمواغلی با توطئه میرزا کوچک خان و یا همکاران او ترور می شود، دقایقی پیش از ترور با عمواغلی ملاقات داشته و از فاصله ای کم شاهد این ترور می شود! میرزا کوچک خان به طمع فتح شهر رشت با حکومت گیلان می جنگد و حیدرخان قربانی این خیال خام میرزا کوچک خان می شود، اما دزد سوم در کمین است. رضاخان قزاق که پله های قدرت را یکی پی از دیگری فتح می کرده و در به هم انداختن حیدرخان و میرزا کوچک خان نقش داشته، پس از کشته شدن حیدرخان و از هم پاشیدن جبهه کمونیست ها، جنبش جنگل را محاصره کرده و سرنوشت تلخ میرزا کوچک خان آغاز می شود. یان کولارژ شاهد این تراژدی نیز می شود. تراژدی مجروح شدن میرزا و بریده شدن سر او!

بحث از قرار گرفتن عجیب برخی انسان ها در برخی حوادث تاریخی بود. اما برخی انسان ها نیز، در جریان حوادث کوچکتری قرار می گیرند که آن نیز در تاریخ ماندنی است. از جمله سرنوشت یادداشت های یان کولارژ از آنچه در انقلاب اکتبر و انقلاب جنگ دیده بود. یان کولارژ سرانجام از گیلان خود را به عثمانی و از آنجا به آلمان و سپس به کشورش "چک" می رساند. خاطراتش را می نویسد و نزد همسرش می گذارد. سالها پس از در گذشت کولارژ، همسر او بصورتی کاملا اتفاقی با یک ایرانی آشنا می شود بنام "رضا میرچی".  با هم درباره ایران صحبت می کنند و همسر کولارژ می گوید که شوهرش در ایران بود و یادداشت‌هائی نیز در باره سالهای حضورش در ایران دارد. یادداشت های کولارژ، به این ترتیب از صندوق خانه در آمده و در اختیار "میرچی" قرار میگیرد. در ایران محمد خاتمی رئیس جمهور می شود و فضای سیاسی باز می شود. فصل پر شکوفه چاپ کتاب به همت دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد او بود آغاز می‌شود. میرچی یادداشت های کولارژ را به فارسی ترجمه کرده و با عنوان "بیگانه ای در کنار کوچک خان" در1650 نسخه منتشر می کند. چه تعداد فروش رفت؟ نمی دانم. هنوز در کتابفروشی ها هست؟ نمی دانم. بعید می دانم آنچه چاپ شده فروش رفته و کار به تجدید چاپ کشیده شده باشد. کتاب 324 صفحه است به همراه شماری عکس از ژنرال های ارتش تزاری و کوچک خان جنگلی و شورای حکومتی گیلان! خلاصه کردن 324 صفحه در حد گزارشی که می خوانید کار آسانی نبود، بویژه که باید مهم ترین نکات تاریخی این خاطرات از قلم نمی افتاد. هم درباره نهضت جنگل و جمهوری گیلان و هم در باره وقایع قفقاز و کشتارهای دهشتناکی که می خوانید. بویژه برای آنها که تصور می کنند هیچ انقلابی باندازه انقلاب ایران همراه با کشتار و خیانت و جنگ و ترور، جنگ های محلی و منطقه ای و ... همراه نبوده است. آنها با دقت بیشتر بخوانند!

 


 

«... تا سال 1914 در پتروگراد زندکی می کردم. آنجا مثل سایر هموطنانم در روسیه در کارخانه «الکترو آرمات» با سمت کارگر فنی مشغول به کار بودم. شهروندان چکسلواکی بسیاری در پتروگراد زندگی می کردند و در خیابان زونی گورودسکا انجمنی با نام «انجمن خودکفائی چک» داشتیم.

 

اعلان جنگ روس در حمایت از صربستان در پتروگراد شادی فراوانی برای صرب های مقیم آن جا به همراه داشت. برعکس، خشم مردم نسبت به اتریش و آلمان هنگامی به اوج خود رسید که آلمان در روز اول ماه اوت و اتریش در پنجم همان ماه به روسیه اعلان جنگ دادند. در همان روزهای اول مردم در و پنجره های سفارت آلمان را خرد کردند، ولی سفارت اتریش با دفاع قزاق هائی که در خیابان اطراف آن مستقر شده بودند به چنین سرنوشتی دچار نشد. هر روز جمعیت زیادی با در دست داشتن نمادهای دینی، علامت ها، تصاویر خانواده تزار و پرچم های مختلف در خیابان ها راه پیمائی می کردند.

 

 

روز یکشنبه 21 اوت 1914 چهل سرباز چک از ایستگاه راه آهن سارسکوسلسکا به کیف فرستاده شدند. در آنجا می بایستی به افرادی که از دیگر نقاط روسیه می آمدند بپیوندیم. من نیز در بین این چهل نفر بودم.

ناراحتی زخم معده داشتم. پزشک پس از معاینات مقدماتی تصمیم گرفت که مرا برای معالجه به پتروگراد بفرستد. روزی یکی از آشنایانم را دیدم. اصرار ورزید که نزد بادمایف بروم، زیرا بیشتر از همه پزشک های آنجا چیز سرش می شد.

 

در ابتدای سال 1915 دعوت شدم تا به عنوان تکنیسین در صنایع نظامی مشغول به کار شوم. هنوز کاملا بهبود نیافته بودم.

 

جنگ سال 1914 نشان داد که صنعت نظامی روسیه به هیچ وجه از توان کافی برخوردار نیست. ذخیره اسلحه و مهمات بسیار اندک و تقریبا قابل چشم پوشی بود، روی واردات از خارج نمی شد حساب کرد. در نتیجه، کمبود اسلحه و مهمات بسیار زود آشکار گردید. آلمان، برعکس، در زمان صلح به فکر بهره گیری از کارخانه های معمولی در صورت بروز جنگ بود و به همین سبب برای هر کارخانه از پیش وظیفه ای جهت ساخت قطعاتی در زمان جنگ تعیین شده بود. روسیه تمامی صنایع در شروع کار خود در دست خارجیان بودند و بسیار مشکل می شد آنها را از پیش برای نیازهای جنگ آماده کرد.

 

در سال 1914 جلسات فوق العاده ای برای رفع کمبودها تشکیل شد. که نتیجه آن ها بنیان گذاری کمیته صنایع نظامی به ریاست ن.ی. گوچکوف بود. صنایع به حالت آماده باش در آمدند. باید سریع و با همه ظرفیت کار می کردند و به ارتش وسیله می رساندند.

جهت آموزش برای ساخت نارنجک دستی مدت کوتاهی به کارخانه دولتی که قبلا کار خود را جهت تولید اولین نمونه ها در سال 1914 شروع کرده بود فرستاده شدیم. بعضی از قطعات یدکی از هلسینکی فنلاند خریداری می شد و کارکنان ما بیشتر مواقع برای تحویل گرفتن کالا به آنجا می رفتند. هلسینکی شهری بود با بلوارهای پهن، میدان های بزرگ و پارک های زیاد و ساختمان های محکمی از سنگ خارا. بندر زیبای نظامی و بازرگانی داشت. شهری سرزنده بود با مغازه ها و کارخانه های بسیار و معروف به تمیز. این امر را از قطارشان که در ایستگاه راه آهن فنلاند در پتروگراد ایستاده بود می شد خوب دریافت.

 

در پایان سال 1915 من با یک هیئت سه نفره برای خرید دستگاه و مواد اولیه به سوئد فرستاده شدیم. نوارهای پهن مسی و ورقه های برنز (برنج) و دستگاه های ویژه دیگر لازم داشتیم. خلیج فنلاند مین گذاری شده بود؛ بدین خاطر با کشتی بخاری نمی شد سفر کرد. با قطار از راه تورنا عازم مقصد شدیم. راه طولانی بود. پنجره قطار در فنلاند با رنگ سفید مات پوشیده شده بود و در هر واگن نگهبانی گماشته بودند و نمی گذاشتند هیچ کس خارج شود. به جز آنهائی که پیاده می شدند. این کار جزو مراقبت های متعدد نظامی بود تا اسرار کارهای سنگر سازی که در طول ساحل و راه انجام می شد محفوظ بماند.

چندین میلیون روبل خرید کردیم و پس از یک هفته اقامت از همان راه به پتروگراد برگشتیم.

 

در پایان ماه چهارم سال 1916 من نیز همراه رئیس و چند کارمند به باطوم رفتیم. کارخانه ها همه آماده بودند و می بایست با تمام ظرفیت و توان به کار می افتادند.

پس از پنج روز مسافرت نسبتا راحت در ایستگاه راه آهن باطوم پیاده شدم. شهری زنده و تجاری. از طرف شمال قفقاز آن را دربر گرفته است. این شهر بهترین بندر ماورای قفقاز بر کناره دریای سیاه و در خاک افسانه ای کولخید به حساب می آید.

 

باطوم آسیا را به اروپا پیوند می زند. در آنجا زندگی اروپائی و شرقی درهم می آمیزد و به صورت جریانی عظیم و آزاد روان می گردد. آزادی بیش از حدی در زمان جنگ احساس می شد. نزدیک ترین خط اول جبهه ارمنستان در دور دست ها، پشت کوه ها بود. ادارات پر از کارمندان روس بود که با راحتی و فراخ خاطر هر چه تمام تر مثل همه جای دیگر مشغول کار بودند. ارامنه تجارت می کردند. هتل ها و چای خانه ها در دست یونانی ها بود، در کارخانه ها کارگرانی از هر قوم و ملیتی دیده می شدند. آجارها و گوری ها باغداری و مزرعه داری می کردند، سایر گرجی ها در شهر بیشتر دکان اغذیه و مشروب فروشی داشتند. در این دکان ها غذاهای عالی می شد خورد، البته با صورت غذای فرانسوی غذای ملی گرجی هم عرضه می شد که کبابی بود که در دیگ به روی آتش تهیه می کردند (بیشتر گوشت مرغ خرد شده همراه با ادویه در دیگ پخته می شد). با آن نان سفید گرجی به نام چرک می دادند و شراب عالی کاختی در کنارش. روی هر میز در سبدهای کوچک پیاز و جعفری و انواع دیگر سبزی ها پر بود، ترخون از همه بیشتر مشتری داشت. هر از گاهی آواز خوان های گرجی به این دکان ها سری می زدند و هنوز وارد نشده رقص را آغاز می کردند: «ای تامارا ما»- تامارا که همان ملکه و قهرمان مشهور گرجی باشد. این لحظه ای بود که یکی از مهمان ها به میان آنها می پرید و خنجر به دست می رقصید. خنجرش را به زمین می کوبید و دور آن پایکوبی می کرد و در پایان آن را از جا می کند، دور سرش می چرخاند و ادامه می داد. سایر مهمان ها دور میدان دار حلقه می زدند و با آهنگ رقص دست می زدند، سپس او جایش را با تازه نفس دیگری عوض می کرد. ریش سفید محترم گرجی هم مثل جوان شوخ و شنگ می رقصد. گاهی تمام میهمانان دسته جمعی آواز «خدا یارت باشد» ترانه نیمه روسی- نیمه گرجی مورد علاقه شان را می خوانند.

روس ها در ساختمان اجتماعات عمومی (ایشچستون سوبرآنی) جمع می شدند. ارامنه، روس ها، یهودی ها، قبرسی ها و گرجی ها بیشتر در قهوه خانه های ساحلی و در بندر تجمع می کردند و زیر درخت و جلوی قهوه خانه قهوه ترک می نوشیدند.

پس از ورود به این شهر خانه کوچکی از یک خانواده یونانی اجاره کردم. خانه من در پشت ساختمان اصلی صاحب خانه در باغ بزرگی واقع شده بود و وسایل کامل یک خانه خوب معمولی در روسیه را داشت. تاتیانا گریگوریف را برای کارهای خانه ام استخدام کردم، سربازی هم به عنوان گماشته به من دادند. کالسکه و اسبی نیز از طرف اداره در اختیارم گذاردند. گماشته ام وانیک اهل روسیه، کوچک اندام و بسیار شاد بود.

 

در باطوم شاهد انقلاب بودم. برکناری تزار بسیار آسان انجام گرفت. فقط تصاویر تزار را جمع کردند و کمیته های مختلف تشکیل شد. به جای کارمندان عالی رتبه تزار کارمندان انقلابی تازه نشستند. بعضی از قدیمی ها باقی ماندند. مردم آرام بودند. شاید هم بشود گفت بی تفاوت سربازانی که از جبهه ترکیه بر می گشتند و معنی آزادی را نمی دانستند به هرج و مرج رو آوردند. برخوردهای خونینی بین آنها و مردم عادی صورت می گرفت.

در سال 1917 به واسطه مواد اولیه کار بسیار کم شده بود. عاقبت هم کارخانه به کلی تعطیل شد.

 

اواخر سپتامبر از باطوم خداحافظی کردم و به باکو رفتم. هرج و مرج حاکم بر ادارات را می شد احساس کرد. هیچ قانونی وجود نداشت هر که هر چه می خواست می کرد.

 

یک ماه تمام در باکو انتظار کشیدم. سرانجام در 28 سپتامبر 1917 «اجازه نامه»ای از کمیساریای «دولت موقت» در پتروگراد رسید که اشعار می داشت هیچ مانعی برای خروج من وجود ندارد. بر اساس آن تمام مدارک مورد نیاز را سریع صادر کردند و عازم سفر شدم. البته از قفقاز شمالی دورتر نرفتم، چون که انقلاب بلشویکی آغاز و منطقه شمالی قفقاز ناگهان به کانون جنگ داخلی تبدیل شده بود. قطارها از جایشان تکان نمی خوردند و چنانچه یکی راه می افتاد فقط کسی را که رئیس دلش می خواست، و یا فقط گردن کلفتی که جای برای خود گیر می آورد سوار می کرد. هرج و مرج کامل حاکم بود. سربازان فراری از جبهه بیش از دیگران عجله داشتند تا به خانه هایشان برگردند، و در آنجا به گروه های بلشویکی بپیوندند و برای پیروزی انقلاب بجنگند. چچن ها و لزگی ها از کوه سرازیر شدند. چندی پیش گروهان نظامی شان منحل شده بود و این مردان با اسلحه کامل به اینجا می آمدند. قطارها و دهکده ها را غارت و به همه چیز شلیک می کردند. هر چه را که به دستشان می رسید می دزدیدند. دهکده ها در آتش می سوختند. ولوله ای برپا بود.

در باکو ماندم و دنبال کار در بخش خصوصی گشتم. عاقبت به عنوان رئیس دفتر صنایع در بخش ماشین آلات صنعت نفت مشغول به کار شدم. به این ترتیب چهار سال دیگر در باکو ماندگار شدم.

 

پنجاه سال پیش باکو جلگه ای کوچک پوشیده از ماسه بود، ولی از لحظه ای که استخراج نفت در آن شروع شد با سرعت زیادی رشد کرد. باکو به خاطر منابع نفت اش، امروز ثروتمندترین شهر آذربایجان و بزرگ ترین بندر آن است که در شبه جزیره آبشوران در منطقه ای ماسه ای قرار دارد. از کوه های دوردست برای آبیاری باغ ها و پارک ها لوله کشی شده است و مرغزاری سبز در میان کویر خشک به وجود آمده است. تنها آن بخش هایی از شهر که در کنار دریا قرار دارد کاملا فضایی اروپائی و ساختمان های بسیار راحت اروپایی یا نیمه شرقی زیبا دارند. تالار اجتماعات شهر ساختمان مجللی از مرمر سفید بود، همچنین دانشگاه کارگری امروز نیز ساختمان زیبائی دارد. این بنا قبلا برای پسر حاجی تقی [حاجی زین العابدین تقی آف] ساخته شده بود. در مرکز شهر اطراف قلعه خان، خانه های به هم فشرده مالکان تاتاری مناطق نفتی و تجار قرار داشت. در انجا مسجد قدیمی و بازار سیاه با کوچه های سرپوشیده باریک و نزدیک دریا برج بی بی ایبات واقع شده. به طوری که می گویند این برج را یکی از خان ها ساخته و دست آخر از بالای آن به دریا پریده. امروز بر بلندی برج چراغ دریایی نصب شده است. در کنار بندر نظامی زندان بایلف ساخته شده است. اطراف باکو را شهرهای بالاخانه، سورخانی، صابونچی که در آنها نفت استخراج می شود گرفته اند.

 

در باکو صدها دکل نفت به طرف آسمان سرکشیده اند. نفت همه جا نفوذ کرده است، از آسمان به جای باران نفت می بارد. پس از شنا در دریا با لایه ای از نفت پوشیده می شدیم. اطراف دکل ها همواره باران نفت جاری است و سطح پیاده روها را انگار با کره چرب کرده اند. مناطق نفتی به آذربایجانی ها (تاتارها)، ارامنه، گرجی ها، یهودی ها، لهستانی ها و سوئدی ها تعلق داشت. آسیایی ها همیشه بین خود مشکلات مذهبی و ملی داشتند که بیشتر با چاقوکشی همراه بود، ولی در مورد استخراج نفت یکی می شدند و برای حفظ حق استخراج حاضر بودند حتی در مقابل برادر تنی خود بایستند. در بین کارخانه داران محلی افراد بی سواد نیز وجود داشت، چوپان های سابق و حمال هایی که برحسب اتفاق به این ثروت رسیده بودند و آن را خرج می کردند، منتها با سلیقه بربرها.

 

به سفارش این نوکیسه ها خانه های زیبایی برایشان ساخته بودند، ولی در آنها زندگی نمی کردند. نمی دانستند با این همه اطاق چه بکنند؟ تفریح آنها نوشیدن، دزدی، زورگوئی و قتل بود.

کارگران نفت بیشتر روس ها، تاتارها، ارامنه، داغستانی ها، لزگی ها، و ایرانی ها بودند. صبح تا شام با دستمزدهای اندک، به کارهای بسیار مشکل و خطرناک مشغول بودند. محلی ها و ایرانی ها از زندگی شان راضی بودند و خواسته بیشتری نداشتند. روس ها ناراضی بودند و اکثر اوقات کارشان را عوض می کردند.

 

در زمان حکومت تزار دامنه جنگ جهان چندان به آذربایجان کشیده نشده بود. خان ها در کوه ها به زندگی اجدادی خود مشغول بودند، در باکو میدان های نفتی فعال بودند و کارخانه ها مهمات می ساختند، تعداد نستبا کمی از آذربایجانی ها در جنگ شرکت داشتند، فقط جوان های برگزیده، پسران خان ها و صاحبان میدان های نفتی در لشکر تاتارها که معروف به وحشیگری و تجاوز بودند، خدمت می کردند.

 

انقلاب واقعی (سقوط تزار) از کنار باکو و تمام آذربایجان بدون هیچ گونه اثری گذشت. فقط ادارات عوض شدند، درست مانند آنچه در باطوم اتفاق افتاد. باکو از نظر سیاسی به طور خاصی بر پایه طبقات ملی و اجتماعی تقسیم بندی شده بود.

 

کارگران مناطق نفتی از همه ملیت ها بودند، بی خبر، بی سواد، با دستمزدی ناچیز (چنانچه کینه بین ترک ها و ارامنه را که از آغاز خلقت بشر وجود دارد به آن اضافه کنیم) زمینه ای عالی برای فعالیت احزاب سیاسی بود.

 

سال 1905 قتل عام بزرگ ارامنه صورت گرفت، بعدها چند قتل عام دیگری در حدی محدودتر بین تاتارها و ارامنه تکرار شد. باکو دیگی بود که در آن احساسات و دردهای شرقی همراه با اندیشه غرب در حال جوشیدن بود.

 

با نفوذترین حزب سیاسی «مساوات» بود که در کنار حزب ملی گرایان ترک و پان اسلامیت ها از نظر سیاسی و خواسته های اجتماعی به منشویک ها نزدیک تر بود، اما در عمل محافظه کارتر نشان می دادند. رهبری این حزب را احمد بیک آقایف به عهده داشت. حزب ملی ارامنه، داشناکتسوتیون (1921- 1890) به رهبری آندرانیک و استپا لالایف از نظر اجتماعی با اس.آرهای روسی (انقلابی های سوسیالیست) هماهنگی داشت. همچنین احزاب دیگری مثل سوسیال دموکرات های ارمنی، دموکرات های ترک و در اواخر بلشویک ها نیز به فرماندهی شائومیان، جاپاریدزه و پطروسیان فعالیت می کردند. گرجی ها اغلب منشویک بودند. سرمایه داران نفتی ترک بیشتر در حزب مساوات و ارامنه در داشناک عضویت داشتند. اعضای بلشویک ها در باکو معمولا کارگران روس بودند و، به نسبت، نیز تعداد ارامنه در بین آنها از ترک ها بیشتر بود. بعدها تقریبا کل کارگران به بلشویک ها پیوستند.

 

4

 

پس از انقلاب بلشویکی در سال 1917 تا چندی آرامش در باکو برقرار بود، اما همه چیز بسیار زود تغییر کرد. سربازان از جبهه عثمانی در ایران فرار می کردند و خواه ناخواه درگیری هایی به وجود می آمد. سربازان خسته، فقرزده، از نظر اخلاقی در پائین ترین حد ممکن و وظیفه نشناس بودند. در برابر مردم عادی می ایستادند، در بیشتر موارد اسلحه به دست خواسته های خود را به دست می آوردند. در بازار معروف به «بازار سربازها» همه چیز می فروختند: اسلحه، مهمات، اونیفورم و دیگر اجناس دزدی. در خیابان های شهر سربازان اغلب به هم تیراندازی می کردند. البته در ایستگاه ها زد و خورد با شدت بیشتری جریان داشت. خیلی زود همه چیز را از بین بردند. یک پنجره سالم نمانده بود. اغلب درها را خرد می کردند.

 

بلشویک ها در تمام مرزها، به ویژه در دوازدهم دسامبر 1917 در جبهه عثمانی در ایران آتش بس اعلام کردند. از این زمان قطارها در خدمت سربازانی بود که از جنگ بر می گشتند. این افراد بدون هیچ علتی واگن ها و لوکوموتیوها را از بین می بردند. گاهی مسافران قطار را پیاده و واگن را واژگون می کردند. همین کار را با قطاری که لباس حمل می کرد انجام می دادند و لباس ها را در راه می فروختند. مسلمان ها قطار را متوقف می کردند و خواستار تحویل دادن ارامنه می شدند و در جای دیگر برعکس آن صورت می گرفت.

در تفلیس کمیساریای ماوراء قفقاز از سه گرجی، سه تاتار، سه ارمنی و دو روسی تشکیل شده بود که هدفشان برقراری آرامش و وحدت در قفقاز بود. این سازمان چندان موفقیتی کسب نکرد. نه تنها کینه طبقاتی، بلکه کینه ملی هم اوج می گرفت. هر لحظه خبر کشمکش تازه ای بین ارامنه و ترک ها از اطراف شهر می رسید. در کوه های قفقاز ملیت های مختلف در کنار هم زندگی می کردند. از آنجا لزگی ها، چرکس ها و چچن ها به پایین سرازیر می شدند، دهکده ها را به آتش می کشیدند و قطارها و ماشین ها را غارت می کردند. هر کس برای خودش دست به کاری بود و مال جمع می کرد.

 

ارتش ملی ماوراء قفقاز از ارامنه، گرجی ها و تاتارها تشکیل شد. این ارتش ورزیده و بسیار قابل بود. لشکری بود به نام دیووکایا دیویزیا (هنگ وحشی) که متاسفانه فقط به خاطر وحشی گری اش معروف شده بود. سربازان اش نه تنها با تفنگ و خنجر، بلکه به وحشی گری حیوانی به دشمن حمل می بردند و گلوی او را می جویدند. سربازان آن فقط مسلمانان بودند و افسران را اعضای بهترین خانواده های آذبایجانی تشکیل می دادند. چندی بعد این لشکر به ارتش ترکیه پیوست.

 

در باکو شورای نمایندگان سربازان و کارگران تشکیل شد، ریاست آن را شائومیان ارمنی به عهده داشت و برجسته آن آرجونیکید گرجی بود. این اولین شورا هیچ گاه در کارهایش خشونت و حمله به سرمایه داری نشان نداد، هیچ گونه اموالی را ضبط نکرد و تعقیب افراد در کارش وجود نداشت. در هر کارخانه نفت کمیته کارگری انتخاب کردند که البته کارشان فقط تشکیل جلسه و میتینگ بود. کار کردن متوقف شده بود. نفتکوم، «کمیساریای نفت» در هر کارخانه نفت یک کمیسار (ناظر) را به عنوان مراقب قرار داد، ولی کارخانه ها را برای صاحبان آن باقی گذارد.

 

اکثریت مردم آذبایجان را تاتارها و مسلمانان تشکیل می دادند که بلشویک های روسی محلی را قبول نداشتند و به مسخره به آنها «شورای سگ ها» می گفتند. مقامات بالای تاتار با ترک ها مذاکراتی داشتند تا به کمک آنها روس ها را بیرون کنند و دولتی از مساواتی ها که بیشتر از همه در این راه تلاش می کردند تشکیل دهند. بدون شک روس ها در این مورد اطلاع کافی داشتند، ولی نیروی لازم برای مقابله با آن در اختیارشان نبود. تشنج بالا می گرفت، رنجش های شخصی با حرف ناشنوایی آمیخته شده بود. مخالفت با هر چه اقتدار داشت اوج می گرفت. در کارخانه های دیگر نمی شد فرمانی داد. هیچ کس به هیچ دستوری توجه ای نداشت و کاری را می کرد که دلش می خواست. کمونیسم از میدان های نفتی به کارخانه ها رخنه پیدا کرده بود. گردان های سربازان بی قید و بند در اطراف باکو هرزه گردی می کردند و شوراها کوشش بی فایده ای داشتند تا آنها را به جبهه برانند.

 

حزب ملی ارامنه داشناکتسوتیون یک واحد نظامی تحت فرماندهی سرمایه دار نفتی استپی لالایف تشکیل داده بود. این سربازان که می بایستی به ارمنستان بروند و برای وحدت آن بجنگند، فعلا در باکو و اطراف آن به سر می بردند. در ماه مارس لشکر وحشی تاتارها نیز به نزدیکی های شهر آمدند، و حالا دو دشمن قدیمی به فاصله اندکی از یکدیگر جبهه گرفته بودند، ارامنه و تاتارها، هر دو خوب سراپا مسلح.

 

این روزها متاسفانه بازی «برای سلامتی» به زندگی احمدخان، پسر خاجی تقی بزرگ ترین سرمایه دار شهر، خاتمه داده بود. او افسر هنگ وحوش بود و قسمتی از لشکر در مراسم با شکوه خاکسپاری او در باکو شرکت داشت. پس از انجام مراسم دفن، نمایندگان شوراها با تقاضای این که افراد پیش از خروج اسلحه خویش را تحویل دهند به نزد فرمانده لشکر آمدند. فرمانده از ترس این که مبادا سربازانش در چنگ بلشویک ها بیفتند از این کار ممانعت کرد. بلشویک ها را بیشتر ارامنه تشکیل داده بودند. بلشویک ها استپی لالایف را مجبور کرده بودند تا با داشنک ها به آنها بپیوندند. تصمیم گرفته بودند تاتارها را مجبور کنند اسلحه شان را تحویل بدهند و بدین گونه تلافی کشتاری را که در 1905 دامان ارامنه را گرفته بود در آوردند. لحظه ای قبل از مراسم دفن همه جا شایع کردند که لشکر تاتارها دهکده های ارمنی را به آتش کشیده است. همین کافی بود که تنفر ملی و مذهبی ارامنه شعله ور شود و تمام علت های سیاسی و اجتماعی مسئله به کنار گذارده شود و دو دشمن (ارامنه و تاتارهای خویشاوند ترک ها) مقابل یکدیگر بایستند، در حالی که ارامنه از برتری خویش با خبر بودند.

 

پس از یک ماه ارامنه و تاتارها حمله را با فریاد و فراخواندن همکیشان خود به جنگ مقدس آغاز کردند. خارجی ها، روس ها، گرجی ها و یهودی ها بدون این که خبر دقیقی از جریان داشته باشند خود را در خانه هایشان حبس کردند. خوب متوجه بودند چنانچه بی طرف باقی بمانند هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد. مردم عادی ارمنی و تاتار که تا آن هنگام در هیچ کشمکش سیاسی شرکت نکرده بودند، هر چه سریع تر به این یا آن جبهه ملحق می شدند. کارمندان کارخانه ما به یک باره غیبشان زد. آن اواخر با تفنگ و خنجر به کمر به محل کارشان می آمدند. تمام کارگران فرار کردند. حیاط کارخانه پر از زنان و بچه های ارمنی بود که بقچه ای با چند تا روانداز و مقداری مواد غذایی همراه داشتند و شتابان خودشان را به ساختمان های محکم برای مخفی شدن می رساندند. وحشت و نفرت از چشمان شان می بارید. سکوت کامل بین شان برقرار بود. حتی بچه های کوچک هم صدایشان در نمی آمد. از کارگران فقط چند مرد مسن در کارخانه باقی مانده بود.

 

لحظه ای به پنجره نزدیک شدم. در بیرون مردم هفت تیر، تفنگ، خنجر و حتی شمشیر در دست می دویدند. زخمی و خون آلوده، مثل این که عقل خود را از دست داده باشند. به هر سوئی شتابان بودند و فریادهای نامفهومی می کشیدند. فریاد زنی برای کمک شنیده می شد. یک گروه عیسی مسیح را به کمک می طلبیدند، دیگران الله را. چند تائی هم قالی و پتوهای زیر بغل شان را وسط راه می انداختند و به فرار ادامه می دادند. به خانه ها نیز حمله می کردند. یک ارمنی مسلح به خنجر کهنه ای وارد خانه من شد. کدبانوی خانه من، الکساندرا یوسیونا، خودش را برسر راه او قرار داد صلیب بزرگی را که به گردن داشت در مقابل متجاوز گرفت و فریاد زد: «می بینی! ما ارتدوکس هستیم! به آن علامت روی دیوار نگاه کن! زانو بزن و دعا کن» ارمنی جا خورد، صلیبی کشید و فرار کرد.

 

در نزدیکی های ما ارامنه خیلی زود در نبرد برتری پیدا کردند. تاتارها در اقلیت بودند و از خانه هایشان ناله زخمی ها و افراد در حال مرگ به گوش می رسید. در همه جبهه های شهر ارامنه پیروز شده بودند و بدجوری انتقام می گرفتند. حتی به زن ها و بچه ها رحم نمی کردند. شاید بتوان گفت خانواده تاتاری وجود نداشت که کسی را از دست نداده باشد. می گویند که حتی نمایندگانی که برای مذاکره صلح فرستاده شده بودند نیز به قتل رسیدند. از ارامنه هم تعداد زیادی کشته شدند. قتل عام سه روز طول کشید. روز سوم که جنگ خوابید، به شهر رفتم. قدرت تماشای آن صحنه وحشتناک را نداشتم. خیابان پر از اجساد در حال فاسد شدن بود. توان بیان صحنه هایی را که با چشم خود دیدم ندارم و نمی خواهم آن ها را دو باره به یاد بیاورم. در این لحظه بود که فرق بین جنگ و قتل عام را فهمیدم. جنگ خشن و بدون ملاحظه است، ولی فقط به جنگندگان منحصر می شود. در قتل عام بیشتر از همه ضعیف ها لطمه می بینند. کلمه ای که بتوانم با آن قتل عام در شرق را بیان کنم نمی یابم. تعداد کشتگان را چندین هزار تخمین می زدند. ارامنه پیروز شدند. اما تا کی؟ تاتارها چندین روز پس از آن مخفی شدند تا کم کم جرات پیدا کردند به خیابان ها بیایند. در باکو آرامش نسبی برقرار بود، ولی در دهات جنگ ادامه داشت. مردم بیشتر علیه شوراها بودند و بلشویک ها هنوز قدرت نیافته بودند تا در دهات برتری کسب کنند. در مناطق کوهستانی بلبشوی کامل بود. قبایل کوه نشین کسی را بالای سر خود نداشتند و کسی هم نبود که دولت را قبول داشته باشد. آزادی به قفقاز آمده بود، هر کس هر چه می خواست می کرد و اغلب قوی ها ضعیف ها را لخت می کردند. در محلی دیگر چند تا ضعیف جمع می شدند و یک قوی را تا می خورد می زدند. در دشت مغان دشمنان به مالکان استثمارگر حمله کردند، بسیاری از آنها را کشتند و قصبه ها را غارت کردند. کدام دشمن؟ تاتارها؟ بلشویک ها؟ سربازان فراری؟ خدا می داند.

 

در تفلیس مجلسی از تمام نمایندگان ماورای قفقاز تشکیل شد. پایگاه اجتماعی این مجلس ارتش و کارگران شوراها بودند، اما خود را بیشتر مایل به احزاب غیر بلشویکی روسیه می دانستند. هم زمان با آن کمیساریای ماوراء قفقاز، که اکثریت دولتی را در ماوراء قفقاز داشت، به سمت منشویک ها متمایل شد. مجلس تفلیس در 22 آوریل 1918 تشکیل جمهوری ماوراء قفقاز را اعلام کرد که پس از یک ماه منحل و جمهوری خود مختار گرجستان برپا شد و کمی پس از آن جمهوری ارمنستان. فقط آذربایجان باقی مانده بود. در آنجا بلشویک ها قدرت را در دست داشتند. باکو، شهرهای دیگر و قبایل کوه نشین زندگی خودشان را می کردند.

 

دولت باکو احساس می کرد که زمین زیر پایش سست می شود و می خواست با زور خود را سر کار نگاه دارد. در تعقیب مخالفان خود بود و هر مقاومتی را به شدت سرکوب می کرد. این اقدامات زیاد موثر واقع نمی شد و مقاومت روزافزونی در برابر آن صورت می گرفت. کشاورزان محصولات خود را به شهر نمی آوردند، ذخیره آذوقه خیلی زود مصرف شد و از مواد غذائی تازه خبری نبود. سرمایه دارها با پول زیاد کمی مواد غذائی تهیه می کردند، فقرا از گرسنگی می مردند. خشکبار، خاویار و تنقلات پیدا می شد ولی مواد غذائی اصلی مثل گوشت، آرد و برنج وجود نداشت. حتی تهدید به مرگ هم اثری نمی کرد.

 

بخشی از داشناک ها به کمونیست ها ملحق شدند و به ارمنستان رفتند تا در مقابل ترک ها بجنگند. بقیه هنگ وحشی به کوه های قره باغ گریختند و بیشترشان به ترک ها پیوستند و به ارمنستان حمله کردند. تاتارهای آذربایجانی مذاکراتی برای اتحاد علیه شوراها با ترک ها داشتند. ترک ها حمله کردند. حزب ضد بلشویکی در باکو سریع نیرو گرفت و نفرت نسبت به شوراهای محلی به اوج رسید. شورا در مجموع 26 عضو داشت که بیشترشان ارامنه و چند تائی هم روس و گرجی بودند و تعدادی هم تاتار در بین شان وجود داشت.

 

در باکو کودتای غیر منتظره ای رخ داد. حزب ضد بلشویک اکثریت را به دست آورد و تمام 26 کمیسار همراه با شائومیان و لالایف به کشتی نشستند و به روسیه فرار کردند. دریانوران بر خلاف خواسته کمیسرها در کراسنوودسک طرف مقابل ساحل آسیایی دریای خزر فرود آمدند. در آنجا جمهوری سوسیالیستی ای وجود داشت، که دشمن بلشویک ها بود. کمیسرهای باکو شناسائی و دستگیر و یک ماه بعد در بیابان های خارج شهر تیرباران شدند، قبل از مرگ می بایستی گور خود را در شن ها می کندند. بدین گونه اولین شورا در باکو پایان گرفت. بعدها دولت بلشویک برای هر 26 نفر کمیسر در میدان شهر باکو ستون یادبود برپا کرد.

 

در باکو دولت سوسیالیستی برپا شد و آماده باش همگانی در برابر ترک هائی که نزدیک می شدند اعلام کرد. تا آن زمان سربازان را داوطلب ها تشکیل می دادند، ولی از این به بعد هیچ کس نمی توانست از خدمت سربازی فرار کند.

ترک ها دارای ارتش منظم و مجهزتری بودند و آلمانی ها را نیز در کنار خود داشتند. باکو گروه های نامرتبی با وسایل ناقص در اختیار داشت. ولی چون تصمیم گرفته بود سخت مقاومت کند از انگلیسی هایی که در شمال ایران مستقر بودند تقاضای کمک کرد. انگلیسی ها آمدند، ولی باکو زود متوجه شد که فقط می تواند به خود و مشتی ارمنی و روس تکیه کند. سربازان دیگر غیر قابل اعتماد بودند. بخشی از آنان تا چندی پیش در سنگر کمونیست ها بودند. تاتارهای محلی هم دوش به دوش برادران ترکشان می جنگیدند، و از همه مهمتر، برای آنها جاسوسی و خبربری می کردند. در نتیجه دشمن از همه چیز به ویژه از مسائل شهری به خوبی خبر داشت. ترک ها که بسیار سریع جلو می آمدند، تا پایان اوت 1918 باکو را محاصره و سپس تسخیر کردند. همان ابتدا لوله های آب رسانی قطع شد، دولت هیئت ویژه ای را به انزلی فرستاد تا برای آوردن آب از ایران با تانکر یا کشتی ترتیبی بدهند. هیئت با یک متخصص چک به نام آقای ژیژکا به طرف ایران حرکت کرد. متاسفانه گروه اعزامی در تمام مدت محاصره مجبور شد در ایران بماند و نتوانست باز گردد. در باکو کمبود آب مشکل بزرگی به وجود آورده بود. هر چند تعدادی چاه وجود داشت، ولی آب این چاه ها بسیار بد و مخلوط با نفت بود و کفاف همه اهالی را  نمی داد.

روزانه نارنجک ها و شراپنل های بسیاری بر شهر فرود می افتاد در این گلوله باران ها ساختمان های زیادی از بین رفت و تعداد زیادی کشته و مجروح به جای گذاشت. انبار ذخیره های نفتی در چرناگرادا به آتش کشیده شد.

 

نوری پاشاء فرمانده کل قوای ترک، باکو را در 28 سپتامبر 1918 اشغال کرد و به خودش اجازه داد تا سه روز آن را غارت کند. تاتارها این وضع را برای انتقام گرفتن از ارامنه مغتنم دانستند و قتل عام و کشتار ماه مارس را دو برابر تلافی کردند.

 

در شهر فقط روس ها و لزگی ها مانده بودند، ارمنی ها همگی فرار کردند.

 

از خانواده هایی که در فولادسازی مخفی شده بودند خبر داشتم، با اجازه من بودند، اما در باره ارمنی هایی که در بخش قدیمی انبارها پنهان بودند هیچ نمی دانستم. این مخفی گاه به قدری کامل پوشش داده شده بود که هیچ یک از افراد کارخانه از آن خبر نداشت. پس از سه روز، از پناهگاه اسکلت های تمام عیاری تلوتلو خوران بیرون آمدند. به بعضی هاشان باید کمک می کردند تا بتوانند راه بروند و دو بچه مرده نیز در بین شان بود. بر اثر فقر و گرسنگی ای که در ماه های گذشته تحمل کرده بودند همگی تبدیل به پوست و استخوان شده بودند. به جز مقداری میوه چیزی با خود به مخفیگاه نبرده بودند، و سه روز بود که هیچ چیزی به آنها نرسیده بود. کسی از آنها خبری نداشت. نگهبان روسی کارخانه بعد از مدتی گفت که زنها با دست خودشان بچه هایشان را کشته اند، چون از گرسنگی گریه می کردند و همین ممکن بود سبب گرفتاریشان را شود.

 

 

در اوبشچستون بلند پایگان تاتار مهمانی بزرگی برای نوری پاشا ترتیب دادند. در خیابان ها خون جاری بود. عهد کرده بودند که به جای هر تاتاری که در ماه مارس به قتل رسیده بود دو ارمنی بکشند. در سنارادنم که آن طرف آب بود، رئیس کارخانه همراه با تمام آنهائی که با او مخفی بودند کشته شده بودند. بخش ارمنی نشین کاملا قتل عام شد. خانه ها در آتش می سوخت. شلیک بدون وقفه ادامه داشت. فریاد جان خراش مردمی که در اطاق های در بسته کشته می شدند به گوش می رسید. فریاد پیروزی مسلمانان نیز با آن مخلوط می شد. در این زمان در شهر نبودم اما شاهدان عینی دیده بودند که سربازان خانواده های ارمنی را در میدان ها و سر چهارراه ها به هم می بستند و بچه های تاتار را می آوردند که با خنجر آنها را بکشند تا انتقام خون پدران خود را بگیرند. این قتل عام و خونریزی دست کم از کشتار ماه مارس نداشت و حتی پیش تر هم رفت. گفته می شد سی هزار ارمنی کشته شدند. نمی توانستم بفهمم آلمانی هایی که در ارتش ترک ها بودند چرا از این امر دهشتناک جلوگیری نکردند. می دانم که خودشان وارد عمل نشدند، اما مانع آن هم نشدند. پس از سه روز با شلیک توپ پایان این درنده خویی را اعلام کردند.

 

از این که چگونه در چنان مدت کوتاهی دو باره نظم را برقرار کردند تعجب کردم. سربازان بدون درنگ به مراکز خود برگشتند و تاتارها دیگر آدم کشی و دزدی را کنار گذاردند. سربازان خودشان چند نفری را که دلشان نمی خواست برنامه را تمام شده بدانند و به آن ادامه می دادند کشتند. به سرعت گوشه هر میدان و مقابل ایستگاه راه آهن دارهایی برپا کردند و هر کسی را که سربازان به هنگام دزدی و یا آدم کشی می یافتند بالا می کشیدند. در کنار هر دار یک درجه دار در نقش قاضی و چند سرباز ایستاده بودند. همین که گناهکار دستگیر شده را می آوردند افسر دستور می داد: «بالای دار!»

 

سربازانی که در آنجا بودند فوری انجام وظیفه می کردند. اولین روز بالای دارها پر بود.

 

سرفرماندهی ترک ها بالاترین حد قیمت کالاها را اعلام کرد و دستور داد تا انبارها را خالی کنند و آنها را به فروشگاه ها بدهند. برای احتکار مواد غذائی، یا گران فروشی فقط یک جزا وجود داشت «دار». مغازه دارها بهتر می دیدند با ضرر بفروشند تا زندگی خود را به خطر بیاندازند. شاهد بودم که یک چاوش (گروهبان) ترک دست قصابی را که ترازوی نامیزانی داشت قطع کرد. چند دکان دار متمرد و دزد به بالای دار رفتند. ترک ها نظم و ترتیب را به روش شرقی برقرار کردند. دو روز بیشتر نگذشت که بازار از نان، گوشت، برنج و مواد غذایی دیگر شد. انواع کالاها نسبت به گذشته بسیار ارزان در دسترس بود و هیچ کس جرات برداشتن سیبی از باغی را نداشت.

 

اعضای دولت سابق و بسیاری از جوانان ارمنی، به ویژه سربازان، در هنگام حمله بدون آب و غذا به دریا زدند و بدین گونه، خود به کام مرگ رفتند. محلی برای لنگر انداختن نداشتند. در همه سواحل دریای خزر فقط دشمنان بودند. حتی ایرانیان که خود سال پیش دردسر گرفتاری اشغال آذربایجان ایران توسط روس ها را داشتند راه را بر آنها بستند. کشتی بیچارگان چند بار به باکو نزدیک شد و پرچم سیاه را به علامت گرسنگی برافراشت، ولی بی فایده بود. با تیراندازی به طرف دریا آنها را باز گرداندند. بعدها شنیدم که تعدادی از آنها در بندر انزلی توسط ایرانی ها نجات یافتند.

 

پس از اشغال و خونریزی های ترک ها عاقبت آرامش برقرار شد. ترک ها اداره ارتش را برای خود نگاه داشتند، ولی در سایر موارد آذربایجانی ها را آزاد گذاشتند تا دولت خود را تشکیل دهند، دولتی که به طور نیم بند در زمان محاصره باکو تشکیل شده بود. نخست وزیر جمهوری دموکراتیک آذربایجان فتحعلی خان خوئیسکی بود و اعضای آن بیشتر از حزب مساوات بودند.

دوران اشغال ترک ها زیاد دوام نیاورد. عثمانی، آلمان و روسیه شکست خوردند و پس از برقراری صلح، ترک ها و آلمانی ها می بایستی آذربایجان را تخلیه می کردند. عاقبت با مهمات خویش و بدون هیچ گونه غنیمتی خارج شدند.

 

همین که ترک ها شهر را ترک کردند، انگلیسی ها که تا آن زمان هنوز در ایران بودند از راه دریا وارد شدند، همراه آنها کمیسر باکو که قبل از محاصره ترک ها برای وارد کردن آب به انزلی رفته بود بازگشت. فرمانده انگلیسی ها ژنرال تامپسون بود که در باکو به مقام فرماندهی حکومت نظامی رسید. اداره پلیس را سرهنگ کوسرل به عهده گرفت. هم زمان با انگلیسی ها و بیچراخوف ها به باکو آمدند. «بیچراخوف ها، نامی بود که به گروه داوطلبان روسی که تحت فرماندهی سرهنگ بیچراخوف قرار داشتند اطلاق می گشت. این گردان وابسته به سربازان روس سفید بود، به طور خودمختار و بدون وابستگی به ارتش [ضد بلشویکی] دنیکین عمل می کرد و حتی در بعضی از موارد با آنها به مقابله بر می خاست. بیچراخوف خودش ماجراجوی بزرگی بود و سربازانش نیز همه از همان قماش بودند.

 

 

با همکاری انگلیسی ها دولت آذربایجان بازسازی شد و شکل گرفت.

 

انگلیسی ها باکو را در ابتدا سال 1919 ترک کردند. چندین لشکر آن ها به ایران باز گشت و تعدادی به شمال برای کمک به قوای دنیکین به داغستان رفتند.

 

در 1919 اروپا آرام بود. آذربایجان نیز روی هم رفته ساکت به نظر می رسید، ولی جمهوری های اطراف، به ویژه ارمنستان و داغستان دائم با اغتشاش دست به گریبان بودند.

 

روز اول ماه مارس در کارخانه سی و ششمین سالگرد تولد مرا جشن گرفتیم. آشنایانم را از انجمن چک دعوت کردم.

 

تا ماه مارس سال 1919 تحت امر وزارت بازرگانی و صنعت بودم. روز هیجدهم مارس 1919 با دستور ویژه ای از طرف وزارت جنگ در سمت خود به عنوان فرمانده نظامی در آرسنال ابقا شدم و با درجه سرتیبی و تحت امر وزارت جنگ به خدمت در ارتش آذربایجان درآمدم.

 

 

در آغاز سال 1920 ارتش دنیکین از هم پاشید. تعداد زیادی از سربازان اش از راه آذربایجان با قایق، اسب و حتی پیاده به ایران گریختند یا به باکو و گنجه ریختند.

 

بلشویک ها دشواری های اول انقلاب را پشت سر گذاردند و حاکمیت خود را مستحکم ساختند.

بلشویک ها بدون تحمل کمترین خسارتی جمهوری ثروتمند آذربایجان را به دست آوردند.

 

همان زمان بلشویک ها به ایران نیز حمله کرده بودند. بندر انزلی و مناطق اطراف آن را در اشغال خود داشتند و می خواستند در آنجا انقلاب به راه بیاندازند. به همین دلیل به آذربایجان آرام نیاز داشتند.

 

ارامنه از آنها با روی باز استقبال کردند. تاتارها خشنود نبودند، خودداری نشان می دادند و در مقابل دولت جدید عرض اندام نمی کردند. بین آنها حالت رخوت و بی تفاوتی در برابر همه چیز برقرار بود.

 

سکوت مرگبار نشانه انفجار تازه ای بود (ظهور ضد انقلاب؟) پرنس احمد قاجار سرفرمانده پیشین اطلاعات و اخبار ارتش آذربایجان که سمت خود را در زمان بلشویک ها هم حفظ کرده بود، دوستانه به من گفت که در کوه های قره باغ دارند علیه بلشویک ها نیرو جمع می کنند. بسیار از جوانان تاتاری باکو، گنجه و تمام آذربایجان به کوه رفته اند و خودشان را برای حمله آماده می کنند. به نتیجه مثبت عمل آنها اعتقادی نداشتم. بلشویک ها در برابر تاتارها نیروی عظیمی بودند. بلشویک ها از این که چند روز دیگر واقعه ای به وقوع خواهد پیوست خبر نداشتند.

 

تاتارها عروسی ای ساختگی ترتیب دادند و بیشتر مقامات عالی رتبه و رهبران بلشویک را به آن دعوت کردند. تعدادی زیادی به این عروسی آمدند. هر چند اسلام نوشیدن شراب را بر اهل ایمان ممنوع کرده، اما این بار تاتارها خود را فدا کردند، نوشیدند، به بلشویک ها نوشاندند و برای مست کردن آنها تا بالاترین حد ممکن در نوشیدن افراط کردند. در نیمه شب از 25 به 26 ماه مه اولین گلوله در خانه ای که محل عروسی بود شلیک شد، علامتی که از قبل برای شروع کار ضد انقلاب تعیین شده بود. خونریزی درگرفت. همه بلشویک هایی که به عروسی رفته بودند کشته شدند. حمله آن قدر سریع بود که قادر به دفاع نشدند، به خصوص که همه سیاه مست بودند. تعداد سرخ ها در شهر زیاد نبود. در خواب مورد حمله قرار گرفته و کشته یا اسیر شدند. ضد انقلاب صبح روز 26 مه 1920 کنترل گنجه را در اختیار گرفت. رهبری در دست تاتارها بود ولی در بین آنها بسیاری از دنیکین ها و سفیدها که تا این لحظه در شهر و دهات مخفی بودند وجود داشتند، صبح تاتارها به منطقه ارمنی نشین حمله کردند و قتل و عام تازه ارامنه شروع شد. این بار به این بهانه که با بلشویک ها همکاری کرده اند.

 

این وضع زیاد طول نکشید. به فاصله سه روز بلشویک ها از باکو آمدند و شهر را از دو سو محاصره کردند. با دقت غیر قابل وصفی شلیک می کردند.

 

سرخ ها در آخر کار به شهر حمله ور شدند. اول به محله ارامنه ریختند و از آنجا به منطقه تاتارها رفتند. در خیابان ها خونریزی و کشتار آغاز شد. این بار تاتارها مورد هجوم واقع شدند. تمامی خانه ها و ویلاها در منطقه تاتارها زیرو رو شد. در بین سربازان سرخ «کوماندوهای سریع» بودینی معروف هم بودند. روز سی مه 1920 گنجه دوباره به دست بلشویک ها افتاد رودخانه گنجه تقریبا بدون آب انباشته از کشته های میدان جنگ شد. بعضی از ضد بلشویک های سرشناس فرار کردند. این بار بلشویک ها ملایمت ماه گذشته را نداشتند.

 

 

در بهار سال 1921 بلشویک ها بر سراسر قفقاز تسلط یافته بودند. آن ها از ابتدای حکومت شان با دولت ایران رابطه بسیار خوبی داشتند. قراردادهای خارجی پیشین خود با ایران را حتی قرارداد روس و انگلیس را که از سال 1907 وجود داشت، فسخ و به این ترتیب ملی گراهای ایرانی را به طرف خود جلب کردند.

 

بلشویک ها با حداکثر توان خود تلاش می کردند تا دولت شان را در روسیه پا برجا نگهدارند. جاسوسان هم زمان با برنامه های دیگر، با طرح های از پیش تعیین شده، اخباری مبنی بر این که شوروی ها محافظ منافع ملت های تحت ستم آسیا در برابر اروپا هستند پخش می کردند. در ابتدای کار توانایی کافی برای این که منظور خویش را عملی سازند نداشتند، با این حال، در سال 1920 به سوی ایران جهت گرفتند.

 

دولت تهران، به واسطه وحشتی که از بلشویک ها داشت، به انگلیسی ها اجازه داد استان های شمالی- مازندران، گیلان و قسمتی از آذربایجان- را اشغال کنند. گردان های انگلیسی خط زنجیری از رشت تا مشهد تشکیل دادند و بدین ترتیب باز هم بخش های دیگری از ایران به دست انگلیسی ها افتاد. در سال 1919 لندن و تهران قراردادی منعقد کردند مبنی بر این که انگلستان حق حاکمیت ایران را به رسمیت بشناسد و خود را مقید سازد تا در ایران اصلاحات حقوق، نظامی و اقتصادی انجام دهد. این البته بدین معنی بود که ایران کاملا تحت نفوذ انگلستان در می آمد.

 

ایرانیان و روس ها ناگهان از این موضوع وحشت کردند. بلشویک ها در بهار 1920 با اسلحه ساخت باکو وارد ایران شدند. از راه دریا بندر انزلی را اشغال کردند و از خشکی نیز حمله ور شدند، به این بهانه که می خواهند باقیمانده گارد سفید ارتش دنیکین را که هنوز در خاک ایران به سر می بردند از بین ببرند. نمی دانم در واقع نقشه آنها چه بود. گروه دنیکین خیلی وقت بود که پراکنده شده بودند و در شمال ایران فقط انگلیسی ها مستقر بودند. زد و خوردهای پراکنده ای با دسته های سربازان انگلیسی و قزاق های ایرانی که بعضی از اعضای سابق گروه دنیکین در آن گرد آمده بودند درگرفت.

 

کوچک خان، رهبر نهضت گیلان، به بلشویک ها عنایتی داشت. بلشویک ها ابتدا به طرف قزوین راهی شدند، ولی خیلی سریع برگشتند و حزب کمونیست ایران IKP را با مرکزیت رشت سازماندهی کردند. که در طول زندگی خود همیشه افرادی بنیان گرا و مصلح محسوب می شدند. در سیاست معمولا رسم بر این بود که خبرگان تصمیم می گرفتند و انقلاب صورت می پذیرفت. این هم یکی از دلایلی بود که اکثریت ایرانیان به حزب کمونیست ایران تمایل پیدا کردند.

 

حزب کمونیست ایران در رشت بسیار سریع رشد کرد، ولی خیلی زود هم متوقف شد. کاملا احساس می شد که این حزب شانسی برای به دست آوردن آرای بیشتری را در بخش های دیگر ایران ندارد، به ویژه آن که روس ها طبق پیمان خویش با دولت ایران دیگر نمی توانستند به آنها کمک کنند.

 

یکی از افراد با نفوذ حزب کمونیست ایران حیدرخان بود؛ فردی با هوش، تحصیل کرده اروپا که چند زبان می دانست. اغلب به مسکو می رفت و رابط شوروی ها و حزب کمونیست ایران بود. حیدرخان که به منظور برپا داشتن انقلاب بلشویکی در ایران کار می کرد، از شوراهای آذربایجان درخواست کمک و پیشنهاد کرد تا با کوچک خان، که در آن زمان رهبری نهضت جنگل را در اطراف رشت هدایت می کرد و از سال 1920 کمک هایی به بلشویک ها می رساند، تماس گرفته شود.

 

در ارتش سرخ بخشی از سربازان برای ماموریت های ویژه تربیت می شدند، مثل گردان «کماندوهای سریع» که تحت فرماندهی بودین بود. در باکو لشکر متشکل از 800 تا 1000 نفر به نام «استربریگادا» (بریگاد دولتی منطقه ای) وجود داشت. در این لشکر انواع مختلف مهمات برای پیاده، توپخانه، مهندسی و غیره وجود داشت. اوستربریگادا در اصل برای کمک به حیدرخان در اجرای برنامه هایش به وجود آمده بود. کنسول ایران در باکو، که از گوشه و کنار از وجود این لشکر و وظیفه سری آن با خبر شده بود، اعتراض و تقاضای منحل ساختن بریگاد را کرد. کارایف نارکوموینمور آذربایجان (فرمانده قوا) دستور رسمی انحلال این بریگاد را صادر کرد. وی روز بعد مرا فراخواند و به طور شفاهی گفت تا اسلحه و مهمات و دیگر وسایل نظامی را به آرسنال (قورخانه) ببرم و تعمیرات مورد نیاز را روی شان انجام دهم و هر چه زودتر آنها را کامل و مهمات دیگر بیشتری فراهم کنم. سربازان این لشکر به گروه های کوچک در کارخانه ها و انبارهای نظامی و بنادر تقسیم شدند.

 

در این زمان اغلب حیدرخان با فومف، عضو کمیته اجرایی مرکزی حزب بلشویک در هیئت اجرائی مسکو سی- ای- ک نزد من می آمدند. از حرف های بین آنها فهمیدم که بریگاد فقط به طور ظاهری منحل شده و تصمیم شان برای رفتن به ایران پابرجا است. این ماجرا را چندان مخفی نمی کردند. در پاره ای از موارد بسیار تعجب انگیز بود که چرا بلشویک ها این گونه باز و بسیار ساده نقشه های شان را در مقابل افراد ناشناخته برملا می کنند. نمی دانم در این کار اعتماد به نفس دخالت داشت یا ایمان به این که هیچ کس قادر نیست زیانی به آنها برساند؛ شاید هم ناشی از بی تجربگی و یا انجام هر چه دقیق تر دیپلماسی باز همگانی بود. فکر می کنم نظر دوم به واقعیت نزدیک تر بود. شاید به تعقیب و به گیر و ببندهای افراد دیگر به بهانه لو رفتن اسرار روی حماقت نیاز داشتند.

 

فومف هم چون یک صاحب منصب با من رفتار می کرد. رفتار حیدر خان دوستانه به نظر می آمد و مرا به ایران دعوت می کرد. قول حقوق بالا و انواع مزایا به من می داد. دعوت او را رد کردم. دیگر هیچ گونه علاقه ای به ماجراجویی نداشتم، فقط هوای وطن و برگشت به وطن (در صورتی که کوچکترین امکانی فراهم می شد) را در سر داشتم. تصمیم گرفتم تقاضای استعفا بدهم و برای همیشه از قفقاز و جماهیریه سوسیالیستی شوروی خداحافظی کنم.

 

سه روز پس از آن صبح زود مرا به کمیساریای ملی نظامی دعوت کردند و باز هم شفاهی دستور دادند تا چند مکانیک ماهر از کارخانه انتخاب کنم، همراه استربریگادا با کشتی موسوم به «گرچاکف» به ایران بروم و در آنجا وسایلی را که در راه آسیب می بینند تعمیر کنم، بعضی از دستگاه ها را مونتاژ کنم و بر توپ ها نظارت دقیقی داشته باشم و در پایان برآوردی از تسلیحات ایرانیان به عمل بیاورم و حداکثر تا یک هفته دیگر بازگردم. همه چیز خیلی سریع صورت گرفت. روز دوازدهم ژوئن در کشتی نشسته بودم.

 

گرچاکف یک کشتی قدیمی تجاری بود که استخوان بندی محکمی داشت و برای حمل و نقل نظامی تغییر وضعیت یافته بود. فرمانده بریگاد، ژنرال کاراگارتلی گرجی بود. سرهنگ سابق تزاری بود که در این سفر همسر و دو دخترش نیز همراهی اش می کردند. در کشتی آشنائی دیرینه ام سرهنگ توپخانه شوتیخین را نیز دیدم. سرهنگ عزیز بیک هم با چندین افسر دیگر بین مسافران بودند. در کنار آنها من با بیست مکانیک و آهنگر و مردان استربریگاردا حضور داشتیم.

 

حیدرخان و فومف نیز ما را همراهی می کردند. آنها در واقع رهبران سیاسی این هیئت بودند. همان طور که گفتم همه چیز خیلی سریع رخ داد. همین اندازه فرصت داشتم تا افراد، ماشین ها و ابزار را انتخاب کنم. تاسف می خوردم از این که یک کارگاه صحرائی کامل آماده همراه ندارم.

 

وقت خداحافظی با دوستان را پیدا نکردم، از همه مهمتر تصوری از این که به کجا می روم در ذهن نداشتم، ولی مطمئن بودم که پس از یک هفته یا نهایتا چهارده روز دیگر برخواهم گشت. نیمه شب روز سیزدهم ماه ژوئن به سوی ایران به دریا زدیم. دفتری دیگر از زندگی سردرگم و آشفته من گشوده شد.

 

 

ایران- در کنار کوچک خان

 

روز سیزدهم ژوئن سال 1921 پیش از طلوع خورشید مخفیانه بندر نظامی را ترک کردیم و وارد دریای آزاد شدیم. مرحله خروج از باکو را خوابیدم، زمانی بیدار شدم که خورشید در آسمان بالای سرمان بود. روز آفتابی و گرمی بود و دریایی به رنگ سبز تیره آرام ما را بر امواج خود تاب می داد. دریای خزر که اغلب طوفانی و خطرناک است، این بار ساکت بود و گرچاکف، کشتی بخاری تجاری با کف پهن و قسمت شناور کوتاه، از سویی به سویی تلو می خورد.

 

برای صبحانه در غذاخوری کوچک کشتی جمع شدیم. در باره آشنایان، مسافرت ها و این که چگونه موفق به لنگر انداختن خواهیم شد صحبت می کردیم. هیئت اجرائی مسکو دستور داده بود در پایین ترین قسمت انزلی لنگر بیاندازیم، مردان را پیاده کنیم، سپس با حزب کمونیست ایران تماس بگیریم و در پایان بارها را تخلیه کنیم.

 

مستقیم به طرف انزلی نرفتیم، بلکه با مانوری در منطقه جنوبی تر و قسمت باز دریا لنگر انداختیم تا در تاریکی شب بدون جلب توجه به بندر نزدیک شویم.

 

بر عرشه گرچاکف در روزی زیبا، نسیم فرح انگیز دریایی واقعا لذت بخش بود، چیز کاملا متفاوت با گرمای غیر قابل تحمل باکو و هوای پر از گرد و غبارش. افسران پیر تزاری هم صحبت های خوبی بودند و بر روی عرشه خانم هایی هم حضور داشتند، از جمله همسر و دو دختر ژنرال کاراگارتلی. زمان به تفریح های جالب سریع می گذشت. هیچ دلیلی برای تشویش و نگرانی وجود نداشت و همه از این که از آن فضای خفه و تنگ دور هستیم خوشحال بودیم. اوضاع و احوال مان حاکی از آن بود که گویا برای گردش آمده ایم، شوخی می کردیم و یاد گذشته ها را زنده می کردیم. اگر کسی مشکل پیاده شدن را یادآوری می کرد دیگران بر سرش فریاد می زدند: «این مشکل ناخدا است نه ما.»

 

وجود استربریگادا (گارد ویژه سرخ) در کشتی نیشخندی بود بر سرنوشت آنهایی که افکار ضد بلشویکی در سر داشتند.

 

شب قبل از روز چهاردهم در کشتی انقلاب کوچکی رخ داد. آخرهای شب به کابین ژنرال کاراگارتلی فراخوانده شدم، چندین درجه دار نیز در آنجا بودند. پس از یک گفتگوی کوتاه ژنرال اعلام کرد که با حزب کمونیست ایران همکاری نخواهیم داشت، بلکه از بندر انزلی مستقیم به مرداب انزلی خواهیم رفت و به کوچک خان می پیوندیم. از من به عنوان خارجی سئوال کرد: «آیا می خواهید به طور داوطلب با ما باشید یا می خواهید به باکو باز گردید؟» از دولت بلشویک ها دل پری داشتم و با کمال میل موافقت کردم که با آنها بروم، هر چند در باره کوچک خان چیزی نمی دانستم جز این که رهبر نهضت مقاومت در گیلان و ضد دولت تهران است. مردان با فریاد شادی از تصمیم افسران استقبال کردند. فومف و حیدرخان در کمال شگفتی از جریانات داخل کشی، در کابین شان طناب پیچ شده بودند. همچنین حدود چهل مخالف در زیر عرشه زندانی شده بودند و یک نفر هم که مقاومت مسلحانه کرده بود خفه شده بود[به طریق اسپانیایی] یعنی از عرشه به دریا انداخته بودندش.

 

صبح زود ناخدا مستقیم رو به انزلی جهت گرفت و با سرعت تمام از بین بندر و جاده عبور کردیم. زمانی بود که نگهبانان ایرانی حواس شان نبود. بدون کشتی راهنما وارد مرداب انزلی خلیج ژرفی است که از طریق یک دماغه از دریا جدا می شود. از انزلی خارج شده بودیم که تازه یک کشتی نگهبانی کهنه را به دنبال ما فرستادند تا از ورود قاچاق ما جلوگیری کند. از یک توپ بسیار قدیمی چند شلیک به طرف ما شد که در مقابل آن هیچ گونه واکنشی نشان ندادیم. به طرف دهانه رودخانه ای که از شهر نرگستان سرچشمه می گرفت و آن را به همین نام می خواندند رفتیم و در آنجا لنگر انداختیم.

به نقل از: http://www.pyknet.net/1390/01esfand/Peik108/01kuchakkhan.htm