شيخ صفى الدین اردبیلی شیعه نبوده...
از وقفنامه ها و سندهاى موجود، نه سيادت خاندان صفوى معلوم است و نه امامى بودن شيخ صفى و پدرانش به ثبوت مىرسد؛ اما از مرگ شيخ صفى به بعد سندهاى چندى در دست است كه همه آنها دلالت بر شافعى بودن شيخ مىكند و هيچكدام مؤيّد سيادت خاندان صفوى نيست. از نظر قدمت، نخستين اين اسناد نوشته حمد اللّه مستوفى است كه ظاهرا در 740 ه. ق يعنى 5 سال پس از درگذشت شيخ صفى از اردبيل ديدن كرده است، مستوفى در كتابش مىنويسد: اكثر مردم اردبيل بر مذهب شافعىاند و مريد شيخ صفى الدّين عليه الرّحمه ... ابن بزّاز نويسنده كتاب صفوة الصّفا كه خودش سنّى شافعى بوده، شيخ صفى را منسوب بر سلسله طريقت مىداند ... سيّد جمال الدّين احمد فرزند على كه خود 93 سال پس از مرگ شيخ صفى درگذشت و همزمان با خواجه على نواده شيخ بود كتابى تأليف كرد كه مشتمل بر تبارنامههاى تمامى سادات ايران بود ... در اين كتاب، سخنى از سيادت اين خاندان به ميان نيامده است.
«... شيخ صفى (735- 650 ه. ق) در دوران ايلخانى سلطان محمّد خدابنده به اوج شهرت و قدرت روحانى خود رسيد، تا آنجا كه پژوهشهاى ما نشان مىدهد، نه ادعاى سيادت كرده و نه خود را شيعى امامى خوانده بوده است و بهطور قطع آنچه در اينباره به وى نسبت مىدهند، چنانكه كسروى بهخوبى نشان داده است از آن دورههاى بعد است ...
بىگفتگو شيخ صفى مردى به غايت پاكدامن و پارسا بود، حتّى دشمنان سرسخت شاه اسماعيل و خاندان صفوى، به ديندارى، مروّت، كرم اخلاقى و صفتهاى پسنديده اين مرد خستو شدهاند. مورّخ دربار يعقوب بايندرى كه هيچگونه ارادتى نسبت به خاندان صفوى نداشته است، شيخ صفى الدّين را «وحيد آفاق» خوانده است و مىنگارد كه چون سلطان اولجايتو از عمارت مسجد سلطانيّه فراغت يافت، چهارصد تن از بزرگان و علماى ايران و از آن جمله شيخ صفى الدّين را به مجلس سورى در سلطانيّه دعوت كرد، اما چون شيخ از نشستن به سر سفره پادشاهان اكراه داشت، پيرى را بهانه ساخت و فرزندش خواجه صدر الدّين را بهجاى خويش روانه سلطانيّه كرد، همچنين لقبها و عنوانهايى كه در دوره زندگى شيخ صفى خطاب به وى در وقفنامهها و سندهايى چند نوشته بودند، دلالت بر سيّدى وى نمىكند ...»
دويست سال پس از مرگ شيخ صفى، يعنى هنگامى كه آوازه سيادت و شيعه امامى بودن خاندان صفى همهجاگير شده بود، يكى از دشمنان سرسخت شاه طهماسب عبيد اللّه خان ازبك به شاه ايران چنين مىنويسد: «... پدر كلان شما جناب مرحوم شيخ صفى را همچنين شنيدهايم كه مردى عزيز و اهل سنّت و جماعت بوده و ما را حيرت عظيم دست مىدهد كه شما نه روش حضرت مرتضى على (ع) را تابعيد و نه روش پدر كلان را ... ما با آن طايفه مجادله و گفتگو داريم كه مذهب و ملّت پدران خود را گذاشته، تابع بدعت و ضلالت شياطين شده، طريقه حق را برطرف كرده و رفض و تشيّع اختيار نمودهاند و با وجود آنكه مىدانند رفض كفر است، اين كفر را زور دست و شعار خود ساخته دم از اولادى آن بزرگوار (على) مىزنند ...» (نقل و تلخيص از تاريخ اجتماعى ايران، ابو القاسم طاهرى، ص 132 به بعد و ص 152)
اسمعيل پس از احراز مقام سلطنت براى اشاعه مذهب تشيّع به شمشير توسّل جست. وقتى كه علماى شيعه او را از تندروى منع كردند و گفتند اكثريت قاطع مردم سنّى مذهبند، اسماعيل گفت: «اگر رعيت حرفى بگويد شمشير مىكشيم و يك كس زنده نمىگذاريم.» اسماعيل پس از آنكه دو جمله «اشهد انّ عليّا ولى اللّه» و «حىّ على خير العمل» را وارد اذان كرد، عدّهيى را به نام «تبرّائيان» اجير كرد، كه در كوى و برزن با صداى بلند به عمر و عثمان و ابو بكر و تمامى پيشينيان، ناسزا گويند و هركس را كه سدّ راه ايشان شود با تبر بر خاك اندازند ...»
انواع كيفر: شاه اسماعيل صفوى از پادشاهانى است كه در دوران سلطنت، براى اشاعه آئين تشيّع از هيچ ظلم و جورى فروگذار نكرد، چون اكثريّت قاطع مردم تبريز در عهد سلطنت اسماعيل به آئين تسنّن گرايش داشتند، وى با خشونت بسيار بيست هزار نفر را از دم تيغ گذرانيد و به نبش قبر و سوزاندن استخوانهاى مخالفين فرمان داد. حسين كيلا چلاوى را در قفس زندانى نمود، بدن حاكم ابرقو را به گفته حسن روملو در احسن التّواريخ عسل ماليدند و وى را در معرض نيش زنبوران قرار دادند، تا از گرسنگى و حرارت و آزار آن حشرههاى گزنده جان داد. كشتار و آزار عالمان سنّى، در پارهئى از دژهاى نيرومند مانند شيراز، كازرون و سپس در هرات، دست كمى از خشونتهاى اسماعيل نسبت به رقيبان و مدعيان سلطنت نداشت. در نتيجه اين خط مشى، در خود ايران، ديگر مخالفى و رقيبى ياراى برخاستن نيافت ... به گفته نويسنده روضة الصّفويّه، چون لاشه شيبك خان را كشانكشان نزد مرشد كامل بردند، فرمان داد قورچيان بدن او را با دندان پارهپاره كنند و بخورند ... پوست سرش را از كاه پر كنند، نزد بايزيد دوّم سلطان عثمانى فرستادند، كاسه سرش را زر گرفتند به پياله بادهنوشى مرشد كامل تبديل نمودند و يك دستش را براى عبرت حاكم مازندران فرستادند ...»( تاريخ اجتماعى ايران، بحش2ج8، ص: 54)
این وبلاک توسط دوستداران استاد علی مرادی مراغه ای ایجاد شده و حاوی نوشته ها و مقالات و معرفی کتابهای ایشان می باشد...