کوشش در ابهام زدایی از چگونگی قتل آقامحمدخان قاجار/علی مرادی مراغه ای/قسمت اول
" رعیت چون آسوده گردد در فکر عزل رئیس و ضابط افتد و علی هذا القیاس . چون عموم اهالی ملک را فراغت روی دهد به عمال و حکام تمکین نکنند و در فکرهای دور و دراز درافتند ، این گروه فرومایه را باید به خود مشغول کردن که از کار رعیتی و گرفتاری فارغ نگردند ؛و الا کار زراعت و فلاحت نقصان یابد و توفیر در غله و حاصل ضعیف شود وقحط پدیدار آید و لشکر ی از کار بیفتد و فسادهای عظیم روی دهد و ملک ازمیان برود . ارباب زراعت و فلاحت باید چنان باشد که هرده (10) خانه را یک دیگ نباشد تا به جهت طبخ آشی یک روز به عطلت وانتظار بسر برند و الا رعیتی نکنند و نقصان در ملک روی کند . "[1]
مقدمه:حادثه قتل آقامحمدخان قاجار یکی از مهمترین حوادث تاریخ ماست اما متاسفانه دقیق به آن پرداخته نشده در حالیکه به نظر اینجانب توطئه ایی از پیش طراحی شده در پشت آن وجود داشته است اما تاریخ نویسان اکثرا آنرا در حد چند خربزه یا هندوانه تقلیل داده اند. در اینجا میکوشیم با استفاده از منابع داخلی و خارجی نوری بر زوایای تاریک آن بیندازیم ابتدا به نقل قولهای مورخین داخلی که بیشتر تکراری و کپی شده از همدیگر هستند میپردازیم سپس به منابع غیر ایرانی پرداخته و در آخر نتیجه گیری خود را می آوریم.
آقامحمدخان در دومین حمله خود در 19خرداد1176بدون کوچکترین مانعی وارد قلعه شوشی در قراباغ شد[2] و در عمارت محمدحسن آقا پسر حاکم قراباغ مستقر شد و دقیقا 9روز پس اقامت در قلعه مذور کشته شد عبدالله مستوفی علت کشته شدن آقا محمد خان را "مقدارى خربزه" ذکرمیکند:
"مورخين در سبب قتل آقا محمد خان كوتاه آمده و باحترام شاهان اين سلسله از ذكر سبب واقعى آن خوددارى كرده و همينقدر نوشتهاند كه پادشاه نوكرهاى شخصى خود را براى تقصيرى ميخواست اعدام كند چون باو تذكر دادند كه شب جمعه است كشتن آنها را بصبح شنبه محول كرد، آنها چون از گذشت شاه مايوس بودند با هم تبانى كردند و شبانه بخوابگاه شاه داخل شدند و او را كشتند و ذكرى از تقصير نوكرها ننمودهاند".
مستوفی در ادامه مینویسد:
"در ايام محاصره شوشا(کدام محاصره؟) مقدارى خربزه براى شاه آورده بودند كه تحويل آبدار خود نموده و امر داده بود كه هر وعده مثلا نصف يكدانه از آنها را كه يكظرف ميشود در سفره غذاى او بگذارند خربزهها زودتر از حسابى كه شاه داشته است تمام ميشود. شاه تاريخ روز آوردن خربزهها و اينكه چند دانه آن بمصرف رسيده و چند دانه آن بايد باقى باشد دقيقا تعيين ميكند و از آبدار باقى مانده را مطالبه مىنمايد آبدار هم نجات را در حقيقت- گوئى ميپندارد و اعتراف ميكند كه با دو نفر از پيشخدمتها آنها را خوردهاند. شاه براى همين جرم امر بكشتن هر سه نفر ميدهد بعد از آنكه بخاطر او ميآورند كه شب جمعه است اعدام آنها را بصبح شنبه محول مينمايد و چون محكومين بتجربه ميدانستند كه حكم شاه استينافپذير نيست شب شنبه سه نفرى وارد اطاق خواب او شده كارش را ميسازند و جواهرهاى سلطنتى را برداشته فرار ميكنند».[3]
در نقد نوشته مستوفی باید اشاره کرد که اصلا مخاصره ایی در کار نبود چرا که محاصره بی حاصل قلعه شوشی در قراباغ مربوط به دور اول لشکرکشی آقامحمدخان بوده ثانیا با توجه به تاریخ قتل آقامحمدخان که در خرداد ماه اتفاق افتاده وجود خربزه یا هندوانه در آب و هوای آذربایجان در فصل بهار نامعقول به نظر می رسد.
نویسنده فارسنامه ناصری نیز درباره كشته شدن آقامحمدخان قاجار مىنويسد:
«... حضرت گيتىستان داخل شوش شد و چون سه روز بگذشت ميانه صادق نام گرجى پيشخدمت و خداداد فراش خلوت اصفهانى نزاع شد و آواز آنها چنان بلند گرديد كه حضرت شاهنشاهى را به غضب درآورد و حكم فرمود كه هر دو نفر را به قتل رسانند و صادق خان شقاقى كه از امراى معتبر بود در حق آنها شفاعت نمود، به درجه قبول نرسيد لكن فرمود چون شب جمعه است كشتن آنها را به روز شنبه انداختم و آن دو نفر را بىكند و زنجير در سراپرده به خدمت سابقه خود باقى گذاشت و از روى تجربت دانسته بودند كه آنچه را وعده كند بهجا آورد، پس قطع اميد موجب جسارت آنها گشت و چون پادشاه جمجاه در خواب شد، عباس فراش خلوت مازندرانى كه با آنها معاهده داشت، در رسيد و هر سه نفر پاى جلادت را در سراپرده شاهى گذاشتند و با دشنه و خنجر زندگانى حضرت شاهنشاهى را تباه نمودند"[4].
تاريخ منتظم ناصرى نیز مینویسد"پس از فتح آن حدود در قلعه شوشى در شب شنبه بيست و يكم شهر ذيحجّة الحرام هزار و دويست و يازده هجرى به دست صادق نام فراش خلوت شهيد شدند."[5]
تاريخ ذو القرنين در این مورد مینویسد"
بالجمله سه نفر غدار نابكار: صادق نام گرجى خانهزاد پيشخدمت و خداداد نام اصفهانى ايضا و عباسعلى نام مازندرانى فراش خلوت، به سبب جرمى كه در روز گذشته از ايشان به ظهور رسيده بود و از بيم سطوت و وعده سياست آن قهرمان با هيبت، در شكنجه اضطراب و اضطرار بودند، خاك بر ديده حقشناسى انباشته و تخم جور در مزرع نمك به حرامى كاشته، روز شنبه بيست و يكم شهر ذى حجة الحرام سنه يكهزار و دويست و يازده، بعد از اداى دوگانه به درگاه ايزد يگانه دادگر، آخته خنجر بر سر بالين آن خسرو دادگر تاختند و كار او را به چند زخم منكر ساختند.
... ناچار اسباب و اثايه سلطنت را از قبيل تاج و كمر و شمشير مجوهر و بازوبندهاى جواهر و صندوقچه جواهرنشان و ساير اسباب ديگر، كه هر دانه از آنها خراج كشورى و باج اقليمى بود، برداشته در همان هنگام صبح صادق نزد صادق خان شقاقى كاذب شتافتند"[6]
سعید نفیسی نیز با اشتباهات عدیده و بدون ذکر منابع می نویسد:
«آغا محمد خان در بهار سال 1212 هجرى قمرى لشكريان خود را جمع كرده از تهران روانه آذربايجان شد. از راه اردبيل به كنار ارس رسيد و در آنجا لشكرگاه ساخت.
ده هزار سوار جهت گرفتن قلعه پناهآباد فرستاده به آسانى آن قلعه را فتح نمود. سه روز پيش از آنكه به شهر شوشى كه اعيان آنجا او را دعوت به كمك نموده بودند برسد، ميان صادق خان گرجى، پيشخدمت مخصوص و خداداد اصفهانى فراش خلوت بر سر پولى نزاعى درگرفت. چون صادق خان گرجى چند شب پيش هم بر مسند آغامحمدخان آب ريخته و او را سخت خشمگين كرده بود و از اينرو كدورتى در دل داشت پس از اينكه اين دو تن با هم نزاع كردند و سر و صداى زيادى راه انداختند آغا محمدخان بيشتر خشمگين شد و فرمان داد همانشب هردو را بكشند. صادق خان شقاقى كه از سركردگان معروف لشكر او بود، شفاعت آندو را كرد، وى نپذيرفت و گفت: «چون شب جمعه است فردا آنها را بكشند.» سرانجام آن دو تن پيشخدمت مخصوص كه اطمينان داشتند فردا حتما كشته خواهند شد، عباس نام مازندرانى پيشكار خدمت را با خود همدست نموده شبانه با خنجر و دشنه به چادر آغا محمد خان وارد شده كار او را ساختند.».»[7]
اما نویسنده"خاطرات ممتحنالدوله" داستان را کمی متفاوت ذکر میکند به نظر این نویسنده،شبى كه آغامحمدخان حكم كشتن دو نفر از نوكران مخصوص خود را صادر كرد، چون شب جمعه بود، صادق خان شقاقى كه در چادر آن پادشاه حضور داشته، شفاعت آنها را نموده و آغامحمدخان بيمار ماليخوليايى را از كشتن آنها برحذر داشته. آغا محمدخان براى احترام به شفاعت او دستور مىدهد آنها را در آن شب به قتل نرسانند و تحت نظر گرفته فردا صبح به قتل برسانند. اما آغامحمد خان روز فردا را نديد. چه در همانشب به وسيله دو نفر فراش خلوت خود به نامهاى صادق خان نهاوندى (گرجى) و خداداد اصفهانى كه پس از اغفال محافظ مخصوص او بنام عباس مازندرانى پيشكار خدمت با او همدست شده خواجه تاجدار قاجار را به قتل مىرسانند و از اردوگاه فرار مىكنند.
«صبح خيلى زود روز بعد كه صادق خان شقاقى از اردوگاه به شهر مىآمده با آنها برخورد نموده، چون در صورت ظاهر و وضعيت آنها مشكوك شده آنها را مورد بازخواست و جستجو قرار مىدهد و مقدارى جواهر و نقدينه كه قاتلين از چادر آغا محمد خان سرقت نموده بودند در نزد آنها مشاهده مىنمايد. از اينرو آنها را دستگير و با خود به اردوگاه مىبرد و بعدا كليه جواهرات و نقدينه و طلاجات را از آنها گرفته به ميرزا ابراهيم كلانتر شيرازى تحويل مىدهد.»
به نظر نویسنده خاطرات ممتحنالدوله،تهمتهاى ناروايى كه به صادق خان شقاقى فرمانده اردو زده اند بی پایه هستند این منبع مینویسد:
" حتى نوشتهاند كه به تحريك صادق خان شقاقى آغا محمدخان به قتل رسيده و كليه جواهرات او را تصاحب نموده و آن سه نفر قاتل را تحت حمايت خود قرار داده و به مركز ايل خود حركت كرده و يك سال بعد ادعاى پادشاهى كرده و براى تسخير پايتخت (تهران) حركت نموده است مورد تأييد سرجان ملكم قرار نگرفته و مردود است[8]".
به نظر نویسنده خاطرات ممتحنالدوله،تحريك صادق خان شقاقى به قتل آغامحمد خان و تصاحب جواهرات بهيچوجه به اثبات نرسيده و در هيچيك از اسناد و نوشتجات تاريخى بعد از مرگ آغامحمدخان اين موضوع اينطور بيان نشده است.[9]
مرحوم على اصغر شميم نیز مینویسد:
"در يكى از روزها بر بعضى از فراشان خلوت خشم گرفت و خواست آنان را به قتل برساند ولى به شفاعت بعضى از خواص از آن تصميم درگذشت. خوفى كه از غضب شاه بر ايشان مستولى شده بود، موجب فناى شخص او گرديد. در شب 21 ذيقعده محكومين به مرگ بر سر شاه قاجار تاختند و او را كشتند."[10]
نویسندگان"تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه"نیز کم و بیش همین مطالب را در مورد قتل آقامحمدخان تکرار میکنند:
"در موقعيكه آقامحمّدخان يكى از قلاع شوشى(!!!) را مسخّر كرده و ابراهيم خليل خان بداغستان گريخته بود بر سه نفر از پيشخدمتان محرم خود بعلّتى جزئى خشم گرفت و ايشان را بكشتن وعده داد. خدمتكاران مزبور كه طبيعت آقا محمّد خان را ميشناختند و ميدانستند كه وعده خود را بانجام خواهد رساند شبانه با يكديگر ساختند تا شاه را بقتل برسانند و از شرّ عذاب او برهند. بهمين نيّت در شب 21 ذى الحجه 1211 موقع سحر هنگاميكه آقامحمّدخان در خواب بود او را كشتند و تاج و كمر و صندوقچه جواهرات گرانبهائى را كه هميشه همراه خود داشت نزد صادقخان شقاقى از سرداران او بردند"[11]
اما سرجان ملکم هرچند چگونگی قتل را عینا مانند نویسندگان ایرانی مینویسد ولی به اختلال روانی آقامحمدخان اشاره میکند:
" سه روز بعد از ورود آقا محمد خان به شيشه، مابين صادق خان نام گرجى پيشخدمت، و خداداد نام فراش بر سر پولى گم شده نزاع شده، بعضى نوشتهاند كه صادق خان از چند روز قبل، پادشاه را به غضب آورده بود، بهسبب اينكه بر مسند شاهى آب ريخته بود. به هر تقدير، صداى اين دو نفر بلند شده آقا محمدخان به غضب رفته حكم داد تا هردو را فورا به قتل رسانند. صادق خان شقاقى يكى از بزرگان امرا در حق ايشان شفاعت كرد، پادشاه قبول نكرد، لاكن گفت: چون شب جمعه است كشتن ايشان را به فردا اندازند. درين اوقات معروف است كه، اختلالى در دماغ آقا محمد خان روى داده بود، چنانچه يكى از وزراى وى با نگارنده اوراق گفت كه: در آن ايام مغزش به نوعى آشفته بود، كه به سرحد جنون مىرسيد و، حركتى كه در اين مقام از وى سرزد، دلالت كلى بر اين معنى دارد، زيرا كه مردمى را كه وعده به كشتن روز ديگر داد، و از روى تجربت مىدانستند كه مفرى از براى ايشان نيست، گذاشت تا در دور خيمه خود به قاعده هميشه مشغول خدمت باشند.
القصه، قطع اميد از حيات مورث جلادت و جرأت گشته، چون پادشاه به خواب رفت، نوكرهاى مزبور با عباس نامى كه وى را درين كار با خود همدست و همداستان ساخته بودند، قدم در سراپرده شاهى نهاده با خنجر رشته حيات يكى از مقتدرترين سلاطين ايران را قطع كردند. بعضى را گمان اين بود كه، نوكرهاى مزبور به ترغيب صادقخان شقاقى مرتكب اين امر شدند، و وقايعى كه بعد رويداد نيز تقويت اين معنى مىكند، بهجهت اينكه، بعد از قتل پادشاه، مرتكبين جواهرات و تاج پادشاهى را برداشته نزد وى بردند و، او اشياء مزبوره را متصرف شده ايشان را پناه داد. و بعد ازان ايل و طايفه خود را جمعآورى كرده به طمع سلطنت سر برداشت"[12].
[1] . هدایت ، روضه الصفای ناصری ،به تصحیح و تحشیه جمشید کیان فر، 1380، تهران ، انشارت اساطیر،ج 13،ص 7421.
[2] .احسن التواریخ...ص297.روضه الصفای ناصری...ج9ص295.
[3] .مستوفی در ادامه مینویسد: ميرزا اسميل مستوفى كه در اين سفر همراه بوده است ميگويد از موقع بيرون آمدن شاه مدتى گذشت پيشخدمتها و آبدار هم كه معمولا طرف استعلام بودند ديده نشدند بعضى رجال كه پشت اطاق رفتند، سروصدائى نشنيدند بالاخره بعضى جرأت كردند و قدم در اطاق گذاشتند و از واقعه خبردار شدند بنگرید به: شرح زندگانى عبدالله مستوفى.تهران: زوار،1384ص : 22-23.بنگرید به: شرح زندگانى عبدالله مستوفى.تهران: زوار،1384ص : 22-23.
[4] . فارسنامه ناصرى ج1 93 تحليلى از گفتار اول فارسنامه ناصرى ..... ص : 91
[5] . تاريخ منتظم ناصرى ج3 1439 [سنه 1211 هجرى - سنه 1796 مسيحى] ..... ص : 1436
[6] . تاريخ ذو القرنين .... 45-47.
[7] . تاريخ سياسى و اجتماعى ايران. سعيد نفيسى ،... ج. اول صفحات 69- 74.
[8] . خاطرات ممتحنالدوله نويسنده: حسينقلى خان شقاقى، محقق / مصحح: حسين قلى خانشقاقى. تهران: اميركبير:1353. ص22
[9].خاطرات ممتحنالدوله نويسنده: حسينقلى خان شقاقى، محقق / مصحح: حسين قلى خانشقاقى. تهران: اميركبير:1353. ص : 22
[10]. ايران در دوره سلطنت قاجار، نوشته على اصغر شميم..... ص : 43
[11]. تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه،حسن پيرنيا و عباس اقبال آشتيانى. تهران: خيام،1380ص : 764.
[12] . تاريخ كامل ايران نوشته سرجان ملکم... ص : 633و645
این وبلاک توسط دوستداران استاد علی مرادی مراغه ای ایجاد شده و حاوی نوشته ها و مقالات و معرفی کتابهای ایشان می باشد...