همچنانکه مذکور افتاد به نظر نمی رسد حادثه ایی به این بزرگی ناشی از این اتفاقات ساده باشد آقامحمدخان وقتی در دومین حمله خود در 19خرداد1176بدون کوچکترین مانعی وارد قلعه شوشی در قراباغ شد[1] و در عمارت محمدحسن آقا پسر حاکم قراباغ مستقر شد از آنجا به طلاجات و اشیا قیمتی بیش از آندازه حریص و علاقه داشت دستور داد از هر کسی که انتظار اموال، خزانه و دفینه می رفت بستانند[2]

دستور داد هرکسی که سرش به تن اش بیارزد دستگیر و محبوس سازند تا بعدا آنها را تنبیه کند ابراهیم خلیل خان حاکم قراباغ قبل از این به اتفاق خانواده خود از قراباغ بسوی داغستان گریخته بود چرا که به خاطر خشکسالی و قحطی هرگونه مقاومت را بی فایده میدید.[3]

آقامحمدخان به محض اینکه از فرار ابراهیم خلیل خان و همراهان او با خبر شد دو هزار نفر به سرکردگی ندیم خود صفرعلی بیگ برای تعقیب و دستگیری خان قراباغ فرستاد این قشون دو هزار نفری که اکثرا از شاهسونها بودند در پل رودخانه کر به ابراهیم خلیل خان و همراهان او رسیدند به نوشته برخی منابع "جنگی بین آنها در گرفت اما موفق به دستگیری ابراهیم خلیل خان و همراهان او نشدند و تنها بخشی از اموال او را به غنیمت گرفته بازگشتند".

از آنجا که در مقابل قشون دو هزار نفری آقامحمدخان ،ابراهیم خلیل خان و همراهان او که اکثرا زن و بچه بودند و نمیتوانستند در مقابل چابک سواران شاهسونها فرار کنند به احتمال قریب به یقین صفرعلی بیگ فرمانده قشون دو هزار نفری آقامحمدخان با ابراهیم خلیل خان ساخت و پاخت کرده و با گرفتن هدایایی از دستگیری او صرف نظر کرده البته همچنانکه خواهد آمد صفرعلی بیگ با ملا پناه واقفی وزیر ابراهیم خلیل خان نیز روابط دوستانه داشت.

جالب اینکه برخی منابع ترکی در خصوص صرف نظر کردن صفرعلی بیگ و قشون آقامحمدخان از دستگیری ابراهیم خلیل خان چنین مینویسند:

"در بین راه برخی از لزگی ها به دستور شاه جلو آنها را گرفته میخواستند آنان را دستگیر کرده تحویل خواجه قاجار بدهند اما بیکه آغا(زن ابراهیم خلیل خان)که خواهر اممه خان نیز بود آنها را نصیحت کرده و منصرف می کند"[4]

در نتیجه این تبانی ابراهیم خلیل خان و همراهان او به سلامت از مهلکه میگریزند و خود را به جار و بالکان میرسانند.[5]

وقتی صفرعلی بیگ به همراه دو هزار نفر قشون برای دستگیری ابراهیم خلیل خان فرستاده بود بازگشت. آقامحمدخان با خشم از او پرسید آیا ابراهیم خلیل خان را دستگیر کرده است؟

صفرعلی بیگ در جواب میگوید:

"ما در کنار رودخانه ترتر بدو رسیدیم اما از آنجا که تعدادشان زیاد بود نتوانیستیم آنها را دستگیر کنیم".

آقامحمدخان از این پاسخ قانع نمیشود و او را به دروغگویی متهم میکند:

"دروغ میگویید ابراهیم خلیل خان از قلعه شوشی تنها با 200نفر فرار کرده و اکثر آنها نیز زن و بچه بودند".

آقا محمدخان در آخر آنها را به مرگ محکوم کرده و میگوید :

"فردا اینجا از کله زندانیان و دستگیرشدگان دو مناره خواهم ساخت و سر عباس بیگ و سر تو را بر سر هر کدام از آن مناره ها خواهم گذاشت"[6]

بر اساس این منابع، گناه عباس بیگ نیز این بوده که قبل از رسیدن صفرعلی بیگ، آقامحمدخان از او آب خواسته بود اما او نشنیده بود.خواجه قاجار در جواب می گوید گوشی که سخن شاه را نشنود باید بریده شود گوشش را می برند اما بدان قناعت نکرده او را نیز به اعدام محکوم میکند و اجرای آنرا به فردا موکول میکند.[7]

البته میرزا یوسف قراباغی به جای آب خواستن شاه می نویسد که آقامحمدخان به او دستور داد که یکی از سرداران را به حضورش بیاورد اما پیرمرد دستور آقامحمدخان را نشنیده بود.[8]

جان ملکم نیز در همین زمان در مورد وضعیت روحی آقا محمدخان می  نویسد:

"در آن ايام مغزش به نوعى آشفته بود، كه به سرحد جنون مى‏رسيد و، حركتى كه در اين مقام از وى سرزد، دلالت كلى بر اين معنى دارد..."[9]

اینکه آیا صفرعلی بیک در روبرو شدن با ابراهیم خلیل خان در کنار رودخانه با او ساخت و پاخت کرده دور از ذهن نیست و بدیهی است که دست خالی بازگشتنش خشم آقامحمدخان را برانگیخته است همچنین باید خاطر نشان ساخت که صفرعلی بیک با ملاپناه واقفی وزیر ابراهیم خلیل خان که اینک به همراه کثیری از اعیان قراباغ زندانی آقامحمدخان بوده و در انتظار تنبیه و اعدام به سر میبرد دوستی و الفت داشت ملاپناه واقفی با سفارشات لازم از سوی حاکم قراباغ در قلعه مانده بود و در تحریک صفرعلی بیک برای کشتن آقامحمدخان دست داشته است.

اما در این میان شخص سومی نیز وجود دارد این شخص صادق خان شقاقی است کسی که قاتلان آقامحمدخان پس از کشتن آقامحمدخان به سراغ او می روند و جواهرات آقامحمدخان را برداشته از قلعه شوشی خارج میگردد. صادق خان شقاقی قبل از این، حاکم شهر سراب(نزدیک اردبیل)بوده و آقامحمدخان وقتی در 4خرداد1170با قشون 12هزار نفری وارد سراب شده و صادق خان شقاقی را شکست داده و به قول نویسنده فارسنامه ناصری در خصوص ویران کردن سراب:

" پس موكب والا از طارم به جانب سراب نهضت فرمود و صادق خان شقاقى را تنبيهى كامل نمود و سراب‏ را به آتش قهر خراب و مانند سراب كرده‏...[10]"

صادق خان شقاقی پس از شکست از آقامحمدخان به قراباغ گریخته بوده و ابراهیم خلیل خان حاکم قراباغ که در آن زمان با آقامحمدخان میانه خوبی داشت شفاعت او را کرده[11] و آقامحمدخان او را بخشیده فرمانده بخشی از قشون ساخته و در این لشکرکشی آقامحمدخان به قفقاز و قراباغ در راس بخشی از قشون حضور داشت. صادق خان شقاقی نه تنها با ابراهیم خلیل خان حاکم قراباغ رابطه دوستی خود را حفظ کرده بود[12] بلکه با وزیر او ملاپناه واقفی نیز دوست بود چرا که هم صادق خان و هم ملاپناه هر دو همشهری و اهل سراب بودند بنابراین می بینیم که آقامحمدخان بدون اینکه اطلاع داشته باشد اگرچه در ظاهر پیروزمندانه وارد قراباغ شده بود اما در باطن دشمنانش چون تارهای عنکبوت بصورت نامرئی او را در میان گرفته بودند و سرانجام نیز بصورت متفق او را از بین بردند.

در نیمه شب در حین خواب صفرعلی بیک و عباس بیگ با خنجر وارد اتاق خواب خان قاجار شدند چندین ضربه بر او زدند سپس سر او را از بدن جدا ساختندگویند وقتی عباس بیگ اولین ضربه خنجر را بر قلبش زد وقتی هنوز جان داشت قبل از اینکه آخرین نفس اش را بکشد خطاب به قاتل خود گفته بود: "ای که خدا خانه ات را ویران کند تو در این سرزمین با کشتن من ایران را ویران میکنی"!و به قول نویسنده تاریخ ذوالقرنین:

"در آن بين گيرودار، از لفظ گوهربار به آن سه نابكار فرمود كه، ايران را خراب كرديد. در جواب سرودند كه، برخلاف است، بلكه آباد كرديم"[13].

 

قاتلین تاج شاهی و بازوبند و حمایل او را برداشته به نزد صادق خان شقاقی  می روند و به همراه او پیش جنازه شاه برمیگردند صادق خان شقاقی پس از اطمینان از مرگ شاه به زودی به اقامتگاه خود بازگشته همراهان نزدیک خود را برداشته و شایعه ایی پخش میکند که "مامور شده ابراهیم خلیل خان را دستگیر کرده به حضور شاه بیاورم".و بدین ترتیب در دل شب بیرون میزنند.

با این حیله او در واقع موفق می شود جواهراتی چون دریای نور،تاج ماه،بازوبندها و حمایل شاه را از قلعه خارج کند[14] این جواهرات را آقامحمدخان همیشه با خود حمل میکرد.

تاریخ قتل او را متفاوت نوشته اند اما تاریخ دقیق آن به نظر می رسد21ذیحجه1211هجری/28خرداد 1176ش/ 17ژوئن1797میباشد[15]منابعی که در آنسوی ارس نوشته شده از آنجا که به محل واقعه نزدیک بودند و در نتیجه باید دقیق تر باشد همان تاریخ21ذیحجه1211هجری را ذکر کرده اند بر اساس این منابع آقامحمدخان 9روز پس اقامت در قلعه شوشی به قتل رسید و از آنجا که تاریخ ورود او به قلعه در 13ذیحجه1211هجری بوده بنابراین این حادثه باید در21ذیحجه1211هجری اتفاق افتاده باشد[16]

پس از کشته شدن شاه و خروج صادق خان از قلعه هنوز کسی از اتفاق شوم خبر نداشت در دمدمه های ظهر خبر مرگش بلافاصله رفتار کلیه ساکنان قلعه را دگرگون ساخت ترس و تشویش چون خوره بر جان کل لشکر افتاد و آسیمه سر در حال گریز به سوی ایران بودند.

 سیستم هراسناک حکومتش موجب شده بود که اینک انگار کل لشکر به کالبدی شبیه باشد که سرش قطع شده و آسیمه سر و پریشانحال خود را به هر طرف میکوبد هر کدام از سرکردگان،افراد خود را برداشته در پی فرار بودند. لشکری که تا دیروز لرزه بر اندام مردم افکنده بود اینک مردم چنان گستاخ شده بودند که هر کدام از افراد قشون که بدست مردم عادی میافتاد تمام اسلحه و لباس شان را گرفته لخت شان میکردند و سر بازان به التماس در پی حفظ جان خود بودند. 

برطبق نوشته منابع ایرانی،صادق خان شقاقی خود با 15هزار سوارکه بدو پیوسته بودند بازگشته  و به اردوی بازمانده تاخته و تا توانست اموال آنها را به یغما برد![17]

جنازه­اش بی سرش اینک در وسط اتاق افتاده بود اما کسی بدان توجه نمی­کرد. سری که زمانی با یک خشم هزاران سر را به بریدن و مناره ساختن فرمان می­داد. به قول نویسنده تاریخ عضدی« اخته­خان گوید و کند»[18].اما اینک بی صاحب مانده بود.

نزدیک­ترین مصاحب زندگیش و ندیم­اش که برای اولین­بار جرئت کرده بود نعش مثله ­شده­اش را ببیند چنین گفته بود:

بتر از شمر و یزید         سر نحست که برید؟[19].

به زودی محمد بیگ برادرزاده ابراهیم خلیل خان با دسته خود امور شهر را به دست گرفت. او هرآنچه از خزانه شاه مانده بود، به خانه خود فرستاد. محمد بیگ سربریده آقامحمدخان را به یکی از افراد یعنی محمد رفیعی بیگ داد تا به نزد ابراهیم خلیل خان به بالکان برد. ابراهیم خلیل خان سر را تحویل گرفت و آنرا به تماشای حاکم گرجستان نشاند .[20] سپس سر را در همانجا دفن کرد. تمام افرادی که توسط آقامحمد خان به حبس انداخته شده بودند آزاد گشتند. ملاپناه وافقی که خودش از محبوسین بود، وقتی نعش شاه را دید در شعری گفت: « خدایی که میخ را به مسمار تبدیل کرد» که حکایت از این داشت که وقتی آقامحمدخان شهر را گرفت کثیری از افراد را زندانی ساخت می­خواست بر پاهایشان نعل بزند اما پس از مرک شاه سفاک به همان آهنگر دستور داده شد به جای میخ مسمار برای تابوتش بسازد![21].

بدین ترتیب مردم از دست یکی از سفاک ترین حاکمان راحت شد خودش نیز در آستانه نوروز همان سال وقتی از میرزا حسن منجم باشی پرسیده بود:

در سال جدید، ستارگان به چه دلالت دارند؟

 منجم­باشی پاسخ داده بود: به رفاه رعایا و آسایش عباد.

سپس آقا محمد خان، خطاب به ولیعهدش گفته بود: «باباخان میرزاحسن خبر مرگ عموی تو را می­دهد، زیرا تا ما هستیم به این مردم خوش نخواهد گذشت!»[22].



[1] .احسن التواریخ...ص297.روضه الصفای ناصری...ج9ص295.

[2] . 10. Qarabağnamələr. III kitab. " TARİXİ-CƏDİDİ-QÄRABAĞ . MİRZƏ RƏHİM FƏNA. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . 24 s.

[3] 4. Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . s 96 …. Şəmistan Nəzirli; ARXİVLƏRİN SİRRİ AÇILIR .BAKI ; “Elm” nəşriyyatı.1999.s.81

 

.

[4]. Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . s. 97.

[5]. Mirzə Camal Cavanşir . Qarabağ tarixi. Azərbaycan SSR Elmlər Akademiyası Nəşriyyatı Bakı – 1959.s.17….. Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 .  s.97

 

[6] . Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . s.97.

[7] . Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 .s.96

[8] .Qarabağnamələr. II kitab. MİRZƏ YUSİF QARABAĞİ. TARİXİ-ŞƏRİF. Bakı, "Şərq-Qərb", 2006, s.40.

 

[9] .تاریخ ایران،سرجان ملکم...ص347.

[10] . فارسنامه ناصرى    ج‏1   ..... ج‏1.ص641.

[11] .ناسخ التواریخ...ص57.   مآثر السلطانیه.....ص20.    فهرس التواریخ...ص311.

[12]. Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . S.98.

[13] . تاريخ ذو القرنين   .... 45-47.

[14]. Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . S.99

[15] .تاریخ منتظم ناصری...ج3. ص1437.   تاریخ رجال ایران،مهدی بامداد....ج.1.ص254.

[16] . Qarabağnamələr. III kitab. " TARİXİ-CƏDİDİ-QÄRABAĞ. MİRZƏ RƏHİM FƏNA. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . S.24.

.

[17] ساروی، احسن­التواریخ... ص 298.    اکسیر التواریخ...ص 76.

[18] . تاریخ عضدی...ص 144.

[19] . بنگرید به: شرح زندگانى عبدالله مستوفى‏.تهران: زوار،1384ص : 22-23.

[20] . .Qarabağnamələr. II kitab. Bakı, "Şərq-Qərb", 2006, s.43.

[21] .Qarabağnamələr. III kitab. HƏSƏN İXFA ƏLİZADƏ. ŞUŞA ŞƏHƏRİNİN TARİXİ. Bakı, “Şərq-Qərb” 2006 . S.99..

[22] . جام جم، معتمدالدوله... ص 480.