کودکم از مرگ می پرسید

کودکم از مرگ می پرسید و من می کوشیدم مرگ را برایش توضیح بدهم در قدیم توضیح آن آسان بود وقتی یک مرتبه مادر بزرگ غیب اش می زد در سئوال ما می گفتند به پیش خدا رفته همه خوبان به پیش خدا می روند ما هم قانع می شدیم به همین آسانی!...
اما امروزه این جواب برای کودکان ما مسخره شده است او در پیرامون خود در رسانه ها در فیلمها...چهره های هولناک مرگ را هر روزه می بیند و هرگز باور نمی کند که آنها پیش خدا می روند آخر چگونه کلنجار رفتن بر سر دار، لت و پار شدن در اثر بمب،لینچ شدن در تصادف هر روزه اتومبیل،یا دزدیدن و تجاوز قبل از خفه کردن در صفحات هر روزه حوادث روزنامه ها می تواند معادل میهمانی و پیش خدا رفتن تعبیر گردد!.
می کوشم برایش توضیح دهم و مثال بیاورم از گنجشک اش که دو ماه پیش مرد از بچه گربه ایی که یک مرتبه غیب اش زد و از پاییز و برگهای زردش که از تک درخت جلوی خانه مان می ریزند اینها هم نشانه های مرگند و می گویم ببین! در مرگ، ما هیچ چیزی را از دست نمی دهیم و از شکلی به شکل دیگر در می آییم...
اما او باور نمی کند که چیزی را از دست نمی دهیم چرا که او نه تنها در فیلمهای ما بزرگان حتی در کارتونهای خودش هم دیده است که یک مرتبه آدمها منفجر میشوند و یک مرتبه سرشان قطع میگردد تا سرحد مرگ شکنجه می شوند و فریادهای جگرخراشی سر می دهند...در همه این صحنه ها چطور ما چیزی را از دست نمی دهیم...
عجب زمانه ایی شده زمانه ما. آدم زندگی خوب را که تمام و کمال نمیتواند به بچه اش توضیح بدهد و قانعش کند این چندان عجیب نیست عجیب تر این است که با این همه فراوانی مرگ، مرگ را هم آدم نمی تواند برای بچه اش توضیح دهد و قانعش کند!...
این وبلاک توسط دوستداران استاد علی مرادی مراغه ای ایجاد شده و حاوی نوشته ها و مقالات و معرفی کتابهای ایشان می باشد...