حاجى ميرزا آغاسى دیوانه ی دیوانه ی توپ!
تاسف بار است که پس از وزیر اندیشمند و ادیب و اصلاح طلبی چون میرزا ابوالقاسم فراهانی،خشک مغزی خرافاتی چون حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم میشود و با عملکردهای مسخره اش کشور پهناوری چون ایران را به خاک سیاه می نشاند تا آنجا که سروش اصفهانى در موردش میگوید:
نگذاشت به ملک شاه حاجی درمی
شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی
نه مزرع دوست را از آن چاه نَمی
نه خایۀ خصم را از این توپ غمی
در اینجا گوشه هایی از عملکردهای او می آید تا عبرت آیندگان گردد رضا قلى خان هدايت در كتاب روضة الصفاى ناصرى دربارهى حاجى ميرزا آغاسى چنين مىنويسد: «... و مدتهاى ديگر تحصيل كمالات نموده در اغلب علوم متداوله تجربتى حاصل كرد. چندى در لباس فقر و كسوت درويشى سياحتى كرده، به زيارت مكه معظمه شرفيات شد ... چون شاهزاده (منظور هدايت محمد ميرزا در دوران وليعهدى است) به اهل طريقت و معرفت حسن ظنى كامل حاصل كرده بود و از قراين خارجه و دلايل واضحه جمعى به سلطنت آن حضرت ظن غالب داشتند و اين خبر گوشزد خواص و عوام آمده بود، جناب حاجى ميرزا آغاسى نيز بدين مواعيد در خاطر پاك آن اميرزاده بزرگوار صداقت شعار تصرفى و وقعى يافته، همانا از آن حضرت نيز وعدهى وزارت بهويژه مسموع كرده منتظر وقت همى بود».
از اشاراتى كه در مآخذ تاريخى اين دوره هست، چنين برمىآيد كه حاجى ميرزا آغاسى به سلطنت رسيدن محمد ميرزا را قبلا پيشگويى كرده و از اين راه در مزاج شاهزاده مزبور رسوخ آنچه مسلم به نظر مىآيد، اين است كه روابط حاجى ميرزا آغاسى با محمد شاه روابط خادم و مخدومى و يا نظير روابط وزير و سلطان متبوع نبوده و محمد شاه او را مراد و مرشد خود مىدانسته و در نامههايى كه به حاجى مىنوشته او را «جناب حاجى سلمه اللّه تعالى» و «جعلت فداك- فدايت شوم» و يا «روحى فداك» يا «جناب روح پاك» خطاب مىكرده و در حاشيهى يكى از نامههاى حاجى نوشته است: «رأى انچه تو انديشى»، «حكم آنچه تو فرمايى»( ايران در دوره سلطنت قاجار نوشته علی اصغر شمیم. ص : 123)
پس از آنكه حاجى از ماكو به تبريز آمد، مرحوم فريدون ميرزاى فرمانفرما او را براى معلمى محمد ميرزا فرزند نايب السلطنه عباس ميرزا معرفى كرد، و سالى هزار تومان مقررى از براى او تعيين شد. حاجى از اين موقعيت براى تثبيت وضع خود استفاده فراوان نموده و خود را پيش محمد ميرزا صاحب كشف و كرامت معرفى كرد و از سلطنت نزديك محمد ميرزا سخن گفت.
عباس اقبال مىنويسد:
پيشگويى كه حاجى از سلطنت محمد شاه كرده و بعدها معلوم شد كه او عين همين وعده را محرمانه به بعضى ديگر از پسران نايب السلطنه نيز داده بود، چنان مطبوع طبع محمد شاه افتاد و پيش او حتمى الوقوع شمرده مىشد كه او نيز به حاجى وعده وزارت خاصه داده بود. و اگر در ابتداى سلطنت، استيلاى فوق العاده قايممقام و ترس از قدرت و هيبت او نبود، محمد شاه در سپردن صدارت خود به حاجى به هيچوجه تأملى نمىكرد. همينكه قايممقام به دستور شاه و تحريك حاجى و مدعيان ديگر آن وزير، از ميان رفت، محمد شاه با وجود مردان كافى سابقهدارى مانند محمد خان اميرنظام و اللهيار خان آصف الدوله، حاجى را بر مسند صدارت نشاند و دستبسته مطيع فرمان و محكوم حكم اراده او شد. و در تمام مدت سيزده سال صدارت حاجى، پادشاه ايران در حقيقت حاجى بود. با وجود همه خطاها و خرابكاريها حاجى، هركس هرچه در باب او مىگفت، علاوه بر آنكه نمىشنيد، به تبعيد و آزار او نيز مىپرداخت، و چنين عقيده داشت كه حاجى هرچه بخواهد مىشود و هرچه بكند عين صواب است، و مسئله بىجواب، چنانكه مىگفت كه ... «اين درد پاى مرا حاجى نمىخواهد خوب بشود از براى اينكه زحمتها را در دنيا بكشم و در آخرت بهتر بروم، اگر حاجى بخواهد، خوب خواهد شد.» (از صدر التواريخ) در دست خطهائى كه محمد شاه به حاجى ميرزا آغاسى خطاب كرده عنوان غالب آنها چنين است: «جناب حاجى سلمه الله تعالى» در حاشيه مراسلهاى كه حاجى به شاه نوشته و رأى خود را در باب امرى تقرير نموده محمد شاه نوشته است رأى آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى.(. عباس اقبال، ميرزا تقى خان اميركبير، ص 86- 185)
حاجى براى جلب محبت شاه در بعضى از مراسلهها او را «ولى خدا» مىخواند و با ايمان راسخ، خود را شايسته مملكتدارى مىداند و در يكى از نامههاى خود به شاه مىنويسد:
«... چندان سررشته از قشون گردانيدن ندارم. اما از اين مردمان ظاهرا بهتر فهميده باشم ... چندين حق بندگى در خدمت دارم، حق تعليم، حق نوكرى، حق باطن، حق ظاهر، حق دولتخواهى ...»
عباس اقبال آشتيانى در كتاب «ميرزا تقى خان اميركبير» دربارهى حاجى ميرزا آغاسى مىنويسد: «در تمام مدت سيزده سال صدارت حاجى پادشاه ايران در حقيقت حاجى بود و محمد شاه علاوه بر آنكه به هيچوجه در مقابل اعمال و اقوال و خواهش و فرمايش حاجى مخالفتى نشان نمىداد، با وجود همه خطاها و خرابكارىهاى حاجى هركس هرچه در باب او مىگفت علاوه بر آنكه نمىشنيد، به تبعيد و آزار او نيز مىپرداخت و چنين عقيده داشت كه حاجى هرچه بخواهد مىشود، و هرچه بكند، عين صواب است و مسئلهى بىجواب چنانكه مىگفت: اين درد پاى مرا حاجى نمىخواهد خوب بشود از براى اينكه اين زحمتها را در دنيا بكشم و در آخرت بهتر بروم. اگر حاجى خواهد خوب خواهد شد.
اين حال مريدى و مرادى، بين شاه و وزير ظاهرا از هردو جانب بوده، زيرا كه حاجى نيز در پارهاى از مراسلات خود خطاب به محمد شاه، او را ولى خدا مىداند و مىنويسد كه به آن خدايى كه آفرينندهى زمين و زمان و خورشيد و آسمان است، من بنده به صداقت حضرت مالك اشتر)،( پيوسته خدمتكار صادقم و به ولى مطلق)،( كه سركار پادشاه را ولى خدا مىدانم). به همينوجه براى خود بر محمد شاه حقوقى چند قائل بوده و به استظهار آنها دخالت در كارهاى مهم مملكتى را به وجود خويش برازنده مىپنداشته است. چنانكه در يكى از مراسلات خود خطاب به محمد شاه مىنويسد: «چندانكه سررشته از قشون گردانيدن ندارم. اما از اين مردمان ظاهرا بهتر فهميده باشم ... چندين حق بندگى در خدمت دارم: حق تعليم، حق نوكرى، حق باطن، حق ظاهر، حق دولتخواهى».
خلاصه به گفتهى يكى از مسافرين فرنگى كه حاجى را ديده و اقوال و اطوار او را از نزديك مشاهده كرده بوده است شخص حاجى ميرزا آغاسى عجيبترين خلقتى بوده است كه براى ادارهى امور يك ملتى مىشود تصور وجود او را كرد».
كنت دوسى (Conte de Sercey) وزيرمختار فرانسه در باب حاجى چنين مىنويسد: «حاجى ميرزا آغاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بىكفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده.
محمد شاه نسبت به او اعتمادى نامحدود دارد و اين اعتماد را از عهد طفوليت به او پيدا كرد. (كتاب ميرزا تقى خان اميركبير تأليف عباس اقبال آشتيانى، 1340.)
پرنس الكسيس سولتيكف (Prince Alexis Soltykoff)نويسنده و نقاش روسى كه در سال 1264 هجرى قمرى (1838 ميلادى) به ايران آمده و به حضور محمد شاه و حاجى ميرزا آغاسى در تهران بار يافته و در تبريز با ناصر الدين ميرزا وليعهد و درباريان او ملاقات كرده و تصويرهاى بسيار زيبا از شاه و صدراعظم وليعهد و بعضى از شاهزادگان كشيده است، در كتاب مسافرت به ايران دربارهى حاجى ميرزا آغاسى چنين نوشته است:
«اندكمدتى بعد از رسيدن به تهران به حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم شاه معرفى شدم. پس از عبور از دالانهاى تاريك و تنگ و درهاى كوتاه وارد اتاقى بسيار ساده شدم كه وزير در آنجا بود. وزير پيرمردى بسيار زشت بود، اما لباس بسيار فاخر از ترمههاى اعلى بر تن داشت. او با ترشرويى بسيار كه به نظر مىآمد طبيعت او بدانسان باشد، بدون تأمل از من پرسيد:
دماغ من (شما) چطور است. ضمنا چنين وانمود كرد كه موضوع اهميت چندانى ندارد و او هيچ علاقهمند به دانستن آن نيست و زمانى كه من هنوز در ترديد بودم كه پاسخ اين پرسشى كه هميشه مرا متعجب مىساخت بدهم، بحث ديگرى در خصوص طريقه ريختن توپ به ميان آورد. اين ميل به جانب توپ يكى از تمايلات منحوس وزير بود. چه اسلحهخانه تهران سه توپ و بيش از چند تفنگ شكسته نداشت. ولى اين دو مانع نشده بود كه سفير ايران در لندن به شاه تأييد كند كه مهمات او هزاران بار مهمتر از اسلحهخانه «وولويچ( Woolvich از مراكز اسلحهسازى لندن.) است. راست است كه در همان موقع حاجى ميرزا آغاسى مشغول بود كه چندين توپ با دهانههاى بزرگ بريزد. او به حدى علاقهمند به اين قورخانه عزيز خود بود كه مايل بود در كارخانهى ذوبآهن خود به خاك سپرده شود.در مآخذ داخلى تاريخ قاجاريه صريحا ذكر شده كه حاجى ميرزا آغاسى در اندكمدتى بين ده تا سى كرور (5 تا 15 ميليون) تومان از خزانهى كشور را صرف توپريزى كرده زيرا مكرر شنيده بود كه علت شكست ايران از روسيه فقدان توپخانه بوده است.
با اين حال اين وزير جنگجو درويش بود. اصلش تاتار بود. قبل از اينكه صدراعظم بشود، امين ماليه شاه فعلى بود و با اينكه حاجى از فرقهى صوفيه بود و اصول اخلاقى آنان طورى انعطافپذير مىباشد كه چندان اطمينانبخش نيست، شاه به او اعتماد كامل داشت (كتاب مسافرت به ايران تأليف الكسيس سولتيكف، ترجمهى دكتر محسن صبا- چاپ تهران، سال 1336 ).
حاجى ميرزا آغاسى كه ديگران نسبت كشف و كرامات به او داده بودند و امر بر خود او نيز مشتبه شده بود، گاهى دچار افكار ماليخوليايى عجيب مىشد. او در عالم وهم و خيال لشكر مىآراست و قفقازيه را از روسيه تزارى باز مىگرفت و ملكه ويكتوريا را از اريكهى سلطنت بريتانياى كبير به زير مىكشيد. اين مرد صوفى مسلك كه در سايهى غفلت محمد شاه به كمال قدرت و نفوذ خود در كشور رسيده بود، دست به كارهاى عجيب مىزد. كنت دوسرسى وزير مختار فرانسه، كه قبلا ذكر او رفت، در جاى ديگر از كتاب خود به نام «ايران» دربارهى حاجى ميرزا آغاسى چنين مىنويسد:
«هيچ امرى عجيبتر از شنيدن نظريات و نقشههاى اين مرد مقتدر نبود، بهخصوص كه او آنها را با آرامش طبع شگفتآورى شرح و تفصيل داد. يك روز به من گفت كه از دست تقاضاهاى بىجاى انگليس جگرم خون است. چيزى نمانده است كه سپاهى به كلكته بفرستم و ملكه ويكتوريا را دستگير كنم و در ملاء عام او را به دست سپاهيان بسپارم تا هر معاملهى ناسزا كه مىخواهند نسبت به او روا دارند. روزى ديگر از كشتىهايى كه در خيال خود آنها را ساخته بود، صحبت مىداشت و مىگفت كه مىخواهد با آنها تجارت بحرى انگليس را نابود سازد.(ميرزا تقى خان اميركبير تأليف عباس اقبال آشتيانى، چاپ تهران، 1340.) حاجى چون شنيده بود كه عنوان ويكتوريا (ملكهى بريتانيا و آيرلند و امپراطريس هندوستان) است تصور مىكرد او در بندر كلكته بسر مىبرد.
حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم درويشمسلك ايران عليرغم درويشى و صوفيگرى كه نشانهى آن گريز از ماديات و جمع مال و ثروت است، در مدت صدارت خود، املاك بسيار از متعلقات دولت و مردم را غصب كرد و در آخرين سال سلطنت محمد شاه (1264 هجرى) چون وارثى نداشت و مىدانست كه پس از مرگ او املاكش را دولت ضبط خواهد كرد، همهى آنها را به محمد شاه بخشيد و منظور او از اين عمل، آن بود كه خود را از بازخواست احيانا كيفر اعمال خويش به وسيلهى پادشاه جديد (ناصر الدين شاه) و رجال دربار او در امان نگاه دارد. عوامفريبى و سالوس و رياكارى نيز از خصايص اخلاقى حاجى ميرزا آغاسى بود. رابرت واتسن انگليسى در كتاب تاريخ قاجار چنين مىنويسد:
«به نظر مىآيد كه حاجى ميرزا آغاسى براى جلب قلوب هرگز جواب رد به متقاضيان حقوق مستمرى يا پاداش نمىداد و به ندرت جواب رد صادر مىنمود. اين پرداختها را مستقيما انجام نمىداد مگر به افراد خودش. اصولا حوالجات دولتى را عهدهى حكام ايالات صادر مىنمود. مىگويند از صدور اين حوالجات، نيت حاجى پرداخت نبود و مايل بود حكام اين مطلب را متوجه باشند و چون حوالجات نيت حاجى پرداخت نمىشد به حسن شهرت و دست و دلبازى حاجى مىافزود اما بدنامى آن متوجه دولت مىگرديد. به اين ترتيب كسب محبوبيت مىكرد و بالمآل مبالغ هنگفتى از تعهدات پرداخت نشده دولتى روى دست امير نظام اميركبير ماند. »( تاريخ قاجار، تأليف سر رابرت واتسن، ترجمهى عباسقلى آذرى- سال 1340 خورشيدى.)
ناسخ التواريخ می نویسد: و هم در اين سال (1264) از آن پيش كه روز شاهنشاه كوتاه شود هرچه ديه و قريه و مرتع و مريمى كه در ايران حاجى ميرزا آغاسى به دست كرده بود بر طريقت شريعت غراسجلى كرد به شاهنشاه غازى هبه نمود و اين جمله در صفحه آوارهنگاران (آمارگران) و مستوفيان ديوان يكهزار و چهارصد و سى هشت قريه و ديه و مزرع بشمار مىآمد .(ناسخ التواريخ... جلد دوم، تاريخ قاجار).
نتيجهى سوء سياست و بىتدبيرى و بىكفايتى حاجى ميرزا آغاسى در ادارهى امور كشور تهى شدن خزانه از پول و امتناع فرمانروايان و حكام ايالات و ولايات از فرستادن ماليات به پايتخت و پريشانى و اختلال ماليه مملكت بود. يكى از نامههايى را كه حاجى ميرزا آغاسى به محمد شاه در اواخر سلطنت آن پادشاه نوشته و حاكى از بىنظمى و هرجومرج در امور مالى مملكت است، عينا از كتاب ميرزا تقى خان اميركبير تأليف دانشمند فقيد عباس اقبال آشتيانى در اينجا نقل مىكنيم:
«قربان خاك پاى آسمانآساى همايونت گردم. دستخط همايون را زيارت كردم و نواب حمزه ميرزا، حكم همايون را رساند. نوكرهاى سركار پادشاهى از بىعرضگى به هركس مىگويند كه حاكم هستى پول بده بهجز آه و ناله و آقا كمالتفات است. جبه مندرس نجس آقا را به من بدهيد كه اعتبار پيدا كنم، اما پول نيست. حاجى محمد خان مرحوم خانهاى در تبريز ساخته بود، الحاح و اصرار كرد كه به خانهى من پا بگذاريد و بركتى پيدا كند بعد از اين من بروم تا
سلامت باشم. گفتم مرد حسابى چهل سال است در خانهى خودم هستم هيچ بركتى نديدم، اين يك ساعت كه به خانهى شما مىروم چه بركت حاصل خواهد شد. به اين نوكرهاى دلهى بىعرضه مىگويم كه اين جبه مندرس نجس بجز بىآبرويى و فحش از سرباز و ملا و سيد بىعقل شنيدن ثمرى براى من نبخشيد به تو چه نفع خواهد كرد، مىگويد آقا كمالتفات است.
كنت دو سرسى وزيرمختار فرانسه در حق او مىنويسد: «حاجى ميرزا آغاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بىكفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده. محمد شاه نسبت به او اعتمادى نامحدود دارد. هيچ كارى بىاراده او انجام نمىپذيرد ... اكثر اوقات خيالات عجيب و غريبى به كله او راه مىيابد ... فوق العاده ناسزاگوست و در صفاى نيت او نيز شك مىرود.
وقتى كه من به ديدن او رفتم، او را در اتاقى نشسته ديدم كه كثافت وضع آن باعث اشمئزاز بود و حاجى همهكس را در آنجا مىپذيرفت ... يك روز به من گفت كه از دست تقاضاى بيجاى انگليس جگرم خون است، چيزى نمانده است كه سپاهى به كلكته بفرستم و ملكه ويكتوريا را دستگير كنم و در ملاء عام او را به دست سپاهيان بسپارم تا هرمعامله ناسزا كه مىخواهند نسبت به او روا دارند.»
سولتيكف روسى و استوارت انگليسى هريك به نحوى خيالبافىهاى حاجى را به باد مسخره و انتقاد گرفته و از عشق و علاقه فراوان او به توپريزى و حفر قنوات سخن راندهاند.
«اگرچه حاجى كموبيش درست فهميده بود كه حفظ حدود ثغور مملكت به داشتن توپ و تفنگ بسته و قسمتى از آبادى و ثروت آن به آبيارى و زراعت منوط است، ليكن از بدبختى، حاجى ميخواست كه اين دو كار مهم فنى را تنها به خيال و طرحريزى و مباشرت دماغ كوچك خود به انجام رساند. و ابدا حاضر نمىشد كه از خبرگان و اهل تخصص و بصيرت استمداد جويد. بلكه اگر كسى هم به مصلحتانديشى و خيرخواهى راهى پيش پاى او مىگذاشت، در پند گرفتن رأى او و تعقيب راه كج خويش، عناد و لجاج به خرج مىداد. به همين جهت ماليهاى كه در جلوس محمد شاه بر شرح مذكور در فوق پريشان بود، بر اثر كجخياليهاى سادهلوحانه حاجى، پريشانتر شد.... حاجى به واسطه طمعورزى و حرص در جمع ملك و بذل و بخششهاى بىجا، به هر سيد و ملا و درويش و خوانين و سران سپاهى بيات و ماكويى بيش از پيش در خرابى وضع مالى كشور و بىاعتبارى آن كوشيد. موقعى كه حاجى پس از ورود ناصر الدين شاه به حضرت عبد العظيم گريخت دهات و املاك او را مستوفيان هزار و چهار صد و سى و هشت ده و قريه و مزرعه و قنات و مستغل صورت دادند و حاجى كه فرزندى نداشت و هرآن مىترسيد كه املاك او به ضبط ديوان درآيد، براى بستن زبان حسودان، آنها را به صيغه شرعى به وليعهد ايران هديه كرده بود.»
حاجى به قصد عوامفريبى، حداكثر درخواستهاى پولى و مستمرى تقاضاكنندگان را مىپذيرفت و براتى بر سر حاكم محل مىنوشت. ولى نيت واقعى او فريبكارى بود. و چون حكام ملتفت اين نكته بودند، بروات به دست اشخاص لاوصول مىماند و حاجى به نيكنفسى، و عمال به سوءنيت مشهور مىشدند. همين بروات بىپشتوانه چنانكه خواهيم ديد، مشكل اقتصادى بزرگى براى اميركبير فراهم كرد. به طورى كه از يكى از نامههاى حاجى به محمد شاه بر مىآيد، در اواخر سلطنت اين پادشاه وضع مالى مملكت بسيار خراب بود. به طورى كه صدراعظم مملكت با كمال سرشكستگى مىنويسد «... زمستان نزديك است هيچ كارى از پيش نمىرود، سه هزار تومان حاضر است. شب هم به اطراف آدم فرستادم پول قرض كنند بياورند، قشون راه بيفتد. چنين مىدانم كه انشاء الله هفت هزار تومان پيدا شود. نه كرمان پول دارد نه اصفهان، از فارس قدر قليلى رسيد.» در اواخر سلطنت محمد شاه، در نتيجه بىكفايتى و اشتباهات گوناگون حاجى ميرزا آغاسى، خرج دولت بر دخل آن دو كرور فزونى داشت و حقوق ديوانى مردم به تومانى يك قران و بيشتر و كمتر خريد و فروش مىشد.( تاريخ اجتماعى ايران،مرتضی راوندی... بخش1ج4، ص: 404)
در كتابچه دستور العملهاى سياسى دولت به فرخ خان امين الملك ضمن بحث از اوضاع سياسى ايران در عهد محمد شاه چنين نوشته شده است: «آن اوقات زمام حل و عقد امور ايران در دست شخص عارى از همه چيز دنيا بود كه ملائىبر و ساده وزارت متمكن شده بود و هيچ از راه و رسم دولتى و حسن و قبح كار دولت خبر نداشت. و پادشاه آنوقت هم عليل بود كه با علم و اطلاع كامل بر امورات دولت از شدت ناخوشى و علت مزاج نمىتوانست اقدام به كارها نمايد.» .
این وبلاک توسط دوستداران استاد علی مرادی مراغه ای ایجاد شده و حاوی نوشته ها و مقالات و معرفی کتابهای ایشان می باشد...