تاسف بار است که پس از وزیر اندیشمند و ادیب و اصلاح طلبی چون میرزا ابوالقاسم فراهانی،خشک مغزی خرافاتی چون حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم میشود و با عملکردهای مسخره اش کشور پهناوری چون ایران را به خاک سیاه می نشاند تا آنجا که سروش اصفهانى در موردش میگوید:

نگذاشت به ملک شاه حاجی درمی

شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی

نه مزرع  دوست را از آن چاه نَمی

نه خایۀ خصم  را از این  توپ غمی

در اینجا گوشه هایی از عملکردهای او می آید تا عبرت آیندگان گردد رضا قلى خان هدايت در كتاب روضة الصفاى ناصرى درباره‏ى حاجى ميرزا آغاسى چنين مى‏نويسد: «... و مدت‏هاى ديگر تحصيل كمالات نموده در اغلب علوم متداوله تجربتى حاصل كرد. چندى در لباس فقر و كسوت درويشى سياحتى كرده، به زيارت مكه معظمه شرفيات شد ... چون شاهزاده (منظور هدايت محمد ميرزا در دوران وليعهدى است) به اهل طريقت و معرفت حسن ظنى كامل حاصل كرده بود و از قراين خارجه و دلايل واضحه جمعى به سلطنت آن حضرت ظن غالب داشتند و اين خبر گوشزد خواص و عوام آمده بود، جناب حاجى ميرزا آغاسى نيز بدين مواعيد در خاطر پاك آن اميرزاده بزرگوار صداقت شعار تصرفى و وقعى يافته، همانا از آن حضرت نيز وعده‏ى وزارت به‏ويژه مسموع كرده منتظر وقت همى بود».

از اشاراتى كه در مآخذ تاريخى اين دوره هست، چنين برمى‏آيد كه حاجى ميرزا آغاسى به سلطنت رسيدن محمد ميرزا را قبلا پيشگويى كرده و از اين راه در مزاج شاهزاده مزبور رسوخ‏ آنچه مسلم به نظر مى‏آيد، اين است كه روابط حاجى ميرزا آغاسى با محمد شاه روابط خادم و مخدومى و يا نظير روابط وزير و سلطان متبوع نبوده و محمد شاه او را مراد و مرشد خود مى‏دانسته و در نامه‏هايى كه به حاجى مى‏نوشته او را «جناب حاجى سلمه اللّه تعالى» و «جعلت فداك- فدايت شوم» و يا «روحى فداك» يا «جناب روح پاك» خطاب مى‏كرده و در حاشيه‏ى يكى از نامه‏هاى حاجى نوشته است: «رأى انچه تو انديشى»، «حكم آنچه تو فرمايى»( ايران در دوره سلطنت قاجار نوشته علی اصغر شمیم. ص : 123)

پس از آن‏كه حاجى از ماكو به تبريز آمد، مرحوم فريدون ميرزاى فرمانفرما او را براى معلمى محمد ميرزا فرزند نايب السلطنه عباس ميرزا معرفى كرد، و سالى هزار تومان مقررى از براى او تعيين شد. حاجى از اين موقعيت براى تثبيت وضع خود استفاده فراوان نموده و خود را پيش محمد ميرزا صاحب كشف و كرامت معرفى كرد و از سلطنت نزديك محمد ميرزا سخن گفت.

عباس اقبال مى‏نويسد:

پيش‏گويى كه حاجى از سلطنت محمد شاه كرده و بعدها معلوم شد كه او عين همين وعده را محرمانه به بعضى ديگر از پسران نايب السلطنه نيز داده بود، چنان مطبوع طبع محمد شاه افتاد و پيش او حتمى الوقوع شمرده مى‏شد كه او نيز به حاجى وعده وزارت خاصه داده بود. و اگر در ابتداى سلطنت، استيلاى فوق العاده قايم‏مقام و ترس از قدرت و هيبت او نبود، محمد شاه در سپردن صدارت خود به حاجى به هيچ‏وجه تأملى نمى‏كرد. همين‏كه قايم‏مقام به دستور شاه و تحريك حاجى و مدعيان ديگر آن وزير، از ميان رفت، محمد شاه با وجود مردان كافى سابقه‏دارى مانند محمد خان اميرنظام و اللهيار خان آصف الدوله، حاجى را بر مسند صدارت نشاند و دست‏بسته مطيع فرمان و محكوم حكم اراده او شد. و در تمام مدت سيزده سال صدارت حاجى، پادشاه ايران در حقيقت حاجى بود. با وجود همه خطاها و خرابكاريها حاجى، هركس هرچه در باب او مى‏گفت، علاوه بر آن‏كه نمى‏شنيد، به تبعيد و آزار او نيز مى‏پرداخت، و چنين عقيده داشت كه حاجى هرچه بخواهد مى‏شود و هرچه بكند عين صواب است، و مسئله بى‏جواب، چنان‏كه مى‏گفت كه ... «اين درد پاى مرا حاجى نمى‏خواهد خوب بشود از براى اين‏كه زحمتها را در دنيا بكشم و در آخرت بهتر بروم، اگر حاجى بخواهد، خوب خواهد شد.» (از صدر التواريخ) در دست خطهائى كه محمد شاه به حاجى ميرزا آغاسى خطاب كرده عنوان غالب آنها چنين است: «جناب حاجى سلمه الله تعالى» در حاشيه مراسله‏اى كه حاجى به شاه نوشته و رأى خود را در باب امرى تقرير نموده محمد شاه نوشته است رأى آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى.(. عباس اقبال، ميرزا تقى خان اميركبير، ص 86- 185)

حاجى براى جلب محبت شاه در بعضى از مراسله‏ها او را «ولى خدا» مى‏خواند و با ايمان راسخ، خود را شايسته مملكتدارى مى‏داند و در يكى از نامه‏هاى خود به شاه مى‏نويسد:

«... چندان سررشته از قشون گردانيدن ندارم. اما از اين مردمان ظاهرا بهتر فهميده باشم ... چندين حق بندگى در خدمت دارم، حق تعليم، حق نوكرى، حق باطن، حق ظاهر، حق دولت‏خواهى ...»

عباس اقبال آشتيانى در كتاب «ميرزا تقى خان اميركبير» درباره‏ى حاجى ميرزا آغاسى مى‏نويسد: «در تمام مدت سيزده سال صدارت حاجى پادشاه ايران در حقيقت حاجى بود و محمد شاه علاوه بر آنكه به هيچ‏وجه در مقابل اعمال و اقوال و خواهش و فرمايش حاجى مخالفتى نشان نمى‏داد، با وجود همه خطاها و خراب‏كارى‏هاى حاجى هركس هرچه در باب او مى‏گفت علاوه بر آن‏كه نمى‏شنيد، به تبعيد و آزار او نيز مى‏پرداخت و چنين عقيده داشت كه حاجى هرچه بخواهد مى‏شود، و هرچه بكند، عين صواب است و مسئله‏ى بى‏جواب چنانكه مى‏گفت: اين درد پاى مرا حاجى نمى‏خواهد خوب بشود از براى اين‏كه اين زحمت‏ها را در دنيا بكشم و در آخرت بهتر بروم. اگر حاجى خواهد خوب خواهد شد.

اين حال مريدى و مرادى، بين شاه و وزير ظاهرا از هردو جانب بوده، زيرا كه حاجى نيز در پاره‏اى از مراسلات خود خطاب به محمد شاه، او را ولى خدا مى‏داند و مى‏نويسد كه به آن خدايى كه آفريننده‏ى زمين و زمان و خورشيد و آسمان است، من بنده به صداقت حضرت مالك اشتر)،( پيوسته خدمتكار صادقم و به ولى مطلق‏)،( كه سركار پادشاه را ولى خدا مى‏دانم). به همين‏وجه براى خود بر محمد شاه حقوقى چند قائل بوده و به استظهار آن‏ها دخالت در كارهاى مهم مملكتى را به وجود خويش برازنده مى‏پنداشته است. چنان‏كه در يكى از مراسلات خود خطاب به محمد شاه مى‏نويسد: «چندان‏كه سررشته از قشون گردانيدن ندارم. اما از اين مردمان ظاهرا بهتر فهميده باشم ... چندين حق بندگى در خدمت دارم: حق تعليم، حق نوكرى، حق باطن، حق ظاهر، حق دولت‏خواهى».

خلاصه به گفته‏ى يكى از مسافرين فرنگى كه حاجى را ديده و اقوال و اطوار او را از نزديك مشاهده كرده بوده است شخص حاجى ميرزا آغاسى عجيب‏ترين خلقتى بوده است كه براى اداره‏ى امور يك ملتى مى‏شود تصور وجود او را كرد».

كنت دوسى‏ (Conte de Sercey) وزيرمختار فرانسه در باب حاجى چنين مى‏نويسد: «حاجى ميرزا آغاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بى‏كفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده.

محمد شاه نسبت به او اعتمادى نامحدود دارد و اين اعتماد را از عهد طفوليت به او پيدا كرد. (كتاب ميرزا تقى خان اميركبير تأليف عباس اقبال آشتيانى، 1340.)

پرنس الكسيس سولتيكف‏ (Prince Alexis Soltykoff)نويسنده و نقاش روسى كه در سال 1264 هجرى قمرى (1838 ميلادى) به ايران آمده و به حضور محمد شاه و حاجى ميرزا آغاسى در تهران بار يافته و در تبريز با ناصر الدين ميرزا وليعهد و درباريان او ملاقات كرده و تصويرهاى بسيار زيبا از شاه و صدراعظم وليعهد و بعضى از شاهزادگان كشيده است، در كتاب مسافرت به ايران درباره‏ى حاجى ميرزا آغاسى چنين نوشته است:

«اندك‏مدتى بعد از رسيدن به تهران به حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم شاه معرفى شدم. پس از عبور از دالان‏هاى تاريك و تنگ و درهاى كوتاه وارد اتاقى بسيار ساده شدم كه وزير در آنجا بود. وزير پيرمردى بسيار زشت بود، اما لباس بسيار فاخر از ترمه‏هاى اعلى بر تن داشت. او با ترش‏رويى بسيار كه به نظر مى‏آمد طبيعت او بدان‏سان باشد، بدون تأمل از من پرسيد:

دماغ من (شما) چطور است. ضمنا چنين وانمود كرد كه موضوع اهميت چندانى ندارد و او هيچ علاقه‏مند به دانستن آن نيست و زمانى كه من هنوز در ترديد بودم كه پاسخ اين پرسشى كه هميشه مرا متعجب مى‏ساخت بدهم، بحث ديگرى در خصوص طريقه ريختن توپ به ميان آورد. اين ميل به جانب توپ يكى از تمايلات منحوس وزير بود. چه اسلحه‏خانه تهران سه توپ و بيش از چند تفنگ شكسته نداشت. ولى اين دو مانع نشده بود كه سفير ايران در لندن به شاه تأييد كند كه مهمات او هزاران بار مهمتر از اسلحه‏خانه «وولويچ‏( Woolvich از مراكز اسلحه‏سازى لندن.) است. راست است كه در همان موقع حاجى ميرزا آغاسى مشغول بود كه چندين توپ با دهانه‏هاى بزرگ بريزد. او به حدى علاقه‏مند به اين قورخانه عزيز خود بود كه مايل بود در كارخانه‏ى ذوب‏آهن خود به خاك سپرده شود.در مآخذ داخلى تاريخ قاجاريه صريحا ذكر شده كه حاجى ميرزا آغاسى در اندك‏مدتى بين ده تا سى كرور (5 تا 15 ميليون) تومان از خزانه‏ى كشور را صرف توپ‏ريزى كرده زيرا مكرر شنيده بود كه علت شكست ايران از روسيه فقدان توپخانه بوده است.

با اين حال اين وزير جنگجو درويش بود. اصلش تاتار بود. قبل از اين‏كه صدراعظم بشود، امين ماليه شاه فعلى بود و با اين‏كه حاجى از فرقه‏ى صوفيه بود و اصول اخلاقى آنان طورى انعطاف‏پذير مى‏باشد كه چندان اطمينان‏بخش نيست، شاه به او اعتماد كامل داشت‏ (كتاب مسافرت به ايران تأليف الكسيس سولتيكف، ترجمه‏ى دكتر محسن صبا- چاپ تهران، سال 1336 ).

حاجى ميرزا آغاسى كه ديگران نسبت كشف و كرامات به او داده بودند و امر بر خود او نيز مشتبه شده بود، گاهى دچار افكار ماليخوليايى عجيب مى‏شد. او در عالم وهم و خيال لشكر مى‏آراست و قفقازيه را از روسيه تزارى باز مى‏گرفت و ملكه ويكتوريا را از اريكه‏ى سلطنت بريتانياى كبير به زير مى‏كشيد. اين مرد صوفى مسلك كه در سايه‏ى غفلت محمد شاه به كمال قدرت و نفوذ خود در كشور رسيده بود، دست به كارهاى عجيب مى‏زد. كنت دوسرسى وزير مختار فرانسه، كه قبلا ذكر او رفت، در جاى ديگر از كتاب خود به نام «ايران» درباره‏ى حاجى ميرزا آغاسى چنين مى‏نويسد:

«هيچ امرى عجيب‏تر از شنيدن نظريات و نقشه‏هاى اين مرد مقتدر نبود، به‏خصوص كه او آن‏ها را با آرامش طبع شگفت‏آورى شرح و تفصيل داد. يك روز به من گفت كه از دست تقاضاهاى بى‏جاى انگليس جگرم خون است. چيزى نمانده است كه سپاهى به كلكته بفرستم و ملكه ويكتوريا را دستگير كنم‏  و در ملاء عام او را به دست سپاهيان بسپارم تا هر معامله‏ى ناسزا كه مى‏خواهند نسبت به او روا دارند. روزى ديگر از كشتى‏هايى كه در خيال خود آن‏ها را ساخته بود، صحبت مى‏داشت و مى‏گفت كه مى‏خواهد با آن‏ها تجارت بحرى انگليس را نابود سازد.(ميرزا تقى خان اميركبير تأليف عباس اقبال آشتيانى، چاپ تهران، 1340.) حاجى چون شنيده بود كه عنوان ويكتوريا (ملكه‏ى بريتانيا و آيرلند و امپراطريس هندوستان) است تصور مى‏كرد او در بندر كلكته بسر مى‏برد.

حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم درويش‏مسلك ايران عليرغم درويشى و صوفيگرى كه نشانه‏ى آن گريز از ماديات و جمع مال و ثروت است، در مدت صدارت خود، املاك بسيار از متعلقات دولت و مردم را غصب كرد و در آخرين سال سلطنت محمد شاه (1264 هجرى) چون وارثى نداشت و مى‏دانست كه پس از مرگ او املاكش را دولت ضبط خواهد كرد، همه‏ى آن‏ها را به محمد شاه بخشيد  و منظور او از اين عمل، آن بود كه خود را از بازخواست احيانا كيفر اعمال خويش به وسيله‏ى پادشاه جديد (ناصر الدين شاه) و رجال دربار او در امان نگاه دارد. عوام‏فريبى و سالوس و رياكارى نيز از خصايص اخلاقى حاجى ميرزا آغاسى بود. رابرت واتسن انگليسى در كتاب تاريخ قاجار چنين مى‏نويسد:

«به نظر مى‏آيد كه حاجى ميرزا آغاسى براى جلب قلوب هرگز جواب رد به متقاضيان حقوق مستمرى يا پاداش نمى‏داد و به ندرت جواب رد صادر مى‏نمود. اين پرداخت‏ها را مستقيما انجام نمى‏داد مگر به افراد خودش. اصولا حوالجات دولتى را عهده‏ى حكام ايالات صادر مى‏نمود. مى‏گويند از صدور اين حوالجات، نيت حاجى پرداخت نبود و مايل بود حكام اين مطلب را متوجه باشند و چون حوالجات نيت حاجى پرداخت نمى‏شد به حسن شهرت و دست و دل‏بازى حاجى مى‏افزود اما بدنامى آن متوجه دولت مى‏گرديد. به اين ترتيب كسب محبوبيت مى‏كرد و بالمآل مبالغ هنگفتى از تعهدات پرداخت نشده دولتى روى دست امير نظام اميركبير ماند. »( تاريخ قاجار، تأليف سر رابرت واتسن، ترجمه‏ى عباسقلى آذرى- سال 1340 خورشيدى.)

ناسخ التواريخ می نویسد: و هم در اين سال (1264) از آن پيش كه روز شاهنشاه كوتاه شود هرچه ديه و قريه و مرتع و مريمى كه در ايران حاجى ميرزا آغاسى به دست كرده بود بر طريقت شريعت غراسجلى كرد به شاهنشاه غازى هبه نمود و اين جمله در صفحه آواره‏نگاران (آمارگران) و مستوفيان ديوان يكهزار و چهارصد و سى هشت قريه و ديه و مزرع بشمار مى‏آمد .(ناسخ التواريخ... جلد دوم، تاريخ قاجار).

نتيجه‏ى سوء سياست و بى‏تدبيرى و بى‏كفايتى حاجى ميرزا آغاسى در اداره‏ى امور كشور تهى شدن خزانه از پول و امتناع فرمانروايان و حكام ايالات و ولايات از فرستادن ماليات به پايتخت و پريشانى و اختلال ماليه مملكت بود. يكى از نامه‏هايى را كه حاجى ميرزا آغاسى به محمد شاه در اواخر سلطنت آن پادشاه نوشته و حاكى از بى‏نظمى و هرج‏ومرج در امور مالى مملكت است، عينا از كتاب ميرزا تقى خان اميركبير تأليف دانشمند فقيد عباس اقبال آشتيانى در اينجا نقل مى‏كنيم:

«قربان خاك پاى آسمان‏آساى همايونت گردم. دستخط همايون را زيارت كردم و نواب حمزه ميرزا، حكم همايون را رساند. نوكرهاى سركار پادشاهى از بى‏عرضگى به هركس مى‏گويند كه حاكم هستى پول بده به‏جز آه و ناله و آقا كم‏التفات است. جبه مندرس نجس آقا را به من بدهيد كه اعتبار پيدا كنم، اما پول نيست. حاجى محمد خان مرحوم خانه‏اى در تبريز ساخته بود، الحاح و اصرار كرد كه به خانه‏ى من پا بگذاريد و بركتى پيدا كند بعد از اين من بروم تا

سلامت باشم. گفتم مرد حسابى چهل سال است در خانه‏ى خودم هستم هيچ بركتى نديدم، اين يك ساعت كه به خانه‏ى شما مى‏روم چه بركت حاصل خواهد شد. به اين نوكرهاى دله‏ى بى‏عرضه مى‏گويم كه اين جبه مندرس نجس بجز بى‏آبرويى و فحش از سرباز و ملا و سيد بى‏عقل شنيدن ثمرى براى من نبخشيد به تو چه نفع خواهد كرد، مى‏گويد آقا كم‏التفات است.

كنت دو سرسى وزيرمختار فرانسه در حق او مى‏نويسد: «حاجى ميرزا آغاسى پيرمردى است كه تمام قدرت ايران و تمام بى‏كفايتى دولت آن در وجود او خلاصه شده. محمد شاه نسبت به او اعتمادى نامحدود دارد. هيچ كارى بى‏اراده او انجام نمى‏پذيرد ... اكثر اوقات خيالات عجيب و غريبى به كله او راه مى‏يابد ... فوق العاده ناسزاگوست و در صفاى نيت او نيز شك مى‏رود.

وقتى كه من به ديدن او رفتم، او را در اتاقى نشسته ديدم كه كثافت وضع آن باعث اشمئزاز بود و حاجى همه‏كس را در آنجا مى‏پذيرفت ... يك روز به من گفت كه از دست تقاضاى بيجاى انگليس جگرم خون است، چيزى نمانده است كه سپاهى به كلكته بفرستم و ملكه ويكتوريا را دستگير كنم و در ملاء عام او را به دست سپاهيان بسپارم تا هرمعامله ناسزا كه مى‏خواهند نسبت به او روا دارند.»

سولتيكف روسى و استوارت انگليسى هريك به نحوى خيالبافى‏هاى حاجى را به باد مسخره و انتقاد گرفته و از عشق و علاقه فراوان او به توپ‏ريزى و حفر قنوات سخن رانده‏اند.

«اگرچه حاجى كم‏وبيش درست فهميده بود كه حفظ حدود ثغور مملكت به داشتن توپ و تفنگ بسته و قسمتى از آبادى و ثروت آن به آبيارى و زراعت منوط است، ليكن از بدبختى، حاجى ميخواست كه اين دو كار مهم فنى را تنها به خيال و طرح‏ريزى و مباشرت دماغ كوچك خود به انجام رساند. و ابدا حاضر نمى‏شد كه از خبرگان و اهل تخصص و بصيرت استمداد جويد. بلكه اگر كسى هم به مصلحت‏انديشى و خيرخواهى راهى پيش پاى او مى‏گذاشت، در پند گرفتن رأى او و تعقيب راه كج خويش، عناد و لجاج به خرج مى‏داد. به همين جهت ماليه‏اى كه در جلوس محمد شاه بر شرح مذكور در فوق پريشان بود، بر اثر كج‏خياليهاى ساده‏لوحانه حاجى، پريشان‏تر شد.... حاجى به واسطه طمع‏ورزى و حرص در جمع ملك و بذل و بخششهاى بى‏جا، به هر سيد و ملا و درويش و خوانين و سران سپاهى بيات و ماكويى بيش از پيش در خرابى وضع مالى كشور و بى‏اعتبارى آن كوشيد. موقعى كه حاجى پس از ورود ناصر الدين شاه به حضرت عبد العظيم گريخت دهات و املاك او را مستوفيان هزار و چهار صد و سى و هشت ده و قريه و مزرعه و قنات و مستغل صورت دادند و حاجى كه فرزندى نداشت و هرآن مى‏ترسيد كه املاك او به ضبط ديوان درآيد، براى بستن زبان حسودان، آنها را به صيغه شرعى به وليعهد ايران هديه كرده بود.»

حاجى به قصد عوامفريبى، حداكثر درخواستهاى پولى و مستمرى تقاضاكنندگان را مى‏پذيرفت و براتى بر سر حاكم محل مى‏نوشت. ولى نيت واقعى او فريبكارى بود. و چون حكام ملتفت اين نكته بودند، بروات به دست اشخاص لاوصول مى‏ماند و حاجى به نيك‏نفسى، و عمال به سوءنيت مشهور مى‏شدند. همين بروات بى‏پشتوانه چنان‏كه خواهيم ديد، مشكل اقتصادى بزرگى براى اميركبير فراهم كرد. به طورى كه از يكى از نامه‏هاى حاجى به محمد شاه بر مى‏آيد، در اواخر سلطنت اين پادشاه وضع مالى مملكت بسيار خراب بود. به طورى كه صدراعظم مملكت با كمال سرشكستگى مى‏نويسد «... زمستان نزديك است هيچ كارى از پيش نمى‏رود، سه هزار تومان حاضر است. شب هم به اطراف آدم فرستادم پول قرض كنند بياورند، قشون راه بيفتد. چنين مى‏دانم كه انشاء الله هفت هزار تومان پيدا شود. نه كرمان پول دارد نه اصفهان، از فارس قدر قليلى رسيد.» در اواخر سلطنت محمد شاه، در نتيجه بى‏كفايتى و اشتباهات گوناگون حاجى ميرزا آغاسى، خرج دولت بر دخل آن دو كرور فزونى داشت و حقوق ديوانى مردم به تومانى يك قران و بيشتر و كمتر خريد و فروش مى‏شد.( تاريخ اجتماعى ايران،مرتضی راوندی... بخش‏1ج‏4، ص: 404)

در كتابچه دستور العملهاى سياسى دولت به فرخ خان امين الملك ضمن بحث از اوضاع‏ سياسى ايران در عهد محمد شاه چنين نوشته شده است: «آن اوقات زمام حل و عقد امور ايران در دست شخص عارى از همه چيز دنيا بود كه ملائى‏بر و ساده وزارت متمكن شده بود و هيچ از راه و رسم دولتى و حسن و قبح كار دولت خبر نداشت. و پادشاه آن‏وقت هم عليل بود كه با علم و اطلاع كامل بر امورات دولت از شدت ناخوشى و علت مزاج نمى‏توانست اقدام به كارها نمايد.» .